تبليغاتX
دو فنجان مکـ ـث
دو فنجان مکـ ـث
 

 

گفته بودم من تخم مرغ رنگ کردن رو خیلی دوست دارم . یه بار تخم مرغ دادم به سَرو ، که برام رنگ کنه . رفت آب رنگ ِ ش رو آورد ، و خیلی با حوصله ، کارش رو شروع کرد . بعد یه تخم مرغ تحویلم داد ، که ازش بعید نبود ، اما بیشتر از انتظار  ِ من بود . نقاشی ِ کامپیوتری اش ، نقاشی اش با مداد ، و با خودکار رو دیده بودم ، اما این بار نقاشی اش با آب رنگ رو هم دیدم . حیف که تخم مرغ ِ پخته بودند و نمی شد یادگاری نگهشون داشت . و خوبه که ازشون عکس دارم : )  یکی از نقاشی ها ، دریا و دو ماهیه ، و یکی دیگه اش ، چیزهایی که من دوست دارم . رنگین کمون ، اسنک ، و هندونه : ) حالا اصرارش کرده ام که نقاشی دریا و ماهی رو دوباره برام بکشه ، اما روی کاغذ ، که بشه قابش کرد .

 

این آدم یه هنرمنده . من الآن دارم فقط از یه هنر  ِ ش حرف می زنم . همیشه در هر حال که باشه ، اگه یه مداد یا خودکار دستش باشه ، نقاشی می کشه . منم طبق معمول نقاشی هاش رو بر می دارم . یه عالمه نقاشی ازش دارم ، همراه با تاریخ . از میون ِ اون نقاشی ها ، دو فانوس رو انتخاب کرده ام و می ذارم اینجا : )

 

فانوس 1

فانوس 2

 

این آدم ، برای من ، یه الگوه . از همه نظر قبولش دارم . سوادش رو ، هنرش رو ، مهارت هاش رو ، و ... . من این آدم رو که می بینم ، ترغیب می شم سوادم رو ببرم بالا : )  همیشه می گم کاشکی من مثل ِ او ، به همه نوع متن ، به همه نوع فیلم ، به همه نوع خبر ، علاقه داشتم . کاشکی من اندازه ی این آدم کتاب خونده بودم . غیر از اینکه برای من یه الگوه ، همیشه حتماً ازش نظر می خوام ، باهاش مشورت می کنم ، ازش کمک می خوام ، نظراتش برام مهمه ، و همیشه قدر  ِ محبت هاش ، قدر  ِ کمک هاش رو می دونم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/29ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط نـ ـارنجی  | 

 

مامان ِ فندق دو روزه که رفته مسافرت ، در نتیجه فندق دو روزه که خونه ی ماست . اعصاب نذاشته برای من . یه هفته ست که من وسایل اتاقم رو ریخته ام توی اتاق نشیمن ، که یعنی اتاقم رو مرتب کنم . بعد یا خسته بوده ام ، یا کلاس داشته ام ، یا وقت نداشته ام ، یا فندق خانم اینجا بوده اند ، و اینا هنوز مونده اند و فقط یک درصد از کار انجام شده . حالا این فندق ، توی این دو روز ، دهن ِ من رو سرویس کرده . ثانیه ای یه چیزی مال ِ من رو بر می داره ، میاد عینهو گربه ی شرک می گه "اجازه می دی ؟" ، منم اجازه نمی دم و اون جیغ می کشه و لجبازی می کنه و گریه می کنه و منم داد می زنم و باهاش قهر می کنم . خیلی وقتا هم اجازه نمی گیره و بی خبر برمی داره و می دوه . اگه وسایلم توی اتاقم بود ، اینطور اذیت نمی شدم . الان اومده نشسته روی پام ، داره پفک می خوره . لجبازی می کرد که نصف شبی حتما پفک ِ خانواده رو باز کنه . منم کوچیکه رو گذاشتم جلوش که همینه که هست . حالا کوچیکه رو باز کرده و داره می خوره . دیشب هم که ساعت 2 شب بیدار شده ، جیغ و داد ، گریه ، 4 نفر رو بیدار نگه داشته ، تا اینکه ساعت 4 خوابش برده . موبایلم هم که دو روزه دست خودم نیست و دست  ِ خانمه . همش می گه الو رو بده .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/28ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط نـ ـارنجی  | 

 

دیشب خواستم در مورد  ِ روز زن بنویسم ، اما عینهو جسد افتاده بودم ، و بیهوش شدم : )

روز  ِ زن بود ، زنگ زد ، در مورد  ِ کادو گفت ، و گفت "روز  ِ ت مبارک خوشکلم" . بهم گفت "تو نفس ِ منی ، تو گل ِ منی" . آخی . اون روز توی نوستالژی ها اون برگه رو پیدا کردم . یه بار که رفتم دستشویی ، دیدم یه کاغذ رو گذاشت بالای شیشه ی در  ِ دستشویی ، که رووش با خط  ِ لب نوشته بود "دوستت دارم" ، یه قلب هم کنارش کشیده بود . تا چند روز اون اونجا بود . از اون در ، کلی خاطره دارم . اینکه داشت حمام می کرد ، بی خبر رفتم پشت ِ در ، دستم رو گذاشتم روی شیشه ، دستش رو از اونور  ِ شیشه چسوند به دستم . اینکه داشت صورتش رو اصلاح می کرد ، در رو باز کردم و فقط دستم رو فرستادم توو ، کاغذ ِ یادداشت ِ چسبی ِ قلبی شکل رو ، که رووش نوشته بودم "دوستت دارم" ، چسبوندم روی شیشه از طرف ِ اون ، و در رو بستم . اون کاغذ درست بالای جای لبم بود . همون جای لبی که وقت حمام کردنش لبم رو چسبوندم به شیشه ، شیشه رو بوسیدم ، یعنی دارم می بوسمش ، و طرح لب ِ جیگری رنگم ، تا چند روز روی شیشه بود .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/25ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط نـ ـارنجی  | 

 

با خواهری ، رفتیم که یعنی یه نیم ساعت به فندق سر بزنیم و بعدش بریم بازار . من رو که می بینه ، هول می کنه می گه "اماتیز" . می گم مگه من شکل ِ اسمارتیزم ؟ صدا دار می خنده . می گم "فندق کاری نداری ؟ ما بریم" . می گه بریم . می گم کجا بریم ؟ با زبون ِ خودش ، با ذوق می گه "با ماشین ِ عمه نارنجی" . حافظه اش خوبه . خیلی کم سوار  ِ ماشینم شده ، و اینکه خوب می فهمه که ماشین ِ منه . دلم نیومد ولش کنیم و بریم بازار . گفتم این بچه سه هفته ست که جایی نرفته . دو هفته که توی مکه توی هتل بوده ، الآن هم نشسته اند خونه ، که یعنی مردم بیان دیدنشون . بردیمش شهر بازی ، کلی بازی کرد ، توی ماشین هم کلی قر ریخت ، بعدش رفتیم خونه . سر  ِ سفره ، چسبید به کمر  َ م ، دست هاش رو حلقه کرد دور  ِ گردنم و هی تاب خورد . گفتم خب خوبه ، دست هاش رو با مانتوم پاک کرد . بعدشم دهنش رو کشید پشت ِ کمرم . بعدشم شونه ام رو گاز گرفت و رفت : )  موقع خداحافظی هم ، می گه "بیام" . نشستم جلوش ، دستش رو انداخت دور  ِ گردنم ، که یعنی بغلم کن تا بریم . آخرش مامانش با دفتر  ِ نقاشی سرگرمش کرد ، تا ما فرار کنیم .

 

خوشم میاد که خانواده ی مادری اش رو یه هیچی اش حساب نمی کنه ، اما همش میاد پیش ِ ما می شینه . همه خدافظی کردند ، گفت خدافظ ، اما ما که خدافظی می کنیم ، می گه "بشین" ، یا اینکه دنبالمون میاد : )

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت :

در مورد ِ ماشین ، مرسی بابت ِ نظراتتون . همیشه اسپری می زدم توی ماشین ، اما یه بوگیر  ِ خوشگل هم خریدم : )  نظرات ِ سَرو رو هم دوست داشتم . پس ، فاصله ی صندلی ها رو تنظیم کردم ، داشبورد و صندوق رو مرتب کردم ؛ داشبورد و ... رو واکس زدم ؛ لاستیک ها رو مشکی کننده زدم ؛ و موسیقی مناسب آماده کردم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/25ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط نـ ـارنجی  | 

 

توی اداره ، من اولین نفری بودم که 111 گرفتم . بعد سه همکار ، یه آقا و دو خانم ، که تصمیم داشتند صندوق دار بگیرند ، نه که من ِ خر خیلی تعریف کردم از شکل ِ 111 و اینکه صندوقش هم جاداره و هاشبک اسپرت و خوشگله و ... ، بعد اینا هر سه تاشون رفتند 111 گرفتند . اون آقا ، مشکی گرفت و اون دو تا خانم ، سفید . البته از اون دو تا خانم ، یکی شون هنوز جرأت نداره با ماشین بیاد اداره و بره ، و به قول ِ خودش هنوز داره توی کوچه ها تمرین می کنه . یکی شون هم که تازه خریده و باید اول آموزش ببینه . به سَرو می گم ماشین ِ من دیگه تک نیست : (  می گه "اول اینکه ماشین ِ تو عروسه ، بعد توی اداره تون ، تو اولین خانمی بودی که 111 گرفتی . و اینکه همیشه بهترین جای پارکینگ رو ، و جایی که توی دید هست رو بگیر" . حالا مسئول امور بانوان ِ اداره ، اومد گفت شنبه که روز  ِ زنه ، می خوایم بی خبر ، طوری که مردهای اداره نفهمن ، با ماشین های شما خانم ها ، بریم بیرون و رستوران و ... . قبلاً خانم های همکار سوار  ِ ماشینم شده اند ، ولی خب شنبه فرق داره . دلم می خواد ماشینم خوشگل باشه . می شورمش ، داخلش رو هم تمیز می کنم ، پارچه ی نمدار می کشم و جاروبرقی : ) ، سر دنده هم که اسپرته ، روکش صندلی ها هم چرم  ِ مشکیه ، چراغ هاش یخیه ، اف ام پلیر  ِ خوشگل هم که داره ، نمی دونم دیگه چطوری باید خوشگلش کنم . خب . خانم هایی که اینجا رو می خونید ! شما اگه بخواید ماشین ِ تون رو خوشگل کنید ، چیکار می کنید ؟ شما آقایون ! کجا ؟ از شما هم نظر می خوامااا : )

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/20ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط نـ ـارنجی  | 

 

یه هفته ست ، دلم هی کارتون ِ Tangled رو می خواد . هی نگاش می کنم ، هی دلم می خواد . قسمت فانوس های این کارتون ، یه حس ِ خیلی خوب به آدم می ده ، وقتی هم توی یه لحظه ی فوق العاده ، با یه حس ِ عالی تماشاش کنی ، دیگه از ذهن ِ آدم نمی ره . لحظه ای که داشتیم این کارتون رو تماشا می کردیم ، هر دو دراز کشیده بودیم روبروی تلویزیون ، یهو خودش رو کشید بالاتر ، یه قوس به بدنش داد ، و من توی بغلش جا گرفتم . یه حس ِ ناب ، و اون فانوس های دو رنگ توی آسمون .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/18ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط نـ ـارنجی  | 

 

آخر  ِ شبه . داره فوتبال تماشا می کنه . من می رم که ظرف ها رو بشورم . هی بلند می گه "این بازیکن رو ببین ! این گل رو دیدی ؟" ، و من هی برمی گردم و از پشت ِ اُپن نگاه می کنم و جواب می دم . نگرانم از اینکه یه وقت فکر کنه من توجهی به حرف هاش ندارم و یا اینکه تنهاش گذاشته ام . هر بار ، به محض ِ شنیدن ِ صداش ، ظرف رو ول می کنم و خوب گوش می کنم که چی می گه . چند دقیقه چیزی نمی گه . مثل ِ همیشه آروم و بی خبر میاد توی آشپزخونه ، از پشت بغلم می کنه و می بوسه . من چقدر این حرکت ِ ش رو دوست دارم . می ره و با کتاب ِ شعر  ِ فاضل نظری بر می گرده . می پرسه "برات شعر بخونم ؟" . با لحنی که برسونم شعر خوندنش رو دوست دارم ، می گم "آره ، بخون" . می شینه کف ِ آشپزخونه و تکیه می ده به کابینت . اون می خونه و من گوش می دم . ظرف ها که تموم می شه ، می شینم کف ، روبروش ، بهش زل می زنم و گوش می دم به صداش ، صدایی که عاشقشم . و توجه می کنم به حس ِ ش موقع  ِ خوندن ِ شعر ، به علاقه اش به شعر ، و به معنای شعر . خسته ام . سَرَم رو می ذارم روی پاش ، پاهام رو تکیه می دم به کابینت . از این کار  َ م خوشش میاد . دست می کشه به موهام ، و به خوندن ادامه می ده . پاهای لُخت َ م رو ، خلخالم رو نگاه می کنم . با صداش آروم می گیرم . مست ِ صداش و مست ِ اون لحظه ی خوب هستم ، و آرامشی که هر دومون داریم . مست َ م . توی یه عالم  ِ دیگه ام . می گم "اونجاش رو دوباره می خونی ؟" .

 

 

یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست

نفرین ، اگر تو را به تمام جهان دهم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/14ساعت 3:8 قبل از ظهر  توسط نـ ـارنجی  | 

 

یه النگوی بدل ِ خیلی براق دارم ، طرح و مدل ِ ش خوشگله . دارم توی هال رد می شم ، می بینم خواهری ایستاده توی اتاقم و هی زور می زنه که النگو رو بکنه دستش . می ایستم پشت ِ سرش ، به شوخی می گم "اول ، کی اجازه داده که تو استفاده اش کنی ؟ دوم ، دست ِ من کوچیکتر از دست ِ توه و به زور می ره توی دستم . اونوقت توی دست ِ تو می ره ؟" . می خنده ، می ذارتش و میاد بیرون . دو دقه ی دیگه رد می شم ، می بینم باز ایستاده و داره کـُشتی می گیره با النگو  : )

 

 

 

 

 

 

پی نوشت :

عینش رو براش گیر آوردم ، منتها لولادار  ِ ش ، که توی دستش بره .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/09ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط نـ ـارنجی  | 

 

فردا صبح می خوام برم جایی که برای اولین بار باهاش قرار گذاشتم . جایی که کتاب ِ "پرسه در حوالی زندگی" رو بهم هدیه داد . جایی که برای اولین بار بغلم کرد و پیشونی ام رو بوسید ، من دلم می خواست اون بغل طولانی تر می شد ، ولی داشت از سرما می لرزید ، دلم طاقت نیاورد و خودم رو ازش جدا کردم و خداحافظی کردم . می خوام برم بشینم اونجا ، کتاب رو باز کنم ، دست خط  ِ ش رو ببینم ، اون تکه شعری که نوشته ، اسمش رو . و ورق بزنم :

 

  

 

همه ی این هزار حرف نگفته ،

این هزار شعر نسروده ،

همه ی این هزار قاصدک سپید ،

- قاصدان هزار « دوستت دارم » نگفته -                   

.

.

نثار تویی که به فروتنی « نیستی »

در تک تک سلول های روح من

لانه کرده ای .

 

 

 

                     

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/06ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط نـ ـارنجی  | 

 

به فندق می گم یه شعر بخون .

با زبون ِ خودش ، می خونه :

منم منم مادرتون

غذا آوردم براتون

غذا آوردم براتون

غذا آوردم براتون

غذا آوردم براتون

غذا آوردم براتون

 

 

وقتی دوربین رو نمی دم دستش ، یا نمی ذارم سرش رو بندازه زیر و بره توی اتاقم ، همین که می بینه با اخم و جیغ زورش بهم نمی رسه ، انگشت ِ اشاره اش رو می بره بالا و با اون لبخند  ِ قشنگش می گه "اجازه می دی ؟" . همین که ماشین رو می برم توی حیاط ، می دوه روی پله ها و داد می زنه "اجازه می دی ؟" . من و خواهری رو ، با اسم  ِ من صدا می زنه . به هر دومون می گه "عمه نارنجی" . الآن مکه ست . پای تلفن ، خواهری اومد باهاش حرف بزنه ، هنوز سلام نکرده ، به خواهری می گه "اجازه می دی ؟ کاکائو میاری ؟" . این یعنی اینکه خواهری رو با من اشتباه گرفته : )

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/06ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط نـ ـارنجی  | 

 

یه آینه ی بزرگ ِ دایره ، کنار  ِ کامپیوتره . این آینه ، خوشگل نشونم می ده . هر وقت پای کامپیوتر می شینم ، هی توی آینه نگاه می کنم ، هی از خودم خوشم میاد . خودم رو نگاه می کنم ، بعد توی دلم می گم موهام رو دوست دارم ، گونه هام رو دوست دارم ، رنگم رو دوست دارم ، بعد دست می کشم به صورتم ، لطافتش رو دوست دارم . یاد  ِ اون لحظه میفتم که با انگشتش دست می کشید روی گونه هام و تحسینش می کرد ، استخون ِ گونه هام رو دوست داشت . صورتم رو لمس می کرد ، می گفت "وااای . چقدر نرم و لطیفی . ابریشمی" . بعد به خودم می گم ، آدم باید با کسی باشه ، که وقتی کنارشه ، خودش رو خیلی دوست داشته باشه ، خودش رو زیبا ببینه . همیشه ازم تعریف می کرد . از تک تک ِ اعضاء بدنم ، کلماتم ، لهجه ام . همیشه بهش می گفتم وقتی با تو هستم ، خودم رو خیلی دوست دارم ، از همه چیزم خوشم میاد . هیکلم ، قیافه ام ، رنگ َ م ، پاهام و ... . و اون همیشه جواب می داد "چون واقعاً قشنگند" . یاد  ِ اون لحظه میفتم که داشتیم فیلم  ِ Requiem for a Dream رو می دیدیم ، یهو رسید به اون دیالوگ که دختره به پسره می گه "تو باعث می شی احساس کنم زیبا هستم" ، و پسره جواب می ده "تو زیبا هستی" . یادم میاد ، وقت ِ دیالوگ ِ پسره ، من رو نگاه می کرد . که یعنی ببین ، جواب ِ تو همینه . و یاد  ِ اون لحظه افتادم ، که اومدم انگشتش رو بگیرم که ببوسم ، انگشت هاش رو خیلی دوست داشتم ، انگشتم رو گرفت ، بوسید ، از نوک ِ انگشتم ، بوسه های ریز ریز زد تا رسید به مچ ِ دستم . دلم تنگ شده برای لمس و بوسیدن ِ انگشت هاش .

 

 

 

 

دیالوگ ِ فیلم :

Marion: I love you, Harry. You make me feel like a person. Like I'm me... and I'm beautiful 
Harry Goldfarb: You are beautiful. You're the most beautiful girl in the world. You are my dream

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/03ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط نـ ـارنجی  |