یه بار از یکی که خیلی قبولش دارم ، دلگیر شدم و خواستم ببُرم ازش . سَرو گفت "اگه این آدم ، این بدی رو داره ، خوبی هایی هم برای تو داره . از دستش نده" . امروز هم از یه نفر ناراحت شدم ، سَرو گفت "باید آدما رو خاکستری ببینی . هر کسی ، هم خوبی هایی داره ، هم بدی هایی" . سَرو معتقده آدم ِ سفید ، یا سیاه وجود نداره . می گه همه ی آدما خاکستری هستند .
زمستون و بارون ، یعنی اوج ِ خاطرات ِ من ( ۱ ، ۲ ، ۳ ، ۴ ) . این بارون ، برای من ، مثل ِ بوی ادکلنی می مونه که وقتی حس ِ ش می کنی ، یهو خاطرات هوار می شن سر ِ ت . این بارون باعث شده که خاطرات ِ با او بودن ، توی ذهنم تکرار بشه . پشت ِ چراغ قرمز ، بارون داره می خوره به شیشه . شیشه ها رو می کشم بالا . ضبط خاموشه . می خوام فقط صدای بارون رو بشنوم . سکوت و صدای بارون و یاد ِ او . یادم میاد که دلم می خواست باران صداش کنم . دلم تنگ شده برای نوازش کردن و بوسیدنش ، دلم تنگ شده برای اون روزها . بارون رو تماشا می کنم ، یه لبخند نقش می بنده روی لبم . لبخندی که می گه "من بالاترین عشق رو تجربه کرده ام".
پی نوشت :
مازیار فلاحی ، توی ترانه ی زیر ِ بارون ، می خونه :
زیر ِ بارون نفسات ُ دوس دارم
بوی خوب ِ تو رو بارون می گیره
با تو زندگیم چه رویایی می شه
با تو این قلب ِ یخی جون می گیره .
دوس دارم تموم ِ لحظه هام ُ با تو باشم
دوس دارم که دست ِ گرمت ُ بگیرم
دوس دارم تموم ِ خاطراتم با تو باشه
دوس دارم توو انتظار ِ تلخ ِ تو بمیرم .
دوس دارم فقط چشات ُ وا کنی
تا ببینی که چقدر دوس ِ ت دارم .
"... چرخ بزرگی را - به بزرگی یک چرخ فلک - فرض کن که همهی چیزهای مهمی را که آرزوی داشتنشان را در زندگی داشتهای به آن بستهاند. این چرخ آهسته دارد میچرخد و تو مقابلش ایستادهای، تا اینکه آن چیز میرسد دم دستت. اگر فورَن بَرش نداری دیگر معلوم نیست که در گردش بعدی همچنان سر جایش باشد که دم دست تو برسد. پس باید درجا و فورن برش داری. حالا یا یک قطعه خط است و یا مادر بچههای آیندهی توست و یا هر چیز دیگری، "بعد"ی در کار نیست. همین الان باید برش داری."
آیدین آغداشلو / از پیدا و پنهان
مهمان داریم . نشسته ایم دور ِ هم ، توی سالن . می گیم و می خندیم . آسایش َ م رو دوست دارم . آرامش َ م رو دوست دارم . وسایل َ م رو دوست دارم . خونه ی بزرگ َ م رو دوست دارم . بوی خوبی که توی خونه ام پیچیده رو دوست دارم . موهای آرایش کرده ام رو ، چهره ی آرایش کرده ام رو ، لباس ِ خوشگلی که تنم کرده ام رو ، دوست دارم .
یکی از مهمان ها ، ایستاده روبروی اون دیواری که پُر از قاب ِ عکس هست . پُر از قاب ِ عکس های تکی و دو نفره و جمعی . همه ی عکس ها رو که نگاه می کنه ، نگاه ِ ش می ره سمت ِ اون قاب ِ عکس ِ خالی ، توی قلب ِ اون قاب ها ، وسط ِ اون قاب ها . زل زده به اون قاب و هی با خودش فکر میکنه که "چرا عکسی تووش نیست ؟" ، و من ، که کنار ِ همسرم نشسته ام ، به اون قاب ِ عکس خیره می شم . پرت می شم به اون روزها که "زندگی" کردم ، که عاشقی کردم ، که نهایت ِ دوست داشتن رو تجربه کردم . به مردی فکر می کنم ، که بزرگترین آرزوم بود ، و هست . به مردی که جاش کنار َ م خیلی خالیه . به مردی که هنوز می پرستمش . به یه "کاش" ِ بزرگ . و با خودم می گم "من اما ، اون عکس رو می بینم . ایستاده پشت َ م ، من توی بغلش هستم ، دست هاش رو انداخته دور َ م ، و دست هام رو گرفته . من اون چشم های دوست داشتنی اش رو می بینم . دست های مهربون ِ ش رو می بینم . آرامش ِ اون لحظه ام رو می بینم . خوشبختی ِ اون روزهام رو می بینم . این قاب ، خالی نیست" .
و به این فکر می کنم که "من همه چی دارم ، اما او رو ندارم . و این یعنی من هیچی ندارم" .
پی نوشت ۱ :
جمله ی خاکستری ِ "که کنار ِ همسرم نشسته ام" ، ممکنه در آینده وجود نداشته باشه . چون ممکنه هیچ وقت ازدواج نکنم .
پی نوشت ۲ :
مدتیه که بیشتر از اینکه توی گذشته زندگی کنم ، هی پرت می شم به آینده . آینده ای که دیگه دوستش ندارم . یعنی بدون ِ داشتن ِ او ، دوستش ندارم .
* لامپ ِ دستشویی ِ خونه ی سَرو و سپید ، آبی بود . رنگ ِ خوبی بود . من هر بار می رفتم داخل ، هی به پوستم ، لباس هام ، لاک َ م و دمپایی نگاه می کردم . رنگ ِ همه چیز عوض می شد . یه بار موقع ِ پریودی ، یه لحظه ترسیدم . به جای قرمز ، سبز ِ جلبکی دیدم : )
سَرو رفته دستشویی ، صداش میاد که می گه "یه بار باید بیایم اینجا شام بخوریم" . من و سپید هی فکر می کنیم منظورش کجاست . می گه اینجا نور ِ قشنگی داره ، فضاش خوبه . منظورش دستشوییه : ) کنار ِ جیگرکی پارک کرده ایم ، بوی جیگر میاد ، می گه "اصلاً لازم نیست شام بخوریم . خوبه آدم اینجا پارک کنه و نون ِ خالی گاز بزنه ، با بوی جیگر" . یه وقتایی که نه ، 99 درصد ِ اوقات ، داره شوخی می کنه . من شوخی هاش رو دوست دارم ، لهجه ی قشنگش رو هم دوست دارم . اینجور مواقع ، دلم می خواد فشارش بدم . همینکار رو هم می کنم . رژ ِ من گذاشته روی اُپن ، می بینم ایستاده کنار ِ اُپن ، پُشت به ما . معلومه داره چیکار می کنه . داره کنجکاوی می کنه . بر می گرده ، رژ ِ جیگری ِ پسرکش ِ من رو زده و لبخند می زنه . دست هام رو می شورم و می رم از پشت سمت ِ سَرو ، لباسش رو ناز می کنم . می گم تو چه پسر ِ خوبی هستی . بعد از یه کم می گم "خُب دیگه کافیه ، دست هام خشک شد" .
* ساغر داره بزرگ می شه ( سه سال و هفت ماهشه ) . دعواش می شه ، باباش می خواد آرومش کنه ، داد می زنه می گه "به من توضیح نده" . یا می ره توی اتاقش و می گه "می خوام تهنا باشم" . توی ماشین ، بین ِ دو صندلی ِ جلو ایستاده و یهو گریه می کنه . می گیم چی شده ؟ می گه "عصبانیَم" . من و سپید همدیگه رو نگاه می کنیم . اولین باره که اینطوری می گه . یا مثلاً گریه می کنه و می گه "ناراحتم" . این جمله اش آدم رو خیلی ناراحت می کنه . یه سوزی توی صداش هست . از ماشین پیاده شده ام ، می گم "ساغری ! خدافظ" . داد می زنه "دوس ِ ت دارم" . منم داد می زنم "منم دوس ِ ت دارم" . می گه "من سه تا دوس ِ ت دارم". می گم "من هفت تا دوس ِ ت دارم" . می دونم که برای او ، هفت ، عدد آخره . هفت یعنی خیلی ، یعنی کامل . وقتی می خواد بگه همه تون ، می گه "هفت تاتون" . به باباش می گه "تو خودت آقایی ِ منی" . به من می گه "تو خودت خاله نارنجی ِ منی" .
* فندق این چوب ِ دکترها رو دوست داره . هنوز دکتر حرف نزده ، فندق دهنش رو وا میکنه که یعنی دکتر چوب بذاره . یا وقتی وارد می شه ، درجا می گه "چوب بده" . 4 تا چوب از دکتر گرفته آورده . به خودکار می گه "آبی" . جیغ می کشه و به دکتر می گه "بده ، آبی" ، خودکار ِ دکتر رو بر می داره و نمی ذاره بنویسه . نصف ِ شب بیدار شده ، به جای اینکه بگه "مامانی" ، می گه "عمه" . البته فکر کنم منظورش خواهریه . بیشتر با اون اُخته تا من . من رو کمتر می بینه . با خواهری یه عالمه عکس داره ، با من فقط شاید 5 تا . چون من همیشه پشت ِ دوربینم .
* مرحوم مورفی زنده نیست که یه قانون به قوانین ِ ش اضافه کنه . یعنیا ، هر بار که من می رم توی حیاط و پام رو می ذارم توی دمپایی که برم دستشویی ، یهو مادربزرگه از اتاقش میاد بیرون ، یعنی می خواد بره دستشویی . خُب اون ارجحیت داره . پس من بر می گردم داخل . حالا اگه من برسم تا دستشویی ، و او هنوز نیومده باشه ، همین که در ِ دستشویی رو می بندم ، صدای واکر ِ ش میاد . با اعصاب خوردی میام بیرون دیگه . اصلاً من تا جایی که یادم میاد ، همیشه از اینکه خونه مون یه دستشویی داره ، اعصابم خورد بوده .
* فندق ، الآن یه سال و هفت ماهشه . باباش می خونه "یه توپ دارم ..." ، جواب می ده "گیلیگیلی" . باباش ادامه می ده "سرخ و سفید و ..." ، جواب می ده "آآآبی" . تازه یاد گرفته می گه "عمه" . جای من رو می دونه . میاد در ِ اتاقم رو می زنه و صدا می زنه "عمه" . در رو که باز می کنم ، من رو همچین می زنه کنار و سعی می کنه از بین ِ من و در ، خودش رو هــُل بده داخل . وقتی جلوش رو می گیرم و بغلش می کنم که ببرمش بیرون ، هی چنگ می اندازه که یه چیزی رو برداره و با خودش ببره . کلاً این صحنه ی ورودش به اتاق ِ من ، خیلی خنده داره .
* کلاس ِ هیپ هاپ ، دیروز یه روتین رو شروع کردیم ، ضرب های اولش ، اون حرکت ِ معروف ِ مایکل جکسونه ، که پاهاش رو روی زمین می کشه و می ره عقب ( moonwalk ) . آی سخته . ضرب های بعدی ، از اوناس که باید دستت رو طوری توی هوا تکیه بدی ، که انگار داری شیشه رو لمس می کنی . بعضی جاهاش هم باید عین ِ رباط حرکت کنی . روتین ِ قشنگ ، اما سختیه : )
* این در ِ اتوماتیک ِ اداره ، برای سرعت ِ من تنظیم نشده . همیشه طوریه که تا نوک ِ بینی ام باهاش برخورد نکنه ، در باز نمی شه . آخرش من با صورت می رم توی این در .
سَرو و سپید رو دعوت کردم برای شب ِ یلدا . قرار شد میزبانی کنم ، اما توی خونه ی اونا . سپید پیشنهاد ِ کمک داد ، قبول نکردم . چون مهمونی ِ یلدا ، پیشنهاد ِ من بود و دلم نمی خواست اون بیفته توی زحمت . آجیل گرفتم . پودر ِ کیک ِ آناناسی گرفتم . برای اولین بار ، کیک ساختم . خواستم دونه های انار بریزم توی کیک ، اما خواهری گفت بهتره گردو بریزی . پس ، گردو ریختم . خامه ی آماده گرفتم . برای رنگی کردن ِ خامه ، رنگ های خوراکی ِ قرمز و زرد و سبز خریدم . هندونه گرفتم ، به صورت ِ مربع های بزرگ قاچ کردم ، گذاشتم یخچال خنک شه . انار خریدم و دون کردم . سَرو ، انار ِ تــُرش دوست داره . برای پیدا کردن ِ انار ِ تــُرش ، 6 جا رفتم و گیرم نیومد . آخرش هم دومزه گرفتم ، فقط برای اینکه شب ِ یلدا انار ِ قرمز داشته باشیم . هندونه ای که گرفته بودم هم ، قرمز نبود و صورتی بود . من نمی دونم چرا برای یلدا ، دقیقاً دو تا چیز رو که فصلشون گذشته باید گرفت ؟ انار ِ تــُرش و هندونه ی قرمز ، آخر ِ پائیز گیر نمیاد که . حدأقل خرمالو رو می ذاشتند برای یلدا ، تا من می تونستم یه عالمه خرمالوی نارنجی ِ نرررم ، که سَرو دوست داره ، بگیرم و بذارم یخچال خنک ِ خنک بشه . پودر ِ ژله ی انار خریدم . آب انار ِ تــُرررش گرفتم ، ظرف هم که نبرده بودم ، پس اول با نی ، کمی اش رو خوردم ، فقط برای اینکه توی ماشین نریزه . تــُرررش شدم ، یه وری شدم ، بعدش گذاشتمش توی جالیوانی ِ کنار ِ دنده ، و آروم رفتم خونه . بالاخره این جالیوانی ِ 111 ، برای من کاربرد داشت . البته می شه آب معدنی هم گذاشت تووش . پودر ِ ژله ی انار رو ، با آب انار ساختم ، دونه های انار هم ریختم توی قالب . مواد ِ لازانیا گرفتم ، سُس گرفتم ، چند ورق ِ کلُفت ِ کالباس گرفتم و با قالب های قلب و گل و ماه و ستاره ، کالباس رو به این 4 شکل در آوردم ، برای تزئین ِ لازانیا . پاستيل ِ شكل ِ هندونه و پاستیل نوشابه ای گرفتم . هندونه ای برای اینکه هندونه به یلدا ربط داره ، و نوشابه ای برای اینکه سَرو این طعم رو دوست داره . شوکو دراژه هم گرفتم . کاپوچینو هم داشتم و گذاشتم توی وسایل ، که با کیک بخوریم .
بگذریم از اینکه من خودم ظرف نداشتم ، ظرف های مادری رو هم دوست نداشتم ، و دقه ی نود ، تصمیم گرفتم برم و ظروف ِ چینی برای انار و هندونه و آجیل و کیک بگیرم . رفتم حمام . موهام رو مُوس زدم . دو ساعت گیر ِ هندونه و ژله و انارها بودم و هی با خودم می گفتم ، من با موهای فر شده ی باز ، چطور برم تا مغازه و ظرف بخرم ؟ پُف ِ موهام رو چه کنم ؟ اینقدر هی موهای بلند ِ فر َ م رو تصور کردم ، بعد لحظه ی آخری ، دیدم اصلاً فر نشده که . فقط داره عین ِ چوب ، خشک می شه و نمی شه حتی شونه اش کرد و صافش کرد . پس ، دوباره رفتم موهام رو شستم و سشوار کشیدم . دیگه وقت ِ سوهان ِ ناخن و لاک و آرایش نداشتم . خوبه که کیک و ژله ها رو شب ِ قبل ساخته بودم و اینطوری وقت کم آوردم . خلاصه رفتم سریع ظرف ها رو خریدم و کیک و هندونه و انار و آجیل و ژله ها و … ، همه رو روی صندلی ِ عقب و کف ِ ماشین گذاشتم و با سرعت ِ 20 تا رفتم خونه ی سَرو و سپید : ) سپید و من ، خامه ی قرمز و سبز رو ساختیم ، و کشیدیم روی کیک . می خواستیم این کیک رو بسازیم ، اما خُب معلوم شد ، اون خامه کشیدن ، کار ِ یه حرفه ای بوده . بعد رنگ ِ غذایی ِ قرمز ، معلوم شد که آلبالویی ریخته اند توی یه شیشه و رووش نوشته اند قرمز . در نتیجه ، کیک ِ مون صورتی شد و اصلاً شکل ِ عکسی که داشتم نشد : ) بعدش سپید زحمت ِ ساخت ِ لازانیا رو کشید . بهشون گفته بودم از ساعت 6 چیزی نخورید که جا داشته باشیم . خودم که از 3 چیزی نخورده بودم . ساعت 10 لازانیا آماده شد ، و اول لازانیا رو خوردیم . ساعت 12 شب ، هی همدیگه رو نگاه می کردیم که آیا یلدا بگیریم یا نه ؟ اصلاً جا داریم برای خوردن ؟ انار خوردیم ، آجیل خوردیم ، هندونه خوردیم ، کیک خوردیم ، اما دیگه جای کاپوچینو نداشتیم . و همون اول دیدم که نه میز جای پاستیل و دراژه داره ، نه شکم ِ ما : ) پس ازشون گذشتم . و در آخر اینکه تا ساعت 4 بیدار بودیم : )
پی نوشت 1 :
از الآن ، یه عالمه مدل ِ کیک و کاپ کیک و بیسکوئیت و ژله و تزئین ِ میوه ، برای یلدای بعدی دارم : ) این اولین باری بود که کیک و ژله ساختم . اولین بار بود که میزبانی می کردم . اینقدر استرس ِ درست در اومدن ِ کیک و ژله ها داشتم . اینقدر گشتم دنبال ِ انار ِ تــُرش . اینقدر هی گفتم هندونه ی قرمز گیرم میاد یا نه ؟ که دیگه نتونستم روی مدل یا تزئین ِ خوردنی ها تمرکز کنم . یه تجربه بود دیگه . دفعه ی بعد بهتر انجامش می دم . و اینکه ، ماشین چیز ِ خوبیه . عشق ِ ماشین نیستم . ولی چون راحتی ام رو فراهم کرده ، ازش خوشم میاد .
پی نوشت 2 :
هی صبر کردم و از یلدا ننوشتم ، که یعنی فوتوشاپ نصب کنم و حجم ِ عکس ها رو کم کنم و بذارم ، اما نصب نشد که نشد . پس تا یلدای بعدی نیومده ، من در مورد ِ این یلدا می نویسم ، بعد عکس هاش رو می ذارم .
من ؟ پُر از آرزو ام . پُر از زندگی . پُر از شور . پُر از فکر . پُر از هیجان . پُر از عشق .
دیگه مهم نیست زندگی یا تقدیر ، طبق ِ میل ِ من باشه یا نباشه . می خوام از امروز به بعد ، زندگی کنم . می خوام توی لحظه زندگی کنم . سخته ، اما سعی ام رو می کنم . می خوام از جوانی ام لذت ببرم . زندگی ِ بعدی وجود نداره . من فقط یه بار زندگی می کنم . می خوام زندگی کنم .
برای خودم برنامه دارم . بعداً می گم . برای یلدا ، به سپید گفتم "می شه چهارشنبه تون رو بذارید برای من ؟ که یلدا با هم باشیم ؟" ، و در نتیجه قراره یلدا با سَرو و سپید و ساغر باشم .
فکرم خیلی خیلی مشغوله ، سَرَم هم شلوغه ( کدوم متولد ِ بهمن هست که فکرش یه دقه آزاده ؟ یا اینکه یه دقه وقتش آزاده ؟ ) . چند روز سفر بودم و الآن خیلی کارها دارم برای انجام دادن . یعنی می خوام بگم برای همینه که نمی تونم راحت بشینم و براتون بنویسم . وگرنه دلم می خواد هی از خودم بگم ، از سفر ، از سَرو و سپید و ساغر ، از فندق ، از عشق ، از عشق ، از عشق .
* آدم باید اینقدر وجدان و معرفت داشته باشه ، که اگه موقع ِ از پارک در اومدن ، زد به یه ماشین ِ پارک شده ؛ معذرت خواهی و شماره تلفنش رو ، بذاره زیر ِ برف پاک کن ، بعد گاز بده بره . خوبه که اینقدر با فاصله ازش پارک کرده بودم . سپر ِ عقب رو زخم کرده و رفته .
* ماشین رو توی یه کوچه پارک کرده بودم . یه کوچه که هم سمت ِ راست و هم سمت ِ چپ ِ ش ، پر از درهای بزرگه . آدم اونجا نمی دونه کجا پارک کنه که جلوی در ِ خونه ی کسی نباشه . یه جا پارک کردم ، جایی پارک کردم که همسایه اذیت نشه . ولی ظاهراً اذیت شده بود . سوار ِ ماشین که شدم ، یه کاغذ زیر ِ برف پاک کن بود . نوشته بود "لطفاً جلوی در پارک نفرمائید" . از ادبش خوشم اومد . توقع ِ لحن ِ بد داشتم . خُب من از این آدم چیز یاد گرفتم .
آقای خواستگار ، بعد از اینکه تمومش کردیم ، چند روز بعد زنگ زده می گه نظرت عوض نشده ؟ می گم نه . بهش نمی گم که دیگه کلاً جواب ِ من منفیه ، و اون فکر می کنه اگه من رو قانع کنه که برای من بیشتر از بقیه وقت می ذاره ، بله رو می گم . دیگه برنامه ی فشرده اش برام مهم نیست . امتیازهای منفی اش اون شرایط ِ خوب ِ ش رو می پوشونن . هی دوباره نظرات ِ بی خود ِ خودش و دوست هاش رو تکرار می کنه . می گم من رو با زن های دوست هات مقایسه نکن . من و اونا ، هیچ شباهتی به هم نداریم . من روش ِ زندگی ِ اونا رو قبول ندارم . می گم آیا تو شُروط ِ من رو قبول کرده ای ؟ باهاشون کنار میای ؟ می گه نه . می گم پس چرا زنگ زده ای ؟ هی چونه می زنه و سعی می کنه نظر ِ من رو عوض کنه . حذف توو سرش بخوره . حاضر به کم کردن ِ هیچکدوم از تفریحاتش نیست . می گه تو خودخواهی . بحث نمی کنم . می گم آره من خودخواهم . می گه "گذشت داشته باش" . می گه من از خیلی چیزا گذشت کرده ام ، تو هم گذشت کن . مردک گـُه می خوره . مثلاً من چه امتیاز ِ منفی دارم که داره نادیده می گیره ؟ می گم این "خیلی چیزا" که می گی ، بگو من بدونم چی هستن . نمی تونه چیزی بگه . کم میاره . دلم می خواد بشورمش بذارمش کنار . ولی چون در سطح ِ من نیست ، بحث نمی کنم . اصلاً ارزش ِ این رو نداره که اعصاب ِ خودم رو خورد کنم . از آدم ِ بی شعور چه توقعی دارم من ؟ تقصیر ِ خودش هم نیستا . با یه مُشت آدم ِ بی شعور رفاقت داره . بیشتر از این ازش بر نمیاد . مردی که 9 سال از من بزرگتره ، هنوز معنی ِ گذشت رو نمی دونه . با این حرف هاش ، هی از چشمم میفته . وقتی می گم کل ِ آشنایی و خواستگاری رو از ذهنم پاک کرده ام ، تعجب می کنه . می گم خُب وقتی تو آخرین بار تند و زشت حرف زدی ، و می دونم به درد ِ هم نمی خوریم ، دیگه دوباره فکر کردن نداره که .
اینقدر چونه زد ، گفتم نظرم عوض نمی شه و شُروط ِ من سر ِ جاشه . می دونستم قبول نمی کنه ، یه جوری لجبازی کردم ، که دیگه برنگرده . براش سخت ترش هم کردم . اگه قبلاً می گفتم بعضی چیزا رو کم کن . این دفعه گفتم باید حذف کنی . دلم می خواست هر چه زودتر ، این موضوع تموم بشه و مسیر ِ قبلی ِ زندگی ام رو برم . همون شد که فکر می کردم . کوتاه نیومد ، خداحافظی کرد و تمام .
تموم شد . چیزی که همیشه دغدغه اش رو داشتم . اینکه چشم های ضعیفم ، چقدر من رو اذیت می کردند . بعضی وقت ها می گم باورم نمی شه که بالاخره تصمیم گرفتم و اقدام کردم . گاهی اوقات ، شب ها که سَرَم رو می ذارم روی بالش ، یه لحظه دستم می ره سمت ِ چشم َم ، که یعنی عینک رو در بیارم و بذارم کنارم . چند بار موقع ِ قطره ریختن ، یه لحظه خواسته ام عینک رو بردارم و قطره بریزم .
اطرافیان و همکارها ، من رو کشته اند از بس می گن "چقدررر لاغر شده ای ! دیگه رژیم نگیر !" . من وزنم ثابت مونده ، رژیم ِ لاغری هم ندارم . به خاطر ِ اینکه عینک ندارم ، و به خاطر ِ گود ِ زیر ِ چشم هام ، فکر می کنند لاغر شده ام . دارم به قیافه ی بدون ِ عینکم عادت می کنم . بقیه هم عادت می کنند . تا اینجاش که راضیم . خُب باید چند ماه بگذره که دید َ م کامل و واضح بشه . فعلاً چهل روز گذشته . چند هفته ی دیگه هم معاینه دارم . وااااای خدا . دوباره باید اینهمه راه رو برم تهران و برگردم . به اتوبوس و 30 ساعت رفت و برگشت و تنهایی و گردن درد و کمردرد و باسن درد و سر رفتن ِ حوصله که فکر می کنم ، سَرَم گیج می ره .
تا حالا ، شما و اطرافیانم بهم گفته اید "چشم های نو مبارک" . حالا خودم به خودم تبریک می گم .