یکی بیاد منو نجات بده .

اصلاْ من غلط کردم رفتم ادبیات انگلیسی .

من چه می دونستم اینجوریه . فقط شنیده بودم که کتاباش بیشتر از رشته ی مترجمیه و ... خـَر شدم دیگه . حالم به هم می خوره ، اول از دونستن جیک و پیک کارها و زندگی شکسپیر و میلتون و ... ، دوم هم از افسانه ها . من نمی دونم این نویسنده ها و شاعرهایی که افسانه نوشتند ، بیکار بوده اند ؟ آخه من اگه نخوام تمام افسانه های انگلیسی رو حفظ باشم باید کی رو ببینم ؟ آقا جان ، من حالم به هم می خوره از شوالیه ، از چیزای افسانه ای و باورنکردنی ، از جنگ و ... 

 

با کمال بی میلی ! ، تمام این افسانه ها رو جمع کرده بودم که همچین خَرخونی کنم و جزء باسوادهای رشته مون باشم اما ...

 

اما از وقتی که وبلاگ یکی از بچه های مترجمی رو خوندم ، اونم مترجمی ِ فیلم ، دلم ضعف می ره برای ترجمه . اونم چی ؟!! اینکه مرتب باید فیلم ببینی . من عاشق فیلمم . فیلم های زبان اصلی و بدون سانسور رو شده که 5 تا توی یه شب دیدم . فیلم 'بی وفا' رو بیشتر از 10 بار دیده ام و هنوزم سیر نشده ام . شروع ِ این فیلم ( موسیقی اش ) ، یه جورایی منو می بره یه جایی !  خوب دیگه هر کس از یه چیزی خوشش میاد .

 

همیشه سعی می کنم بدون زیرنویس نگاه کنم و یه کاغذ و قلم هم می گیرم دستم و هی جملاتی که دوستشون دارم رو یادداشت می کنم . و اما قضیه ی این جملات . من تمام جمله هایی که ممکنه فقط توی مکالمات ِ روزمره ی آمریکایی ها باشه و توی هیچ کتابی پیدا نشه رو جمع کرده ام یه جا ، همشون رو نوشته ام روی برگه های کوچولو . برای خودم جی 10 درست کردم . این جی ده ِ من رو همه می شناسن . چطور ؟ آخه یه بار رفته بودیم شهرستان واسه یه مسابقه و من جزء گروه ِ زبان بودم . توی اتوبوس تا نیمه شب ( توی اون نور ِ کم داشتم کور می شدم ولی دست بردار نبودم ) ، یه عالمه برگه های جی ده دستم بود و هی می خوندم که یهو خوابم برد . یه کم بعدش ، چشم باز کردم ، دیدم نه عینکم روی چشمامه ، نه موبایلم هست و وااای این همه برگه ، همه نیست شدن . خلاصه بساطی داشتیم . از اونجا که ما رو با اسکانیا ( بخونید لگن ) فرستاده بودن برای مسابقه و کولر هم نداشت و تمام شیشه ها و دریچه های سقف باز بودند و ما رو باد برده بود و ما صندلی آخر بودیم ، طفلکی این برگه های من تا زیر ِ صندلی ِ راننده پرواز کرده بودن و موقع پیاده شدن ، هر کدوم از دخترها ، مثل حالتی که به یه فقیر می خواستن پول بدن ، می اومدند نزدیک و یه مشت برگه که زیر پاشون جمع کرده بودن ، می ذاشتن توی دست من . اینقدر دلم برای برگه هام سووووخت !

 

حالا هم نشستم وبلاگ ِ خرسی رو می خونم و هی حرص می خورم و هی خودمو لعنت می کنم که چرا نرفتم مترجمی ِ فیلم !

 

                                               

پ . ن : البته خدائیش نمایشنامه ی رومئو و جولیت ِ شکسپیر رو خیلی دوست دارم که البته هنوز وقت نکردم بخونمش ( نه کتابش و نه فیلمش ) ولی ایشااله تا یه سال دیگه حتماً خوندمش ! 

 

 

 

 

نارنجی 'باید بنویسه

 

سلام

 

من نارنجی هستم .

می خوام از امروز ، از روزمره هام بنویسم .

خونه ی مجازی ام رو دوست دارم و همچنین دوستان ِ خوبی که اینجا پیدا خواهم کرد .