خواهری تعریف می کنه که فندق بیسکوییت پودر کرده بوده روی فرش ، وقتی خواهری خواسته با برس و خاک انداز جمعش کنه ، گفته بده خودم انجام می دم . کلاً مشتاقه که کارها رو خودش انجام بده . می گه همینطوری که سرش پایین بوده و داشته بیسکوییت ها رو جمع می کرده ، با یه لحن ِ افاده ای ، با خودش می گفته "مگه من آگای آشگالی ام ؟"

 

 

 

 

 

 

سلام : )

سال ِ نو مبارک !

ایشاله امسال برای همه تون ، سالی پر از عشق ، شادی و برکت باشه .

 

توی این خونه ی شلوغ ، همیشه صف ِ دستشویی ، طولانیه . قبل از سال تحویل ، صف ِ حمام طولانی بود و حق ِ همدیگه رو ضایع می کردیم : )  من رئیسم و باید اول از همه می رفتم حمام . بعدش که نوبت ِ داداش کوچیکه بود ، همین که بیرون اومدم ، داااد زدم که آی خواهری بدو بیا خودت رو بنداز توی حمام .

 

تا دم  ِ سال تحویل ، من و خواهری گیر  ِ سفره ی هفت سین بودیم . هم سفره ی خودمون ، هم سفره ی اتاق ِ مادربزرگ . گفتیم یه وقت مهمون هاش فکر نکنند که بهش اهمیت نمی دیم . صبح هر چی پارچه ی ساتن و حریر داشتم ، آوردم ریختم وسط  ِ اتاق ، قرار بود خواهری سفره بندازه . جعبه های کفش هم بهش دادم که سفره رو پله ای و چند طبقه بندازه . از این آینه شمعدون های کوچولوی پلاستیکی خوشم نمیومد ، همینطوری به خاطر  ِ آینه اش گرفتیم ، ولی وقتی توی سفره گذاشتیم ، خوشم اومد . سفره رو قشنگ کرد . خلاصه تا وقتی داشت می گفت "یا مقلب القلوب و الـ..." ، هی می گفتیم پارچه های اون سفره رو چه رنگی می ذاری ؟ برای این سفره سپند نذاشتیااا ؛ شمع های اون سفره رو چه رنگی می ذاری ؟ زود بگو تا کوتاهشون کنم ؛ خوشگل هاشون رو بذار برای پائین . پائین بیشتر مهمون میاد ؛ این شیرینی ها رو نریخته ای توی ظرف که ؛ ماهی ها کو ؟ تنگ ِ سفره ی مادربزرگ کو ؟ ؛ تخم مرغ ، نه رنگ کردیم و نه اکلیل زدی . اصلاً برو یه سفید بیار ، دورش رو روبان می بندیم ؛ برای اون سفره تخم مرغ بردی ؟ ؛ باید سبزه ی تخم مرغ ها رو عوض کنیمااا ، خوب نشده اند ، می رم توشون گل می کارم . و برای اولین بار گل چیدم ، از باغچه مون . گل های بنفش ِ کوچولوی توی تخم مرغ رو خیلی دوست داشتم . برای سبزه ، ماش ، عدس ، و شاهی کاشته بودم ، هم توی تخم مرغ ، هم توی بشقاب ، ولی از هیچکدوم خوشم نیومد . و همین تخم مرغ ها که گل ِ بنفش توشونه ، سبزه ی سفره مون بودند .

 

 

اینا عکس های هفت سین ِ ما هستند :  ۱ ، ۲ ، ۳ ، ۴

این هم ماهی هامون .

و این هم فندق ِ مون : )

 

 

فندق می خواست سکه های سفره رو برداره . می گفت می خوام باهاشون برم پارک . سکه رو برای اینا می خواست . اون دفعه شش نوعش رو سوار شد و جیب ِ من رو خالی کرد .

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت :

راستی امسال خرم هم داشتیم . من اومدم یه رنگ ِ موی تیره انتخاب کردم ، از گروه ِ دودی ، که قرمزی نداشته باشه ، برای اینکه فقط موهام یکدست بشه . توی خونه رنگ کردم . سپید برام رنگ کرد . گفته بودم که ، موهای من عین ِ موهای آدمیزاد رنگ نمی شه . غیر قابل ِ پیش بینیه . نوروز ۹۱ هم ، دو بار موهام رو ، هم توی خونه و هم توی آرایشگاه رنگ کردم و اون چیزی که می خواستم نشد . و این بار ، موهام رو که شستم ، روبروی آینه ، یک عدد خرم سلطان دیدم . موهام نارنجی شده بود . گفتم حالا که اتفاقی این رنگ شده ، بذار موهای نارنجی هم تجربه کنم ، ریشه اش که در اومد ، تیره اش می کنم .

 

 

 


مادري روو به فندق : الآن به دايي ات زنگ مي زنم تا دعوات كنه .

فندق : نه ، وايسا وايسا ، خودم الآن بهش زنگ مي زنم . وايسا برم چارپايه بيارم . ( مي خواد بره بالاي چهارپايه تا دستش به تلفن برسه )

 

فندق روو به مادري : مگه صددد بااار نگفتم دمپايي ِ عمه نارنجي رو بدون ِ اجازه نپوش ‌؟ ( بعد دمپايي رو از پاي مادري در مياره ، از پله ها مي بره بالا سر  ِ جاش و دمپايي ِ مادري رو مياره براش )



 

موبایلم رو کلاً نوچ کرده ، ازش گرفته ام و دارم تمیزش می کنم و به خواهری می گم دست هاش رو بشور . به خواهری می گه "من رو دعوا کرد" . خواهری می گه "نه . تو موبایلش رو کثیف کردی . معذرت خواهی کن !" ، قـُلدر میاد از پشت ، یکی محکم می زنه به باسنم و در حالی که داره می ره ، سرش رو عین ِ افاده ایا می کنه اونور و می گه "به مامانم می گمااا" . می زنم در  ِ کونش ، می گم "برو به مامانت بگو . منم بهش می گم موبایلم رو کثیف کردی" . شیرین ، لجباز و حاضر جوابه . گاهی هم خیلی مظلومه . بزنم به تخته ، دو سال و سه ماهشه ، اما همه ی جملاتش درست هستند . صرف فعل هاش هم خوبه . آی قربون صدقه اش می رم . این احتمالاً وقتی بزرگ بشه ، یَـک دافی بشه . از حالا ، روزی چند بار می گه "می خوام لب بزنم" . رژ لب می خواد . ما هم نرم کننده ی لب بهش می دیم بزنه . وگرنه می بینی کل ِ ناحیه ی زیر  ِ مماخش و دور  ِ لبش خودکاریه . یا مداد شمعی می کشه . بعد کفش ِ خوشگل ِ خودش رو نمی خواد ، اما کفش ِ صورتی ِ پاشنه تق تقی ِ من که انداختمش بیرون رو ، برداشته برای خودش و هی باهاش ذوق می کنه . داره رطب می خوره ، بعد دست ِ رطبی اش رو می کشه به صورتش و می گه "خوشگل شدم ؟" . احتمالاً مامانش با میوه ماسک گذاشته ، اینم دیده .  بعد لباس ِ خودش رو هم نمی خواد ، یه تاپ ِ خواهری رو دوست داره ، و باهاش احساس ِ پرنسس بودن بهش دست می ده . تنش می کنه و آی با ناز می رقصه برای عمو کوچیکه اش . بعد همین باباش که اعصاب نذاشته بود برای من و دخترای فامیل ، از بس مذهبی بازی در می آورد و فکر می کرد همه ی ما خرابیم ، می گه "کدوم یک از شما می تونه اینقدر خوب برقصه ؟" . قبلنا پوستم روشن تر بود و گونه هام گل می انداخت . یه بار تب داشتم ، گونه هام صورتی بود ، آقا عصبانی فکر می کرد رژ گونه زده ام . الآن وقتی فندق برای آرایش گریه می کنه ، می گه آرایشش کنید . شانس ِ ما همه چی حرام بود . ترانه ، آرایش ، رقص ، مانتو ، کفش ِ پاشنه بلند ، دستبند ، روسری و ... . اما با اومدن ِ فندق و مامانش ، کلاً اسلام عوض شد : )

 

 

از بس از فندق می نویسم ، این وبلاگ کم کم داره می شه مال ِ فندق : )

 

عکس نوشت :

- اینکه پاش رو توی کفش ِ یزرگترها کنه ، دیگه برای ما عادی شده

- فندق ، در مکتب علم

- فندق ، در حال خوردن ِ سالاد ِ رژیمی : )

- اینجا بند ِ دوربین ِ من داره فحش می ده

 

 

به فندق که نگاه می کنم ، می گم دیگه حسرت ِ بچه ندارم ، همین که شیرین زبونی های فندق ، عشوه هاش ، ناز کردن هاش رو می بینم ، همین که پدر  ِ صاحابم رو در آورده از بس اذیت می کنه ، برام کافیه و همه چیز  ِ بچه رو تجربه کرده ام . کم ادای دایی اش رو در می آورد ، حالا ادای عصبانی شدن ِ من رو هم در میاره . مگه می شه جلوش چیزی خورد ؟ می گه منم می خوام . باید بهش بدی . مگه می شه آرایش کرد ؟ از اول تا آخرش می گه برای منم بزن . سه رنگ سایه روی دستش می زنم ، ولی براش کافی نیست . شاید می خواد 120 رنگش رو براش بزنم . دارم چند تا پارچه رو هی می ذارم روی خودم و فکر می کنم که بهم میاد یا نه ، باید تک تک ِ پارچه ها رو روی تن ِ اون هم بندازم ، وگرنه می بینم لب و لوچه اش آویزونه و طوری با بغض نگام می کنه انگار زده امش . همین که فکر می کنه من حواسم نیست ، عین ِ جت می دوه سمت ِ اتاقم . اون روز می گه کانگورو می خوام . می گم از کجا بیارم ؟ می گه زیر  ِ تلویزیون ِ ت هست . چند وقت پیش ، فقط یه لحظه ، جعبه ی دایناسورهای کوچولو رو دید ، گفتم این مال ِ خودم نیست . چه خوب دیده . خلاصه صاحبشون شد . اون روز می بینم نیستش . می رم توی اتاقم ، می بینم رفته نشسته روی صندلی ِ کامپیوتر ، موس رو گرفته دستش ، می گه عکس بیار . باید ببینید چطور موس رو می گیره و هی دکمه های کیبورد رو می زنه . یکی نفهمه فکر می کنه مهندس ِ کامپیوتر دنیا اومده . سر  ِ لاک زدنش که بساط داریم . خواهری بهش می گه به این دست نزن ، مال ِ عمه نارنجیه . می گه می خوام بدم به بابام . می ده به باباش ، بعد عصبانی به باباش نگاه می کنه می گه "بی تربیت ! این مال ِ عمه نارنجیه . چرا بی اجازه دست زدی ؟" با اینکه خیلی دعواش می کنم ، گاهی نیست که من نباشم و سراغم رو نگیره . بعد هر وقت ازش ناراحت می شم ، هی میاد خودش رو بهم می چسبونه ، یا می بوسه ، یا خودش رو می اندازه توی بغلم ، که یعنی از دلم در بیاره . خلاصه نظر من رو در مورد بچه دار شدن عوض کرده . بچه بیارم پدرم رو در بیاره ؟

 

 

 

* من ؟ عین ِ همیشه ، کار ، خونه ، کلاس ِ گریم ، و خستگی . الآن هم نشسته بودم هی خط چشم می کشیدم ، هی پاک می کردم ، هی ابرو درست می کردم ، هی پاک می کردم . چش و چال برای خودم نذاشته ام . یکی رو که می خوام درست کنم ، هی استرس دارم . هی می ترسم نتونم خوشگل سایه و خط بکشم و آبروم بره . بعد یهو با خودم می گم "مردم المپیک شرکت می کنن . تو که می خوای فقط یه سایه بکشی" . و اینچنین است که اعتماد به نفس می گیریم . البته چند تا کار  ِ خوب روی چشم  ِ خودم انجام داده ام و مربی تعریفم کرده ، یه سایه ی خیلی خوشگل هم روی چشم  ِ سپید کار کردم ، اون شب هم که خواهری می خواست بره مهمونی ، براش سایه زدم و دوستش تعریف کرده بود از کارم : ) دقیقاً ترس ِ الکی ، کارم رو خراب می کنه . ترس که حذف که می شه ، خوب کار می کنم .

 

* اگه از من بپرسن "پنج شنبه ی تعطیل ِ خود را چگونه گذراندید ؟" ، می گم : پمپ بنزین ، بانک ملت ، بانک مسکن ، یه مغازه اون سر  ِ دنیا ، این تزریقاتی ، اون تزریقاتی ، کالای پزشکی ، آرایشگاه ، خودپرداز ، خرید ریمل و ... ، داروخانه ، خانه مومک ، دوباره خرید ، دانلود یه عالمه چه می دونم پوستر فیلم و آرایش چشم و ... . کاشکی پنج شنبه ها ، برای همیشه تعطیل می شد .

 

* فندق ؟ یه بستنی فالوده ای ِ آلبالویی توی این دستش ، یه بستنی فالوده ای ِ طالبی توی اون دستش ، یه گاز از این ، یه گاز از اون . خودش و باباش خوردنش ، به مامانش نداد . وقتی مامانش می گه به منم بستنی بده ، یه جوری نگاش می کنه می گه "نه ، خطرناکه" . تلافی می کنه امر و نهی هاش رو . وقتی بستنی ِ شیری رو بهش می دیم ، هی چشمش به بستنی ِ کاکائویی ِ منه ، و با اینکه مامانش نمی ذاره کاکائو بهش بدیم ، کاکائوهای خوشمزه ی دور  ِ بستنی ام رو بهش می دم ، بعد باز هی نگام می کنه ، نصف ِ بستنی رو هم بهش می دم و می خوره و چوبش رو می لیسه و انگشت هاش رو هم می لیسه . عشقش به کاکائو توی نگاهش معلومه . دلم می سوزه و می گم مامانش ناراحت بشه ، بهتر از اینه که بچه ناراحت بشه . دیگه اینکه ، نقاشی های خوشگل می کشه . بعد یه چیزی عین ِ سیم تلفن می کشه ، از این سر  ِ کاغذ ، تا اون سر  ِ کاغذ ، یعنی فامیل ِ بابا و مامانش رو می نویسه .

 

مامانش چند تا عکس ِ فندق رو می بینه و ذوق می کنه که فندق از ماه ماه ِ زندگی اش ، عکس داره ، و اینکه بچه اش از اول تا حالا چقدر قیافه اش عوض شده . باباش می گه "نارنجی ! عکس و فیلم های فندق رو بریز روی سی دی" . یهو یاد  ِ حرف ِ سَرو میفتم . که یه بار گفت این عکس و فیلم های با ارزش رو نباید مُفت بهشون بدی . باید یه روز از شوهرش پول بگیری و بهش بدی . پس ، در جواب ِ بابای فندق ، به شوخی می گم خب بذار شماره حسابم رو بدم . یه میلیون می شه . مامانش می خنده . والا اگه من بودم ، بیشتر از یه میلیون می دادم . کم با ارزش نیستند که . کم هم نیستند . یه سی دی که نیست ، چند تا دی وی دی می شه . از روز  ِ تولدش توی بیمارستان ، از نوزادی اش ، از شیر خوردنش ، از طرز  ِ خوابیدنش ، از اولین نشستنش ، از اولین دندون هاش ، از روز  ِ اول  ِ چهار دست و پا راه رفتنش ، از اولین تاتی کردنش ، از نقاشی کردنش ، از افتادنش ، از خندیدنش ، از گریه کردنش ، از اخم کردنش ، از اعتراض کردنش ، از پاهای تپـُل ِ ش ، از شعر خوندنش ، از بازی کردنش ، از خوانندگی کردنش ، از تمیز (!) بستنی خوردنش ، از موهای پسرونه اش ، از موهای کوتاهش ، از موهای بلندش ، از موهای دمب ِ اسبی اش ، از طراحی کردنش روی دیوار : ) ، از هندونه خوردنش ، از بای بای کردنش ، از ناز و اداهاش برای عمو کوچیکه اش ( همه می دونن که این فندق ، چقدر این عموش رو دوست داره ) ، از روسری پوشیدنش ، از مقنعه پوشیدنش ، از تلفظ هاش ، از قایم شدنش زیر  ِ توپ های استخر  ِ توپ ، از روز  ِ تاسوعا و پیشونی بند ِ یا حسین ِ ش ، از کفش ِ بزرگترها پوشیدنش ، از نماز خوندنش ، از استخون ِ مرغ خوردنش ، از طرز  ِ بوسیدنش ، از رقصیدنش ، از دو جشن ِ تولدش ، از لاک ِ دست و پاش ، از بازی کردنش با موبایل ، از هر چی که فکرش رو بکنی ، عکس و فیلم دارم . با تک تک ِ اعضای خانواده مون ، عکس داره .

 

اینجا داره با نرم افزار  ِ حیوانات ، با موبایل ِ من بازی می کنه ، و برای همینه که الان وقتی مسئول ِ بیمه زنگ می زنه ، موبایل ِ من صدای غاز می ده .

 

 

 

 

اینکه فندق هی می گه "الو رو بده" ، برای اینه که از صدای حیوونای نرم افزار  ِ Funny Animal Sound خوشش میاد . اینقدر هی اون انگشت ِ اشاره ی کوچولوش رو الکی می زنه روی صفحه ی موبایل . خُب ، تا اینجاش رو داشته باشید .

 

با سَرو ، سپید ، ساغر ، مادر  ِ سَرو و خواهر  ِ سرو نشسته ایم سر  ِ میز  ِ شام . گوشی ام کنار  ِ دستمه . یهو صداش در میاد . می گه "معععع معععع مسییییج" . همه می زنن زیر  ِ خنده . من خودم رو می اندازم روی موبایل . می بینم شماره ی خواهری افتاده . کار  ِ فندقه . اینقدر هی الکی می زنه روی حیوونا ، که صدای این بز افتاده روی شماره ی خواهری . خواهر  ِ سَرو می خنده و می گه "قیافه اش رو دیدید وقتی موبایل زنگ خورد؟" . راست می گه . قیافه ام دیدنی بود : )  آخه من در حضور  ِ آدم هایی که برام مهم هستند ، کمرو می شم . بعد اینطوری هم بشه ، دیگه خیلی خجالت می کشم . فردا صبحش ، نشسته ام توی تاکسی ، هی صدای یه میمونه میاد که هی جیغ می کشه . هی این جیغ می کشه ، هی من فکر می کنم که صدای چیه ؟ یهو یاد ِ میمون ِ این نرم افزار میفتم .  درجا موبایلم رو از جیبم در میارم ، می بینم داره زنگ می خوره و اسم  ِ رابط ِ بیمه افتاده روی صفحه .

 

هر چی می گردم ، نمی دونم چطور زنگ خور  ِ تماس ها رو حذف کنم . می گم زودی این نرم افزار رو حذف کنم ، که معلوم نیست بعداً جلوی بقیه کدوم صدا ازش در بیاد .

 

 

 

* من آدمی هستم که هی دنبال بچه راه می رم و هی بهش می گن نکن ، این رو بر ندار ، پرت نکن ... . اون دو روزی که فندق خونه مون بود ، هم پدرم در اومد ، هم خیلی ناراحت شدم ، که بچه رو چندین بار تهدید کردم که "اگه اینکار رو کنی ، نمی ریم پارک" ، "حالا که اینکار رو کردی ، اصلاً پارک نمی ریم" . منت کـُش ِ ش کردم . البته خانم پررو هم هستا . ما از برنامه هامون می زنیم و وقت می ذاریم و می بریمش پارک ، بعد وقتی عروسک ِ خواهری رو خودکاری می کنه و خواهری عروسک رو ازش می گیره ، قهر می کنه می گه "اصن من کـَهرم ( قهرم ) ، دیگه هم پارک نمیام" : )  توی پارک ، یه دختره رو هل می ده ، بهش می گم نازش کن ، یه هل ِ دیگه می ده . می گم یا معذرت خواهی می کنی ، یا می ریم خونه . معذرت می خوای ؟ یا بریم ؟ تخص می گه بریم . آی مغروره . به کم هم راضی نیست . 2 سالش بیشتر نیستا ، اما سرسره کوچیکه رو نمی ره . بزرگه رو انتخاب می کنه . ظهر که مامانش زودتر از من اومده خونه ، کش اومده ، گفته عمه نارنجی کو . بیچاره بیشتر منتظر  ِ من بوده ، تا منتظر  ِ مادرش . شایدم اماتیز می خواسته : )  شایدم گوشی . همین که من رو می بینه ، می دوه و می گه "الو" .

 

 

* کمککک . اتاق رو ریخته ام بیرون ( می دونم که برای بار  ِ دوم دارم می گم . ولی بذارید بگم ) ، بعد نه وقت مرتب کردنش رو دارم ، نه اعصابش رو : (  یا خسته ام ؛ یا فندق خونه ست و نمی شه به وسایل دست زد ؛ یا همکارم نبوده و حجم کار زیاد بوده و بهم فشار اومده ، و با وجود  ِ خستگی رفته ام کلاس  ِ گریم ، تا شب . بعدشم یا خرید داشته ام ، یا اومده ام خونه ، و بیهوش شده ام ؛ یا حوصله نداشته ام و دلم گرفته بوده ؛ یا خوابم می اومده ؛ یا فردا دو تا امتجان دارم ، یکی اکسل ، یکی حیثیتی ، و نشسته ام خونده ام ؛ یا ... . خلاصه کمککک .

 

 

 

 

مامان ِ فندق دو روزه که رفته مسافرت ، در نتیجه فندق دو روزه که خونه ی ماست . اعصاب نذاشته برای من . یه هفته ست که من وسایل اتاقم رو ریخته ام توی اتاق نشیمن ، که یعنی اتاقم رو مرتب کنم . بعد یا خسته بوده ام ، یا کلاس داشته ام ، یا وقت نداشته ام ، یا فندق خانم اینجا بوده اند ، و اینا هنوز مونده اند و فقط یک درصد از کار انجام شده . حالا این فندق ، توی این دو روز ، دهن ِ من رو سرویس کرده . ثانیه ای یه چیزی مال ِ من رو بر می داره ، میاد عینهو گربه ی شرک می گه "اجازه می دی ؟" ، منم اجازه نمی دم و اون جیغ می کشه و لجبازی می کنه و گریه می کنه و منم داد می زنم و باهاش قهر می کنم . خیلی وقتا هم اجازه نمی گیره و بی خبر برمی داره و می دوه . اگه وسایلم توی اتاقم بود ، اینطور اذیت نمی شدم . الان اومده نشسته روی پام ، داره پفک می خوره . لجبازی می کرد که نصف شبی حتما پفک ِ خانواده رو باز کنه . منم کوچیکه رو گذاشتم جلوش که همینه که هست . حالا کوچیکه رو باز کرده و داره می خوره . دیشب هم که ساعت 2 شب بیدار شده ، جیغ و داد ، گریه ، 4 نفر رو بیدار نگه داشته ، تا اینکه ساعت 4 خوابش برده . موبایلم هم که دو روزه دست خودم نیست و دست  ِ خانمه . همش می گه الو رو بده .

 

 

 

 

با خواهری ، رفتیم که یعنی یه نیم ساعت به فندق سر بزنیم و بعدش بریم بازار . من رو که می بینه ، هول می کنه می گه "اماتیز" . می گم مگه من شکل ِ اسمارتیزم ؟ صدا دار می خنده . می گم "فندق کاری نداری ؟ ما بریم" . می گه بریم . می گم کجا بریم ؟ با زبون ِ خودش ، با ذوق می گه "با ماشین ِ عمه نارنجی" . حافظه اش خوبه . خیلی کم سوار  ِ ماشینم شده ، و اینکه خوب می فهمه که ماشین ِ منه . دلم نیومد ولش کنیم و بریم بازار . گفتم این بچه سه هفته ست که جایی نرفته . دو هفته که توی مکه توی هتل بوده ، الآن هم نشسته اند خونه ، که یعنی مردم بیان دیدنشون . بردیمش شهر بازی ، کلی بازی کرد ، توی ماشین هم کلی قر ریخت ، بعدش رفتیم خونه . سر  ِ سفره ، چسبید به کمر  َ م ، دست هاش رو حلقه کرد دور  ِ گردنم و هی تاب خورد . گفتم خب خوبه ، دست هاش رو با مانتوم پاک کرد . بعدشم دهنش رو کشید پشت ِ کمرم . بعدشم شونه ام رو گاز گرفت و رفت : )  موقع خداحافظی هم ، می گه "بیام" . نشستم جلوش ، دستش رو انداخت دور  ِ گردنم ، که یعنی بغلم کن تا بریم . آخرش مامانش با دفتر  ِ نقاشی سرگرمش کرد ، تا ما فرار کنیم .

 

خوشم میاد که خانواده ی مادری اش رو یه هیچی اش حساب نمی کنه ، اما همش میاد پیش ِ ما می شینه . همه خدافظی کردند ، گفت خدافظ ، اما ما که خدافظی می کنیم ، می گه "بشین" ، یا اینکه دنبالمون میاد : )

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت :

در مورد ِ ماشین ، مرسی بابت ِ نظراتتون . همیشه اسپری می زدم توی ماشین ، اما یه بوگیر  ِ خوشگل هم خریدم : )  نظرات ِ سَرو رو هم دوست داشتم . پس ، فاصله ی صندلی ها رو تنظیم کردم ، داشبورد و صندوق رو مرتب کردم ؛ داشبورد و ... رو واکس زدم ؛ لاستیک ها رو مشکی کننده زدم ؛ و موسیقی مناسب آماده کردم .

 

 

 

به فندق می گم یه شعر بخون .

با زبون ِ خودش ، می خونه :

منم منم مادرتون

غذا آوردم براتون

غذا آوردم براتون

غذا آوردم براتون

غذا آوردم براتون

غذا آوردم براتون

 

 

وقتی دوربین رو نمی دم دستش ، یا نمی ذارم سرش رو بندازه زیر و بره توی اتاقم ، همین که می بینه با اخم و جیغ زورش بهم نمی رسه ، انگشت ِ اشاره اش رو می بره بالا و با اون لبخند  ِ قشنگش می گه "اجازه می دی ؟" . همین که ماشین رو می برم توی حیاط ، می دوه روی پله ها و داد می زنه "اجازه می دی ؟" . من و خواهری رو ، با اسم  ِ من صدا می زنه . به هر دومون می گه "عمه نارنجی" . الآن مکه ست . پای تلفن ، خواهری اومد باهاش حرف بزنه ، هنوز سلام نکرده ، به خواهری می گه "اجازه می دی ؟ کاکائو میاری ؟" . این یعنی اینکه خواهری رو با من اشتباه گرفته : )

 

 

فندقی داریم شاه نداره ، به کـَ ـس کـَ ـسونش نمی دیم

 

دیگه بهتره به جای "فندق" ، بهش بگیم "کاسکو" . یعنی هر چیزی که بشنوه ، تکرار می کنه . باید مواظب باشی چی می گی . من هیچ وقت فکر نمی کردم یه بچه ی یه سال و ده ماهه ، بتونه حرف بزنه . همینجا یه هزار ماشاله بهش بگم . حافظه اش خیلی خوبه . باهوشه . آی خوشمزه ست . دلم می خواد وقتی خونه ی ما میاد ، بهش خوش بگذره . براش بازی های فکری گرفته ام ، مداد رنگی ، اسباب بازی ، سبد  ِ اسباب بازی . هر چند که همون اول ِ صبح که میاد ، می گه "تا اسباب بازی ها رو بریزم بیرون" ، بعد کل ِ خونه رو می کنه اسباب بازی ، و خودش می ره توی سبد . کاکائو دوست داره . براش شیر کاکائو ، کاکائو ، بستنی ، ژله ، اسمارتیز ، از این پفک ریزه ها ، ویفر شکلاتی  ِ ساندو ، دسر وانیلی و ... می گیرم و به مادری می سپرم که هر وقت اومد ، بخوره . همیشه هم وقتی میاد ، مادری زنگ می زنه به من و گوشی رو می ده بهش ، و اونم سفارش می کنه "عمه ! کاکائو بیار ، امانیز بیار" . منظورش اسمارتیزه . موهاش به موهای من و مادری و خواهری رفته . خرماییه . موهاش عین ِ موهای من ، آخرش حلقه داره . در حال ِ حاضر ، پول که می بینه ، می گه "عیدی می خوام" . همیشه وقتی بهش می گی روو به دوربین بخند ، کج و کوله می خنده ، اما این بار یه وری لبخند زد . باباش زد زیر  ِ خنده ، بهش می گم عین ِ خودت لبخند می زنه . خودم اجازه گرفتن رو بهش یاد دادم . بعد هی میاد دم  ِ اتاقم ، با ناز می گه "اجازه می دی ؟" . یعنی که می خواد بره توی آشفته بازار  ِ اتاق ِ من . آدم دلش نمیاد بگه نه . یاد گرفته بد اخلاقی می کنه ، قیافه می گیره ، اعتراض می کنه ، مثلاً می زنه توی ماشین و می گه "امانیز می خوام" . الآن اگه ازش بپرسی "می خوای کجا بری ؟" ، می گه "مته" . چند روز  ِ دیگه می ره مکه .

 

ظهر که میام خونه ، میاد سر  ِ سینی  ِ غذای من می شینه و هی اذیت می کنه . همیشه ، یه خیار از توی ترشی مخلوط در میارم و بهش می دم . بعد این انگشت هاش رو فرو می کنه توی آب ِ ترشی  ِ من ، بعد بی خبر یه مشت برنج بر می داره می ریزه توی ترشی ، بعد هی خیارشور رو می زنه توی آب ِ ترشی ، هی می لیسه ، هی می زنه توی آب ِ ترشی ، هی می لیسه . خلاصه که غذا خوردن ِ من با اعمال ِ شاقه ست . حالا خوبه که دلم پاکه و از این چیزا بدم نمیاد .

 

یکی از خوبی های خونه ی ما اینه که بچه برای هر شکل غذا خوردن و بازی کردن آزاده . اینکه بی دمپایی بگرده ، خودش رو توی خاک و خـُل ها بغلتونه ، کل ِ صورتش غذا باشه ، لباس هاش رو کثیف کنه و ... . اینا چند تا از عکس های فندقه . اگه می بینید چیزی توی خونه به هم ریخته است ، بندازید تقصیر  ِ فندق : )

 

 

اینجا داره دنبال ِ گربه می گرده . 

- این ، یعنی باید بذاری بچه راحت بستنی اش رو بخوره . هی هم بهش گیر ندی و دستمال دستت نباشه . 

- اینجا معلومه که به عمه اش رفته :دی

- اینجا ، همین که آقای پدر شروع کرد به نماز خوندن ، اونم یادش اومد الله نکرده ( نمازش رو نخونده ) .

- اینجا هم داره الله می کنه .

- این ، از اون نوع سجده هاشه . خدا رو شکر قبله اش هم فقط برای خودشه .

- اینجا یکی ندونه ، فکر می کنه 100 ساله که کتونی می پوشه .

- و این هم عکس ِ خوش پوش ترین دختر   ِ  سال : )

 

 

 

 

 

 

جهت  ِ اطلاع  ِ دوستان :

نمی دونم فقط برای وبلاگ  ِ منه یا نه ، اما پُست های وبلاگ ِ من ، با مرورگر  ِ Google Chrome  ناقص نشون داده می شه .