* به خدا من خسته ام . دارم زور می زنم شاد باشم . دارم زور می زنم خودم رو سر  ِ پا نگه دارم . اصلاً اونقدر قوی نیستم که بخوام مشکل ِ یکی دیگه رو حل کنم . اعصابم بر باد ِ فنا رفته . ( قسمتی از این مطلب ، حذف شد )

 

 

* این خانم های همکار ، پدر  ِ صاحاب ِ من رو درآورده ان . هی هر روز تکرار می کنن که دیگه لاغرتر نشو و صورت ِ ت خراب شده و زشت شده و ... . دلم می خواد بهشون بگم "آخه پدرسگا ! همین خود ِ شما نیستید که زووور می زنید که لاغر بشید ، هی مانتو اندامی می پوشید تا بلکه یه کم گودی ِ دور  ِ کمر  ِِ نداشته تون پیدا باشه ؟ همین خود ِ شما نبودید که وقتی لاغر شدن ِ من رو می دیدید ، هی می پرسیدید ، چطوری لاغر کردی ؟ ( حالا یکی هم ندونه ، فکر می کنه 100 کیلو اضافه وزن داشته ام )" . من از قیافه ام راضی هستم . خوشگل نیستم . صورتم دیگه به گردی و پُری ِ قبل نیست . اما راضی هستم . یا صورت ، یا هیکل . نمی شه هر دو تا رو با هم داشت . خُب من هیکل رو ترجیح دادم . اینهمه رژ گونه ی صدفی و صورتی می سازن که خانم ها زحمت بکشن و گونه رو برجسته و زیرش رو خالی نشون بدن ، خُب الآن گونه های من خودش استخونی شده و یه جورایی پیدا شده و زیر  ِ ش هم خالی شده و به سایه انداختن نیازی نداره . این خوب نیست ؟ آدم نباید به ساز  ِ این پدرسگا برقصه . یه خانم  ِ چاق هست ، که صورت ِ خیلی خوشگلی داره . به جای اینکه بگن خوشگله ، همش پچ پچ می کنن که فلانی خیلی چاقه . به جای اینکه به من بگن هیکل ِ ت چقدر قشنگ شده ، هی می گن صورت ِ ت زشت شده . پدرسگااا .

 

 

* امروز ، ارتودنتیست ، یه کش به کش های دیگه اضافه کرد . یعنی این کش ِ آخری ، از سمت ِ راست ِِ دندون های خرگوشی ِ بالا رد می شه و میاد سمت ِ چپ ِ دندون های جلویی ِ پایین . عاااالیه . دهنم کمتر از نیم سانت باز می شه : ) نی رو به زور می برم توی دهنم و آب می خورم . این 6 کش ، به دندون هام وصل هستن ، اونوقت من نمی دونم چرا چشم هام درد می کنن . هر وقت کش ها رو بر می دارم ، درد هم می ره : )

 

 

بی ربط نوشت :

- یه هشدار از طرف ِ نوکیا . اونایی که گوشی ِ نوکیا دارن ، این رو حتماً بخونن .

- اگه می خواین بدونین که آدم  ِ منطقی یا احساسی هستید ، این رو بخونید . من از نوع ِ منطقی هستم : )

 

عکس نوشت :

- امروز ، این پس زمینه ی موبایل ِ منه . برای دق دادن ِ خودم گذاشته ام .

- ای عاشقی ، کجایی که یادت بخیر .

 

 

 

داشتیم سر  ِ یه موضوع با هم بحث می کردیم ، گفتم من روحیه ام خوب نیست . گفت "تو کی روحیه ات خوب بود ؟" . همون بهتر که رفت . چون از اون روز ، دیگه مَحرم  ِ دلم نبود . دیگه مَحرم  ِ خستگی هام نبود . دیگه مَحرم  ِ نوشته هام نبود . همون بهتر که نموند .

 

 

 

دلم می خواست الآن یکی رو داشتم ، وقتی موانع ، خسته ام می کردن ، می اومد و دست هاش رو می ذاشت دو طرف ِ صورتم و زل می زد توی چشم هام و می گفت "ببین ! تو من رو داری". و من دیگه هیچی کم نداشتم .

 

 

یه دُخملی داریم ما ، خیلی دوسش داریم ما

 

دل ِ خوشی از برادر  ِ دومی ندارم . وقتی بچه اش دنیا اومد ، همش فکر می کردم هیچ وقت به دلم نمی شینه . وقتی مادری به شوخی می گفت "برادرزاده ات گفته عمه ام کجاست" ، می گفتم "بهش بگو برو گم شو ، از بابات خوشم نمیاد" !  حالا بیا نگاه کن . من می میرم برای این دخترک . فکر نمی کنم به این خاطر باشه که برادرزاده امه . من عاشق ِ دخترم . وقتی بغـ ـلش می کنم ، از بوش مست می شم. از نوازش ِ موهاش لذت می برم. از آرامشش توی بغـ ـلم ، خودمَم آروم می شم. می میرم برای خنده هاش. تحمل ِ گریه اش رو ندارم. پوست ِ لطیفش رو دوست دارم . مظلومیتش رو و ... . خلاصه که عااااااشقشم : )  هی عکس هاش رو زیر و رو می کنم و هی قربون صدقه اش می رم . باید یه دوربین بگیرم که عکس های با کیفیت تری ازش بگیرم .

 

 

 

پی نوشت :

کمون ِ ابروهاش و اخم  ِ ش عین ِ منه . موهای کم پُشتش و گردالی بودنش ، عین ِ خواهریه . لب و لوچه اش ، عین ِ باباشه . کمرنگی ِ ابروهاش و مَماخش هم ، مثل ِ مامانشه . خلاصه ترکیبی از خانواده ی ماست : ) برای این گردالی ، با عشق ، چند دست لباس ِ خوشگل و سویی شرت و کلاه ِ انگلیسی خریدم . این طرح ِ روتشکی ها و ملحفه اش هم سلیقه ی عمه نارنجی ِ خوشگلشه . اوهوم : )

 

عکس نوشت :

- یه اتاق ِ سفید ، با وسایل ِ لیمویی .

  1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5

- کاش می تونستم موهام رو این شکلی کوتاه کنم . کاش .

  هر کی از این سبک نقاشی خوشش میاد ، می تونه نمونه های دیگه اش رو هم برداره :

  1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 ، 8 ، 9 ، 10 ، 11

  دیگه هیچی نمی گم که چقدر هی به موهای خوشگلشون نگاه کردم و غصه خوردم که چرا

  موهای من به این لَختی نیست : (

 

 

 

 

 

دلم می خواست الآن یکی رو داشتم ، می نشست ، با عشق ، موهام رو این شکلی می بافت .

 

 

 

آدم بعضی فیلم ها رو که می بینه ، تا مدت ها بهش فکر می کنه . یه احساسی در آدم به وجود میاد که تا مدت ها با آدم می مونه . شخصیت های این فیلم ها ، روی تفکر  ِ آدم اثر می ذارن .

 

فیلم  ِ when a man loves a woman رو که دیدم ، اون مرد ِ صبور  ِ با احساس ، با درکی بالا ، کَسی که زنش رو خیلی دوست داره ، کَسی که خیلی قشنگ با بچه هاش حرف می زنه و نوازششون می کنه ، باعث شد انتخاب ِ من برای شریک ِ زندگی ام ، سخت تر بشه . از اون به بعد ، نه تنها دنبال ِ یه مرد ِ مهربون برای خودم بودم ، بلکه دنبال ِ یه پدر  ِ مهربون برای بچه هام هم بودم . من حق ندارم خودخواه باشم و هر کَسی رو انتخاب کنم . بچه ام حق داره یه بابای خوب داشته باشه . دیشب که فیلم  ِ Julie and Julia رو دیدم ، باز انتخابم سخت تر شد . دو زن از دو نسل ِ متفاوت ، نقش های اول ِ فیلم رو بازی می کردند . اما مردهاشون ، که از دو نسل بودند ولی عین ِ هم ، خیلی به چشم  ِ من اومدند . مثلاً اون مرد  ِ جوون ، اینقدر قشنگ به حرف های جولی گوش می کرد ، همفکری می کرد ، نظر می داد ، کمکش می کرد ، تشویقش می کرد ، موفقیتش براش مهم بود ، از شادی ِ زنش ، خدا رو شکر می کرد . این مرد ، باعث شد دنبال ِ یه همراه ِ خیلی خوب باشم . دنبال ِ یه مشوّق ِ خوب ، یه شنونده ی خوب . اینها فیلم نیستند . اینها آدم های واقعی هستند . اینها ، انتخاب ِ آدم رو سخت می کنند .

 

 

 

 

عکس نوشت :

- لبخند ِ این دختر ، موهاش ، احساس ِ خوبی بهم می ده .

 

 

 

عشق یعنی اینکه وقتی بعد از دو ماه عاشقی ، برای اولین بار همدیگه رو می بینید و برای اولین بار بهش لبخند می زنی ، بگه "فکر می کنم دندون هات به یه خورده ارتودنسی نیاز داره" ! 

 

والا بُخدا عشق همینه !

 

 

عکس نوشت :

- کیا به تزئین ِ میوه علاقه دارن ؟ این عکس ها رو ببینید .

  1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 ، 8 ، 9 ، 10 ، 11

- من دلم دراژه ی شکلاتی می خواد . از همین اسمارتیز کُپُلا : (

- آقا شیره رو باش . چقدر دلم می خواد منم اینطوری لم بدم و هیچ دغدغه ای رو نشناسم .

 

 

 

طفلی به نام شادی ، دیریست گمشده ست ،
با چشمهای روشن ِِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو .
هرکس از او نشانی دارد ،
ما را کند خبر .
این هم نشان ما :
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر .


                                             شفیعی کدکنی

 

 

امروز صبح ، توی یه اداره بودم ، پُر بودم از بُغض ، خیلی تنها بودم ، بغضم اصلاً ربطی به کارَم نداشت . یهو نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم و سرازیر شدند . همون لحظه ، به یه مرد فکر کردم . مردی که درک ِ ش بالاست ، من رو می فهمه ، اصلاً اگه من رو نفهمه هم ، شعورش اینقدر هست که سکوت کنه ، سؤال پیچم نکنه و اشک هام رو بی اهمیت ندونه . فکر کردم که کاش می تونستم الآن برم پیش ِ ش ، توی چشم هاش نگاه کنم ، اشک هام رو ببینه ، اجازه بده که بهش نزدیک بشم ، دستم رو حلقه کنم دور  ِ کمر  ِ ش ، و سَرَم رو بذارم روی سینه اش و راحت گریه کنم و اونم هیچی نگه تا من آروم بشم . من با اینکه همیشه توی بحران های روحی ام ، زمانی که پُر از بغض بودم ، به دیدار  ِ عشق ِ سابق یا یار یا چه می دونم دوست پـ*ـسر رفتم ، هیچ وقت گریه نکردم . هیچ وقت فکر نکردم که آغـ*ـوش ِ طرف ، ممکنه آرومم کنه . چون می دونستم که طرف ، یا محرم  ِ اشک هام نیست یا گریه ام رو نمی فهمه یا اصلاً بلد نیست دلداری بده و می رینه به آدم . اصلاً هیچکدوم ، مال ِ این حرف ها نبودند . اما این مرد ، اولین کَسیه که دلم خواست چند دقیقه مال ِ من بود . نگاه ِ این مرد ، من رو به اشتباه می اندازه . نگاه ِ ش هیچی نداره ، نوع ِ نگاه ِ ش ، از قصد یا فقط برای من نیست ، اما برای من ، خیلیه . همینکه توی نگاه ِ ش می بینی که حواسش بهت هست ، که به تصمیم  ِ ت ، به اهداف ِ ت ، فکر می کنه و دنبال ِ راه ِ حل می گرده .

 

از اونجا که ، خدا کلاً زده توی سَرَم و این مرد متأهله ، بالاجبار ، همون لحظه از ذهنم پاکش کردم و برگشتم به تنهایی ام .

 

 

 

من از بیرون رفتن ، گردش ، تفریح ، معاشرت و دور  ِ هم نشینی با دوستان و بگو و بخند خوشم میاد . جدیداً متوجه شده ام که درسته که به خاطر  ِ افسردگی ِ سالهای قبل ، دیگه زیاد اهل ِ معاشرت و دوستی نیستم و حوصله ی گردش و بیرون رفتن و آدم ها رو ندارم ، اما من به شدت درونگرا هستم . یعنی درسته که دوست دارم دوستی هایی ناب و دوستانی کمیاب داشته باشم ، اما معاشرتی رو دوست دارم که طبق ِ برنامه باشه . کم و محدود باشه ( یعنی فقط با چند نفر "آدم" رفت و آمد کنیم ، نه اینکه خونه مون کاروانسرا باشه ) . طبق ِ برنامه ی قبلی با هم بریم بیرون و بریم خونه ی هم ، هر از گاهی دور  ِ هم جمع بشیم . دوست دارم خونه ام ساکت باشه ، کتاب بخونم ، فیلم ببینم ، برنامه ی دوست داشتنی ام رو از تلویزیون ببینم ، وب های مورد ِ علاقه ام رو دنبال کنم ، عکس های مورد ِ علاقه ام رو هی مرور کنم ، جملات ِ آموزنده رو هی مرور کنم ، خونه رو به عشق ِ آقای همسر تزئین کنم ، غذای مورد ِ علاقه اش رو تهیه کنم و ... . یعنی یه جورایی توی دنیای خودمَم . من 95 در صد ِ کتاب های کتابخونه ام رو توی محل ِ کارم خوندم . به جای اینکه وقت ِ آزادم رو برم توی اتاق ِ دیگه یا اتاق ِ زن ها ، بشینم و فک بزنم و وراجی کنم ، نشستم کتاب هام رو بلعیدم . من یه عالمه کتاب ِ جیبی دارم . همه شون رو یا توی اتوبوس ِ دانشگاه خونده ام ، یا توی سالن ِ انتظار  ِ مطب ، یا توی تاکسی ، حتی یه صفحه از یه کتابم رو توی هواپیما خوندم . کلاً بگم که من یه لاک پُشتم ، که دائم توی لاک َم هستم .

 

 

 

 

من یه بار دلم خواست خواننده می بودم . دلم می خواست آواز می خوندم . زمانی که عاشق ِ یه قناری شده بودم . یه قناری ، که می خوند . دلم می خواست من هم براش بخونم . که جفت ِ ش هم یه قناری باشه . اما خُب نشد . من هایده و حمیرا و مهستی و ... گوش نمی کنم ، اما مدتیه که از ترانه ی "شاخه نبات" ِ مهستی خیلی خوشم میاد . وقتی گوش می کنم ، اونجایی که صداش اوج می گیره وقت ِ گفتن ِ "عزیز  ِ من" ، دلم می خواد جای او می بودم . دلم می خواد صدای او رو می داشتم . متن ِ ش رو دوست ندارم ، اما صداش رو دوست دارم . ( البته صدای شکیلا رو هم دوست دارم . ) دلم می خواست الآن می تونستم بخونم . دلم می خواد برم کلاس ِ آواز .

 

 

 

 

نمی دونم کیه که می گه "ببخش . نه به خاطر  ِ اینکه اونا لیاقت ِ بخشش رو دارن ، بلکه به خاطر  ِ اینکه خودت لیاقت ِ داشتن ِ آرامش رو داری" . من خیلی دلم می خواد بخشیدن رو بلد بودم . اینهمه که توی این سال ها ، سکوت کرده ام ، کوتاه اومده ام ، توی خودم ریخته ام ، گذشته ام ، به جای طرف ِ مقابلم معذرت خواهی کرده ام ، اینهمه سال گذشته ، اما من هنوز افراد رو نبخشیده ام . دلخوری هام رو ، شکستن هام رو بُروز نداده ام . هر وقت بهشون فکر می کنم ، انگار زخم هام تازه می شن . و این ، یعنی اینکه من فقط گذشت کرده ام . بخششی در کار نبوده . همون گذشت ها هم ، شده اند کینه ، شده اند درد . نمی دونم لغت ِ "گذشت" رو ، به جا استفاده کردم یا نه . لغت ِ دیگه ای به ذهنم نمی رسه . من دلم می خواد بخشیدن رو یاد بگیرم . اما فعلش رو درک نمی کنم . بلدش نیستم . کاش بخشیدن رو بلد بودم . و دیگه توی دلم ، اینهمه با بعضی ها نمی جنگیدم ، گلایه نمی کردم ، سرزنش نمی کردم . و دیگه توی دلم غوغا نبود .

 

 

ملاصدرا می گه :

قلب هایتان را از حقارت ِ کینه تهی کنید و با عظمت ِ عشق پُر کنید ، زیرا که عشق چون عقاب است ، بالا می پرد و دور ، بی اعتنا به حقیران ِ در روح . کینه چون لاشخور و کرکس است ، کوتاه می پرد و سنگین ، جز مردار به هیچ چیز نمی اندیشد . برای عاشق ، ناب ترین ، شور است و زندگی و نشاط . برای لاشخور ، خوبترین ، جسدی ست متلاشی .

 

 

عکس نوشت :

- یه لباس ِ عروس ِ لطیف .

- ای خدا ! یه عشق هم نداریم که وقتی از سر  ِ کار میاد خونه ، از اینا بهش بدیم دلش خنک شه .

- اینم یه مدل ِ دکوراسیون ، برای اونایی که دوست دارن خونه شون پُر از عکس باشه .

- این جکوزی بید یا وان ؟

  به هر حال می خوام بگم وان باید دو نفره و جادااار باشه . معنی نمی ده یه نفره و عین ِ قبر باشه .


 

 

 

سایت ِ بالاترین ، ترجمه ی یه تحقیق ِ انگلیسی رو گذاشته ، که می گه :

محققان دریافته اند که افراد ِ باهوش ، رؤیاها و خواب های HD (رنگی و با کیفیت ِ بالا) می بینند و افراد معمولی خواب هایشان به صورت سیاه و سفید است و یا رؤیاهای خود را به خاطر نمی آورند. در این تحقیق ، 2000 نفر به خواب رفتند و بعد از اینکه بیدار شدند ، از آنها خواسته شد که خواب های خود را تعریف کنند . اکثریت یا خواب ندیده بودند و یا رؤیاهای خود را به خاطر نداشتند. تنها تعداد کمی از افراد ، خواب دیده بودند که از آنها تست ِ هوش گرفته شد که خیلی عالی آن را گذراندند. دانشمندان دریافتند که افرادی که فکر و ذهن ِ پرورش یافته و رشد یافته ای دارند ، خواب های روشن تر و کیفیت HD و با جزییات ِ زیادی می بینند. در طول خواب ِ شب ، فعالیت مغز متوقف نمی شود و اتفاقات روز را آنالیز میکند . در افرد با ظرفیت ذهنی ِ کمتر ، در طول روز ، مغز کمتر فعال است . بنابراین در طول شب هم عملاً بیکار و ول معطل است.

 

برای من که هی هر روز به خودم تلقین می کنم "من باهوش نیستم و هیچی یاد نمی گیرم و حافظه ام ضعیف شده" ، این نوشته باعث شد که تا یه مدت خر کیف بشم و فکر کنم خیلی باهوشم . کی گفت من باهوش نیستم ؟ سند دارم . خواب از این رنگی تر ؟ راضی نشدی ؟ آرشیو رو بگرد تا بیشتر پیدا کنی . تازه بعضی خواب ها رو هم که نمی شه نوشت : )

 

 

 

 

عکس نوشت :

- من اگه قرار باشه یه روز کاستوم بپوشم ، این رو انتخاب می کنم .

  این دختر ، انگار  ِ خود ِ اون شخصیت ِ کارتونیه . منظورم Tinker Bell هست .

- قبلاً گفته ام ، بازم می گم . گـُه توی روح ِ اونی که من رو از حیوون ها ترسوند . گـُه توی دلیل ِ ترس ِ من .

  اگه نمی ترسیدم ، الآن جای این دختر ، یا این دختر بودم و لذت می بردم .

 

 

17 آبان 87

 

 

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ِ ظریف ِ میان ِ نگه داشتن ِ یک دست ، و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت ، اطمینان خاطر

و یاد می گیری که بوسه ها قرارداد نیستند

و هدیه ها ، معنی عهد و پیمان نمی دهند .

 

کم کم یاد می گیری

که حتی نور  ِ خورشید هم ، می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی ، به جای اینکه

منتظر  ِ کسی باشی تا برایت گل بیاورد .

یاد می گیری که می توانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می گیری که خیلی می ارزی .

 

 

 

 

                                            خورخه لوییس بورخس

 

 

 

خُب اشک و آه و چُس ناله ها رو تمومش کنم که حال و هوای اینجا عوض شه .

 

یعنی حالا من نباید یکی رو داشته باشم که الآن بهش بگم دلم هوس ِ ذرت کرده ، اونم سر  ِ سه سوت ، بره و بیاره و دونه دونه بذاره توی دهن َ م و هی با هر دونه ای که می ذاره توی دهنم ، هی این لُپم رو ببوسه ، هی اون لُپم رو ببوسه ؟ ها ؟ خُ یعنی چی که یکی نیست که خودم رو براش لوس کنم ؟ ها ؟

 

 

 

دلیل ِ اینکه من در مورد ِ روابطم و عشق و عاشقی ام به خواهری نگفته ام ، بی اعتمادی به خواهری نیست . من از خانواده ی خودم ، "دهن چفت"تر سراغ ندارم . رازدارتر سراغ ندارم . خواهری هم قطعاً رازداره . اما اینکه من چیزی به او نمی گم ، معنی اش این نیست که من بهش اعتماد ندارم و در نتیجه اون هم اعتماد نداشته باشه و در مورد ِ قرارهاش به من نگه . اینجا اصلاً بحث ِ اعتماد نیست . چند دلیل برای نگفتن از خودم داشتم . اول اینکه ، من وقتی اولین بار توی سن ِ 21 سالگی عاشق شدم ، اون 11 سالش بود . وقتی برای بار  ِ آخر عاشق شدم ، اون 14 سالش بود . قبلاً هم گفته ام که رابطه های من ، غیر  ِ قابل ِ تعریف هستند . نه برای کَسی تعریف می کنم و نه از کَسی توقع ِ درک دارم . رابطه ای که درکش برای خودم سخته رو ، رابطه ای که هضمش برای هم سن و سال هام سخته رو نمی تونم برای یه دختر  ِ 14 ساله تعریف کنم . دوم اینکه ، من اون زمان ، با خواهرم دوست نبودم . خیییلی از هم دور بودیم . الآن 2 یا 3 ساله که به هم نزدیک شده ایم ( در حد ِ نظر خواستن و مشورت و خرید و ... ) . من اون زمان با خواهرم راحت نبودم . دلم می خواست در مورد  ِ عشقم ، با یه همسن و سال ِ خودم حرف بزنم ، اما هیچکی نبود . پس برای همیشه راز باقی موندند . سوم اینکه ، من 10 سال بزرگتر از او هستم و خیر  ِ سَرَم یعنی باید الگو باشم . نمی خواستم از شکست هام بهش بگم ، از حماقت هام ، از خریت هام ، از سادگی هام ، که یه وقت جلوش کوچیک نشم ، که یه وقت تکرارشون نکنه . هیچ وقت نمی خواستم راه ِ من رو بره . نمی خواستم بگه خُب نارنجی هم این راه رو رفت ، پس راه ِ خوبیه . نارنجی هم این عشق رو تجربه کرد ، بذار من هم تجربه کنم . نمی خواستم الگوی بدی باشم .

 

 

 

 

قسمتی از این پست ، حذق شد .

 

 

دعای 13 آبان

 

 

( عین ِ این مجری ِ های خانم  ِ رادیو ، بلند و پُر انرژی و سرزنده و با داااد بخونید )

 

 

زندگی ، به کام  ِ تمام  ِ اون هایی که دارن جایی به نام  ِ وفا زندگی می کنن .

زندگی ِ همه شون پُر از عشق ، پُر از شادی ، پُر از لبخند : )

زندگی ِ همه ی باوفاها ، شبیه ِ این عکس ، پُر از طعم  ِ شیرین ِ عشق باشه .

 

 

 

 

 

                                                       دانلود عکس

 

 

 

 

حذف شد .

 

 

 

 

عکس نوشت :

- من دلم تنگ شده برای این نگاه ها . دلم تنگ شده برای این قدم زدن ها و دست توی دست ها .

- من ، عاشق ِ اینم که روزهای بارونی ، برم وایسم یه گوشه ی حیاط و بارش ِ بارون رو نگاه کنم .

  صدای بارون رو دوست دارم . بوی روزهای بارونی رو دوست دارم . سرمای روزهای بارونی رو دوست دارم .

  اینقدر حرف زدم که بگم ، من ، فردا ، روی تراس یا بالکن یا ایوان ِ خونه ام ، یه تاب ِ دو نفره می ذارم ،

  روی اون می شینم و بارون رو نگاه می کنم .

 

 

 

من متنفرم از اینکه دزدکی سرک بکشم توی اس ام اس های کَسی . به حریم  ِ شخصی ِ افراد خیلی احترام می ذارم . اعتماد خیلی برام مهمه . ما توی خونه خیلی به هم اعتماد داریم . اگه 10 روز گوشی ِ خواهری کنار  ِ من باشه ، دست بهش نمی زنم .  اگه صد بار زنگ بخوره ، نگاه روی صفحه اش نمی کنم که اسم  ِ کی افتاده . خواهری هم همینطوره .

 

 

قسمتی از این پُست ، حذف شد .

 

 

 

پی نوشت :

محقق ها می گن اگه کَسی روزانه بیش از 10 اس ام اس بزنه ، در معرض ِ خطر  ِ ابتلا به یه نوع اختلال روانیه .

این ، لینک ِ همون مطلب در مورد اس ام اس و اختلال ِ روانیه .

این ، لینک ِ مجله ی الکترونیکی ِ ویستا ست . توی هر کدوم از شماره هاش ، یه عاااالمه مطلب هست .

نسخه های پی دی اف ِ قابل ِ دانلودشون هم وجود داره .

 

عکس نوشت :

- چه صبح ِ قشنگی . جون می ده برای پیاده روی و دوچرخه سواری .

  این صبح ، من رو یاد ِ این آدم می اندازه . ( این دوچرخه ای که سبد داره ، عین دوچرخه ی منه )

- عکس های پُر از آرامش ِ شون رو می ذارن توی نت ، بعد فکر نمی کنن که اینجا یه آدم  ِ تنها مثل ِ من ،

  می بینه و غصه می خوره : (

- چی می شد اگه این گردالی ِ خوشمزه ، یه هفته مال ِ من بود ؟

 

 

این زمستون رو ، تا می تونم می رم پیاده روی و زیر  ِ بارون و توی سرما . سرمای مناطق ِ گرمسیر ، مثل ِ سرمای شما نیست . عینهو بهار  ِ شما می مونه . اینبار ، اگه سر  ِ کار ، یهو بارون گرفت ، دیگه مثل ِ سابق ، توی راه ِ برگشت ، زنگ نمی زنم به دخترها ، که "هرکی دلش می خواد زیر  ِ نم نم  ِ بارون قدم بزنه ، تا نیم ساعت ِ دیگه آماده باشه که پیاده بریم تا لب ِ دریا" . که بعد برم خونه و یکی اش بگه من هنوز ناهار نخورده ام ، یکی اش با تعجب بگه ساعت ِ 3 ؟ و اینقدر بهانه بیارن تا بارون بند بیاد و آفتاب بزنه . اصلاً این زمستون ، وسط  ِ وقت ِ اداری ، به محض ِ اینکه دیدم داره یه بارون ِ قشنگ می زنه ، دو ساعت مرخصی ساعتی می گیرم و می رم قدم می زنم . اصلاً یه بارونی ِ به رنگ ِ جیغ ِ قشنگ می خرم و روزهای بارونی با خودم می برم سر  ِ کار ، برای چنین منظوری . می پوشم و می رم زیر  ِ بارون . اصلاً از راه ِ اداره ، خودم تنهایی می رم زیر  ِ بارون . دیگه از سرماش فرار نمی کنم . نگران ِ چی هستم ؟ 4 سال ِ دانشگاه رو ، همش حرص خوردم که دلم می خواست برم توی سرما و زیر  ِ بارون ، اما می ترسیدم سرما بخورم و امتحان هام رو نتونم بدم . اصلاً اینقدر پیاده توی باد ِ پائیزی ، خیابون ها رو متر کنم ، که عقده ی اون 4 سال از بین بره .

 

 

پی نوشت :

مرسی سوسن خانم  ِ گـُل ِ گـُلاب  .

چیکار کنم . نظر  ِ خصوصی می ذاری . نظرات ِ ت بسته ست . ایمیل رو چک نمی کنی . من مجبورم اینطوری جواب بدم خُب .

 

 

 

لعنت به این عشق
که با هر بار "رفتنت"
تازه تر می شود.

 

 

 

پی نوشت :

شعر از سامی دخت

 

 

هیچ چیز به اندازهء دل کندن از یک آدم ، سخت نیست . تا پیش از این فکر می کردم مرگ ِ عزیز سخت است . اما این که عزیزت نمرده باشد و تو باید او را و دوست داشتنش را در خودت بمیرانی ، درد دارد . باید حضورش را توی لحظه لحظهء زندگیت ، توی خواب هات ... باید خاطراتش را بگذاری توی قبر و خاک بریزی روش . خیلی اندوه دارد . و من دروغ گفتم اگر گفتم از مرگ ِ عزیز سخت تر که نیست . هست . بدجوری هم هست .


 

 

 

 

پی نوشت :

از وبلاگ ِ زن روزهای ابری

 

 

 

آهنگ ـ "تنها در رؤیا فقط با خودم" رو کدومتون توی وبلاگتون گذاشته بودید ؟ فکر می کنم یکی از خوانندگان ِ وبلاگ ِ خودم معرفی اش کرده بود . باید بگم که من خیلی از این آهنگ خوشم اومد . نه با کلامه و نه دکلمه و فقط آوای یه زنه . آیا صدای شهرزاد سپنلو هست ؟ این آهنگ ، آزادگی و فراغ ِ خاطر و سبُکی ِ روح رو به خاطرم میاره .

 

دلم می خواد الآن توی خونه ی خودم بودم ، یه عشق توی زندگی ام بود ، از سر  ِ کار که بر می گشتم خونه ، همه ی خستگی ِ کار و اوقات تلخی ها و فکر  ِ همکارهای گاگول ِ اعصاب خورد کن  ِ چندش آور ، محدودیت ها و ... رو می ذاشتم پُشت ِ در ، می اومدم داخل ، مقنعه رو پرت می کردم سمت ِ سقف ، دکمه ی ضبط رو می زدم و این آهنگ پخش می شد و من همینطور سبُک و خوشحااال ، وسط ِ هال ، می چرخیدم و می چرخیدم و باهاش زمزمه می کردم . اینقدر می چرخیدم ، اینقدر این آهنگ رو دوباره و دوباره پخش می کردم که سَرَم گیج می رفت ، بعد می رفتم سراغ ِ قابلمه ی روی اجاق .

 

 

من ، همین نوشته هامَم

 

بعضی جاها دیده ام که می نویسند "آدم ها نوشته هاشون نیستن" . درسته . اگه شما من رو ببینی ، متوجه می شی که با این نارنجی ِ دنیای مجازی ، زمین تا آسمون فرق دارم . مطمئناً با خودت می گی "اییییییین ؟ این همون نارنجیه ؟" درسته . من ِ دنیای واقعی ، کَسی که اطرافیانم می بینند ، اصلاً اون نارنجی نیست که شما می شناسید . من ، نوشته هام نیستم ، چون نقاب زده ام . مذ*هبی نیستم اما سعی می کنم سوتی ندم تا یه وقت گـ*ـوزینش ِ اداره بهم گیر نده . به کی توی این دنیای واقعی می تونم بگم که چه عاشقی ها که نکرده ام ؟ تا قضاوت های بی خود کنه ؟ که چند تا برچسب ِ خراب و بی قید و ... بهم بزنه ؟ به کدوم سطحی نگر  ِ کوته فکر  ِ دنیای واقعی ام بگم که من افکارم اینطوره و اونطوره ؟ تا آخر  ِ عمرش نمی تونه باورهای من رو درک کنه . هضمشون که نمی کنه ، هیچ ، تازه فکر می کنه من یه تخته ام کمه . از عشق براش بگم ؟ از احساسم ؟ اصلاً بعضی هاشون تعریف ِ عشق رو نمی دونن . عشق رو مسخره می دونن . فکر می کنن عاشقی یعنی خُل بودن . اصلاً خنده شون می گیره وقتی حرف از عشق می شه . من هیچ وقت نه به عشق و عاشقی ِ کَسی خندیده ام و نه قضاوت کرده ام در موردش . دنیای من ، آدم هایی نداره که بشه در برابرشون خودت باشی . بهشون بگم شادی ام رو گم کرده ام ؟ بگم خسته شده ام از تحمیل های این جـ*ـامعه ؟ بگم افسرده شده ام از بس راه اومده ام با عُرف ، با فرهنگ ِ این مردم ، با محدودیت های یه کارمـ*ـند ؟ بگم با خانواده ام مشکل دارم ؟ به کدومشون می تونم بگم که دارم به مهاجرت فکر می کنم ؟ این گاگول هایی که اطراف ِ من هستن ، فکر می کنن خارج یعنی کا*باره و مشـ*ـروب و لُخـ*ـت و پتی گشتن و ... . اینا چه می دونن آزادی ِ بیان ، آزادی ِ فکر یعنی چی . اینا چه می دونن آزادی چیه ؟ اینا چه می دونن حقوق ِ زن چیه ؟ یه زن می گفت بر نمی گردم ایـ*ـران ، چون توی ایـ*ـران ، حق و حقوقم از یه سگ ِ اروپایی کمتره . والا راست می گفت . من توی محیط ِ کار ، زیاد با کَسی حرف نمی زنم . فقط در حد ِ نیاز و در مورد ِ کارهای اداره حرف می زنم . برای همین کَسی زیاد از من خوشش نمیاد ( حالا بعداً در مورد ِ این می نویسم ) . صبح ها ، یه نقاب می زنم و میرم سر  ِ کار . وقتی میام خونه و تنها می شم ، نقابم رو بر می دارم و می شم خودم . من ، در واقع ، آدم  ِ همین نوشته هام . همین آدمی که عاشقی کرده ، شکست خورده ، تاوان پس داده ، داروی ضد افسردگی مصرف کرده ، حماقت هایی کرده ، متنفره از خانواده اش ، خیلی احساس ِ تنهایی می کنه ، خیلی دلتنگ می شه ، به هر قیمتی شده باید به اهدافش برسه و ...

 

درسته . من ، مَنی که فامیل ، همکارها ، دوستان و آشناها می شناسن ، نوشته هام نیستم . اما باطنم ، قلبم ، احساسم ، همین نوشته هاست . من اینجا خودمَم . بدون ِ اون نقاب ِ لعنتی . من همین آدمی هستم که می خونیدش .

 

 

 

واجب نوشت ۱ :

دو شخص در زندگی ِ روزمره ی من هستند ، که وجودشون رو شکر می کنم . دو نفر که در برابرشون ، می تونی خودت باشی . می تونی رازهات رو باهاشون در میون بذاری . در مورد  ِ ت قضاوت نمی کنن . افکار  ِ ت رو مسخره نمی کنن . من فلش َم رو ، که عکس ِ یار  ِ سابق تووشه ، بی پروا می دم دست ِ آقای مسئول رایانه مون . چون مَحرمه . چون از اون مردهای خاله زنک نیست . چون درک و شعور داره . من به هیچ کس در مورد تصمیم َ م برای مهاجرت نمی گم . اما این همکار ، در جریان ِ ثبت ِ نام  ِ من برای گرین کارت بود . یه دقه صحبت با این همکار ، یا شنیدن ِ حرف هاش در مورد ِ فیلم و کتاب و ... ، می ارزه به صد ساعت شنیدن ِ حرافی های زن های اداره . یا مثلاً من نقابم رو جلوی رئیسم برداشته ام . می دونه که من از کار َ م خوشم نمیاد . می دونه که عاشقی کرده ام و شکست خورده ام . اصلاً چند ماه ِ اول رو زیر  ِ نظر  ِ خودش داروی ضد افسردگی مصرف کردم . در مورد ِ مهاجرت با هم بحث کرده ایم . می دونه که من با این جامعه مشکل دارم . خیلی وقت ها باهاش درد دل کرده ام . در مورد همه چیز . متأسفانه این آدم های کمیاب ، توی زندگی ِ شخصی ِ من نیستن . در ضمن متأهل هم هستند . افسوس می خورم که فقط توی وقت ِ اداری می تونم ببینمشون ، باهاشون حرف بزنم یا کمک بخوام . سعی می کنم که به خاطر  ِ مشکلاتم یا درماندگی هام ، وقتشون رو نگیرم و به تنهایی عادت کنم و تنها تصمیم بگیرم . اما خیلی دلم می خواد این آدم ها ، تا آخر  ِ عمرم ، ببینمشون ، باهاشون حرف بزنم ، ازشون همفکری بخوام ، موفقیت هاشون رو ببینم ، شادی هاشون رو ببینم .

 

 

واجب نوشت 2 :

بعضی آدم های مجازی ، اینقدر خوب هستن و افکارشون شبیه ِ من هست ، که دلم می خواد جزئی از دنیای واقعی ام بودن . دلم می خواد باهاشون دوست بودم ، می رفتیم بیرون ، مینشستم پای حرف هاشون و ... . من از خودم مطمئنم . رازدار هستم و اصلاً از بیرون بُردن ِ حرف و راز  ِ کَسی از اتاق ، خوشم نمیاد . اصلاً هم خوشم نمیاد جار بزنم که این آدم ، وبلاگ داره و آدرسش اینه و ... . اگه یه روزی فهمیدم که یکی از دوست هام وبلاگ داره ، اصلاً به رووش نمیارم . چرا معذبش کنم ؟ یا مثلاً اصلاً نمی گم این آدم رو می بینی ؟ توی وبلاگش از فلان و بهمان نوشته بود . از رازهاش نوشته بود . رازش اینه . من متنفرم از این کار . اما ممکنه اون آدم  ِ مجازی ، نتونه اعتماد کنه . خیلی از ماها ، پُشت ِ نوشته هامون قایم شده ایم و اصلاً دلمون نمی خواد کَسی بدونه می نویسیم حتی . نمی خوایم کَسی از دنیای مجازی ، وارد ِ دنیای واقعی مون بشه . می ترسیم توی نوشته هامون دچار  ِ خودسانسوری بشیم . من فعلاً به همین درد دچارم . که یه روزی از دستش خلاص خواهم شد .

 

 

ازدواج ِ فامیلی ممنوع !

 

یه وقتایی باید از احساس و عشق در بیام دیگه . از بس فکر می کنم و به جایی نمی رسم ، باید یه کم هم بحث ِ علمی و منطقی کنم که یه وقت این مُخم نگـ ـوزه . الآن می خوام یه کم اطلاع رسانی کنم . توی سخنرانی ِ ازدواج ِ موفق ِ استاد فرهنگ ، یه جایی هست که ایشون می گن ازدواج ِ فامیلی ممنوع ! دو دلیل میارن که یه دلیلش که علمی هست ، می گه 8000 بیماری ِ ژنتیکی ِ ردیابی شده از قبل وجود داره ، که در آزمایش ِ ژنتیک ، فقط 200 تاش چک می شه . یعنی چی ؟ یعنی اینی که ما دلمون رو خوش می کنیم و می گیم آزمایش ِ ژنتیک گفته مشکلی ندارین ، اشتباهه . و احتمال ِ 7800 بیماری ِ دیگه برای فرزند یا فرزندان ِ حاصل از این ازدواج وجود داره . توی ازدواجی که زن و مرد هیچ نسبتی با هم ندارن ، سه و نیم درصد خطر  ِ بیماری برای فرزند وجود داره . توی ازدواج هایی که زن و مرد نه از فامیل ِ نزدیک ِ همدیگه ، بلکه نسبت ِ فامیلی شون کمی دور هست ( مثلاً زن ، می شه دختر دایی ِ مادر  ِ مرد ) ، احتمال ِ 5 درصد خطر  ِ بیماری ِ ژنتیکی هست و توی ازدواج هایی که زن و مرد فامیل ِ نزدیک هستن ( دختر عمو پسر عمو ، دختر دایی پسر عمه و ... ) ، این احتمال ، 20 درصد هست . یه بار من با خودم گفتم چرا توی این فیلم های خارجی ، تا حالا نشده که طرف مثلاً با پسر عموش ازدواج کنه ؟ که توی این سخنرانی ، جواب ِ سؤالم رو گرفتم . توی کشورهای پیشرفته ی دنیا ، ازدواج ِ فامیلی ، ازدواج ِ پُر خطر شناخته شده ، و ممنوع و غیر  ِ قانونیه . عروس ِ کُره ای ِ عمه ، می گه توی کُره ی جنوبی ، اگه دو نفر هیچ نسبتی با هم نداشته باشن و فقط نام  ِ خانوادگی شون مثل ِ هم باشه ، باز هم اجازه ی ازدواج ندارن . یعنی من الان دارم خدا رو شکر می کنم که چنین ازدواجی نکردم . خطر از بیخ ِ گوشم گذشت . چهار بار : )  مطمئناً خودتون چندین مورد دیده اید که از این نوع ازدواج ، بچه یا بچه های ناقص ، مشکل دار یا معلول دارن . اونایی که ازدواج ِ فامیلی کرده اید و شانس آورده اید ، که خدا رو شکر . اما اونایی که هنوز ازدواج نکرده اید ، لطفاً از این ازدواج ها نکنید . بچه های بی گناه ِ ناقص رو به این دنیا نیارید . خودتون رو یه عمر اسیر و غصه دار نکنید .

 

 

بی ربط نوشت :

این مطلب ، در مورد ِ تنظیم  ِ آینه بغل ِ ماشین ، چیز  ِ خوبیه .


عکس نوشت :

- این عکس های پاییز رو برداشتید ؟ از دستشون ندید .

- من عاشق ِ این کُت هستم .

- دو سال پیش ، چرم  ِ قرمز  ِ جیغ گرفتم که برای زمستون یه مدل ِ بارونی بدوزم ، بعد با کلاه و شلوار  ِ سفید بپوشم . اما هنوز ندوخته ام . گـُه توی این اداره . گـُه توی این شهر  ِ کوچیک . نمی شه خُب . چی می شه اگه یهو فردا یه بخشـ ـنامه بیاد که بگه باید از این به بعد ، این ، لباس ِ فُرمتون باشه ؟ بعد بگن فقط باید در رنگ های صورتی ِ جیغ و بنفش و سبز  ِ لیمویی و یاسی و قرمز و آبی و همین زرد باشه . و هر کی تیره بدوزه ، اخراج . ( من همه ی اون رنگ های مجاز رو می دوزم و هر روز  ِ هفته ، یه رنگش رو می پوشم . مثلاً شنبه ها ، سبز  ِ لیمویی می پوشم . عُقده ای شدیم به خدا ، از بس تیره پوشیدیم ) . بعد بگن مقنعه و چادر هم ممنوع . باید از خونه تا محل ِ کار ، این پالتو رو بپوشین . خُب حالا فعلاً برای این بخشـ ـنامه بسه :دی  لازم نیست زیاد به خودشون فشار بیارن . اشکال نداره اگه فُرم تابستونمون رو توی یه بخشنامه ی دیگه اعلام کنن .

- منظورم از سبز  ِ لیمویی ، اینه . عااااااشق ِ این رنگم .

 

 

 

34 ساعت آرامش

 

ماساژم داد ، در حین ِ ماساژ ، کف ِ دست هام رو بـ ـوسید . انگشت های پاهام رو بـ ـوسید . اینقدر خوب و ناز و آروم ماساژم داد ، که برای مدتها از نظر  ِ روحی و جسمی شارژ شدم . از زور  ِ خستگی ، چشم هام باز نمی شد . برام لالایی خوند . صداش رو می شنیدم ، لالایی ِ قشنگی می خوند ، اما نمی تونستم نگاهش کنم . چشم هام بسته بودن . الآن چقدر حسرت می خورم که کاش هوشیار بودم و اون لالایی رو ، رنگی تر ، توی ذهنم ثبت می کردم . کاش یادم می اومد لالایی اش چی بود . آخه من عاشق ِ لالایی با اون صدای مهربون بودم . شب ِ بعد ، خسته نبودم ، اما بیهوش شدم . دمر خوابم بُرد ، پاهام از زانو خم شده بودند و توی هوا مونده بودند . خواب امون نداد و نذاشت جا بندازم و توی آغـ ـوشش بخوابم . صداش رو شنیدم که خیلی مهربون گفت "پاهات رو بیار پایین" و پاهام رو صاف کرد و گفت که برم توی جا بخوابم . هنوز صدای آروم و مهربونش توی گوشم هست . بعد بی خواب شدم . فیلم دیدیم و ساعت 5 صبح بیهوش شدیم . صبح ، نمی دونم خیلی صدام زده بود که بیدار بشم یا نه . صداش رو که شنیدم ، چشمام رو که باز کردم ، امون نداد و لبم رو بـ ـوسید و گفت ساعت هفت شده و باید بریم فرودگاه . دیرمون شده بود . یهو یاد ِ ظرف هایی افتادم که دیروز هزار بار گفته بود ظرف ها مونده و هی من می گفتم بعداً می شورمشون . یهو برقم گرفت و گفتم ظرف هاااا . گفت شسته ام . چقدر خجالت کشیدم . شاید اصلاً نخوابیده بود . خیلی عجله داشتیم . کفش هام رو جلو پام جفت کرد . معلوم نبود کی دوباره می تونستیم همدیگه رو ببینیم . گفتم یه بـ ـوس بده ، و سریع روی انگشت های پاهام ایستادم و یــه بـ ـوس از لبش گرفتم و گفتم بریم . 

بعد از اون وقت ، عشقم بهش ، چند برابر شد . و امروز ، که این خاطرات رو مرور می کنم ، اتفاق ِ خاصی نمی افته ، فقط ، سد ِ بغض‌هام یه ترک کوچیک بر می‌داره . همین !

 

 

 

 

پی نوشت :

شب گرد می گه "اتفاق خاصی نمی افتد . فقط سد بغض هایم یک ترک کوچک بر می دارد. همین."

 

 

 

من همیشه با خودم می گم "خوشحالم که دل بستم و دل کندم و زمین خوردم و بلند شدم و فلان و بیسار . خوشحالم که تجربه کسب کردم" . الآن به شما می گم که درسته که خیلی چیزها یاد گرفته ام و با خیلی حقایق آشنا شده ام ، اما گاهی اوقات شک می کنم که آیا ارزشش رو داشت ؟ که اینهمه فشار  ِ عصبی و گریه و افسردگی و قرص ِ ضد افسردگی و مشروطی ِ دانشگاه و … ؟ یه وقتایی فکر می کنم عذاب هاش و توهین هاش و خفت و خواری هاش ، خیلی بیشتر از لذت ِ چشیدن ِ عشق بود . خوشحالم که با عشق آشنا شدم ، اما راهم رو اشتباه رفتم . اینقدر رفتم و برگشتم تا امروز که راه ِ درست رو پیدا کرده ام . نه می تونم برگردم به گذشته و جبران کنم ، نه دلم می خواد عین ِ گذشته ، ناآگاه و چشم و گوش بسته و خوش خیال باشم . حد ِ وسطی که وجود نداره برای من . پس ، این دختر  ِ باتجربه ی دوستدار  ِ عشق رو ترجیح می دم به اون دختر  ِ ساده ی کمروی چشم و گوش بسته ی هالوی احمق ِ ماست .

 

 

و اما یه توو دهنی ِ جانانه به من ، که الحق درست هم گفته :

نویسنده ی وبلاگ ِ "حالا هر چی" ، نوشته "تجربه هاتون رو بزارین در  ِ کوزه . با آبش، قرص های اعصابتون رو بخورین". عنوان ِ مطلب رو هم گذاشته "فرسایش" . خُب من قبول دارم این حرفش رو . چقدر هم خوشم اومد از این حرف ِ ش . و هی به خودم و تجربه هام خندیدم ( این خنده ها ، زهر خند هستند ) . اما نمی تونم برگردم به گذشته . و مهمتر اینکه ، حرفم رو پس نمی گیرم : ) من ِ نارنجی ، تجربه های گرون قیمتم رو دوست دارم . من با همین تجربه هاست که راهم رو پیدا کرده ام .

 

 

 

 

 

پی نوشت :

من توی این وبلاگ ، نظر  ِ شخصی ِ خودم رو می گم و حکم  ِ کلی برای کسی صادر نمی کنم .

 

عکس نوشت :

این عکس های پاییز رو از دست ندید . قشنگ و رؤیایی هستن . خود ِ خود ِ بهشت هستن .

 

- آخ . آدم دلش می خواد اینجا ، با یار ، توی این برگ ها ، غلت و مـ ـاچ راه بندازه .

- یه روزی ، من و یار ، سوار  ِ دوچرخه هامون ، می گذریم از این راه .

- اینجا کجاست ؟ تا من از عشق بخوام که ماه ِ عسل ، من رو ببره اینجا . فکر کنم کلاً یادم از عشق و مردَم بره .

  و همش برم وایسم توی اون بالکن و هی لذت ببرم از رنگ ها و شور و اشتیاقی که جریان داره .

- من دلم می خواد برم بشینم زیر  ِ این درخت ِ نارنجی ، پاهام رو دراز کنم ، هی خیره بشم به دریاچه ،

  هی زنده بشم با رنگ ِ سبز  ، و به لحظات ِ ناب ِ عاشقی ام فکر کنم و هی عاشق و عاشق تر شَم .

- اگه عشق بود ، دستم رو حلقه می کردم دور  ِ بازوی قشنگ ِ مردونه اش ، و قدم می زدیم توی این

  راه ِ قشنگ . بعدش هم می رفتیم اینجا .

- اینجا انگار روی هر تپه ، یه فصل حاکمه .

- مهم نیست کسی اونجا حضور داره یا نه . اما بـ ـوس و بغـ ـل های یواشکی ، پُشت ِ اون کُنده های تنومند ،

  مزه می ده .

- عشق ، داره از اون آخر ، از ته ِ اون مه میاد . همین پاییز .

 

 

 

 

 

آقا جان !

چرا هر چی مرد ِ با اخلاق ِ باهوش ِ دانای مرد توی روزمره ی من هست ، متأهله ؟

فکر می کنم وقتی خدا داشته شانس رو تقسیم میکرده ، من توی مُستراح بوده ام .

 

 

 

 

رفتی ، ولی نه از خواب و خاطراتم  !

 

 

 

 

 

پی نوشت :

از سید

 

 

دلتنگی سخت است.

حق ِ دلتنگی نداشتن، سخت‌تر.

 

 

پی نوشت :

از لحظه