هر چقدر که فامیل مادری ام ، نازنین و محترم تشریف دارن ، این فامیل پدری ام ، آپاچی و بی ادب هستند . من آخرشم این فامیلم رو عوض می کنم . یه مشت آدم الاغ ریخته دور و بر ما و همه شون هم ، هم نام ما .

 

یکی نیست به این زنیکه نفهم بگه ، ساعت 11:30 شب ، وقت استراحت مَردمه . این ساعت تازه تشریف میاری مهمونی ؟ ما هم باید بالش و پتو رو جمع کنیم ، تا خانم و شوهرش ...

 

احمق ، ساعت 6 صبح اومده ، احمقانه می خنده ، می گه درب حیاطتون قفل بود !!!

نه ، پس انتظار داشتی ، ساعت 5 صبح درب رو باز کنیم و منتظر تشریف فرمائی شما بشینیم ؟

 

نمی دونم کدوم الاغی ، اینو واسطه کرده بود برای خواستگاری از دوست ما !  دوست ما هنوز فکرهاش رو نکرده ، فردا صبحش ساعت 7 ، زنیکه این همه راه رو کوبیده ، اومده بالای سر دختره ، از خـ.واب بیدارش کرده ، میگه جوابت چیه ؟ بهشون بگم آره یا نه ؟

 

یه بار که جواب منفی از من گرفت ، برای رو کم کنی ، از تمام دخترهای فامیل خواستگاری کرد که مثلاً بگه پسرم چیزی کم نداره و توی هوا می قاپنش . آخرش هم پوزه اش زمین خورد و بعد دوباره مراجعه کرد به اینجانب ! که من هم فرصت رو غنیمت شمردم و با جواب منفی مجدد ، تو دهنی جانانه ای بهش زدم .

 

بیچاره یکی از همین دخترعموهای خواستگاری شده ، یه بار با عجله خودش رو رسوند خونه ی ما . ازش پرسیدیم چی شده ؟ گفت والا فلانی ، ول کن نیست ، دیدم نشسته و حالا حالاها قصد رفتن نداره ، منم فرار کردم . فکر می کنید چه جوری فرار کرده بود ؟ به بهانه ی اینکه توی حیاط کار داره ، یهو از روی طناب رخت ها ، لباس بیرونی رو بر میداره و الفرار . بیچاره از هول ، دو تا شلوار روی هم پوشیده بود !

 

دومی اش هم اینقدر خودش رو به حساب میاره که اجازه ی هر فضولی ای به خودش می ده . خوشم میاد که حریف من نمیشه . یه بار پشت تلفن گفت بشین تا من بیام ادبت کنم !  گفتم اتفاقاً منتظرم ببینم چه جوری ادب می کنی ، زودتر بیا ... . تا چند روز خفه شده بود و فقط با بقیه حرف می زد ...

 

سومی اش هم که ماشاااااله هر روز اینجا تشریف داره و انگار نه انگار ما باید استراحت کنیم یا به آرامش احتیاج داریم . سرم رو گذاشتم زمین که مثلاً بخوابم ، زلزله ی هشت ریشتری بود ، بچه هاش انگار رژه می رفتند ...

 

یه زن عمو هم که همسایه ی ما بود ، می خواست اسباب کشی کنه بره به یه شهرک خارج از شهر . خلاصه که چقدر پُز اون شهرک رو داد و گفت می خوام برم تا بچه هام با ادب بار بیان !!!  حتی خداحافظی هم نکرد . آخرش هم شنیدیم که داشته دق می کرده از تنهایی توی اون شهرک ، رفته یه خونه خریده که یک پنجم خونه ی قبلیش هم نیست . خونه ی قبلیش بزرگ بود و حیاطش به درد اسکیت بازی می خورد . خلایق هر چه لایق ! فکر می کنید این عموی ما چطوری صاحب اون خونه ی بزرگ شده بوده ؟ ( همین خونه که به به باد دادنش ) . این خونه چسبیده به خونه ی ما بوده و متعلق به بابای ما که مادربزرگ و بابا بزرگ توش بوده اند . این آقا عمو ، خانمش رو که عقد می کنه ، به مادربزرگ اینا می گه برین حیاط کناری ، خونه ی برادرم ، تا من این اتاق ها رو تعمیر کنم . بعد از چند روز دیوار می کشه بین دو تا خونه و یه تابلو می زنه که " در صورت ورود گربه ، پایش قلم می شود ! " . من نمی دونم اینا آدمیزادند ؟ بعد از اون دیگه مادربزرگ اینا با ما زندگی کردند و بابا هم اون خونه رو فروخت به اونا . بادآورده ، بادش برد . خونه ای که مُفت ، از بابای ما به دست آورد ، مُفت هم از دست داد .

 

در ضمن حالا یکی نیست ببینه که بچه های کوچه ی ما بی ادب هستند یا بچه های خانم . یه بار مادربزرگ گفت : بچه ، فلان کار رو انجام نده . یهو بچه ی مؤدب این خانم ، مادربزرگ رو تهدید کرد که چوب حواله ی یه جائیش خواهد کرد !  قبل از اینکه این خانم نقل مکان کنه ، خواهرم که کمتر از یک سال داشت ، گذاشتیمش خونه شون که با بچه های این خانم بازی کنه . بعد که برگشت ، به محض اینکه از دستمون ناراحت می شد ، می گفت " پدرسگ " . این از واژه های زیبای زن عمو بود .

 

 

خانم وقتی همسایه ی ما بود ، زندگی برای ما نذاشته بود . ظهرها بچه هاش رو می فرستاد خونه ی ما و درب حیاط رو می بست و می گرفت می خوابید ، بچه هاش هم زندگی ما رو به گـ.ـه می کشوندن . درب حیاط ما شده بود دروازه ، یک دقیقه هم بسته نمی شد ! آرامش نداشتیم .

 

 

اون یکیش که توی این شهر ما همه می شناسنش . همیشه احساس بدی بهش داشتم و اگه حرفی ازش به میون میومد ، ساکت می موندم و چیزی به روی خودم نمی آوردم . هیچ وقت هم خوشم نمیومد از اینکه وقتی یکی فامیلم رو می شنید می گفت ، فلانی عموته ؟

 

یه روز یه نفر ، اسم اون شخص رو گفت و پرسید چه نسبتی باهات داره ؟ نمی دونم چرا مثل عقده ای ها ، با لبخند گفتم عمومه . من هیچ وقت این کلمه از دهنم در نمیومد ، اما اوندفعه احمق شدم . همین که جواب دادم ، اون فرد روزنامه رو گرفت طرفم و با عصبانیت گفت ، این اراجیف چیه که عموت در مورد من نوشته ؟ 

 

دو تا داداش هام هم بی نصیب نموندن !

در مورد مدیر داداشم هم توی روزنامه ، چرت و پرت نوشته بود . داداشم هم مونده بود چی بگه ! از شغل اون یکی داداشم و صاحب کارش هم توی روزنامه انتقاد کرده بود !

 

خدا رو شکر ، ما با وجود حمایت های بی دریغ این فرد ، به هیچ چیز دیگری احتیاج نداریم !!!

 

یعنی روزنامه ها اینقدر گـ.ـه شده اند که هر کسی هر چرت و پرتی خواست ، می تونه تـ.وش بنویسه ؟

 

 

یه بار توی حیاط نشسته بودیم ، یهو دیدیم ، یکی " از روی درب حیاط " ، پرید داخل . کی بود ؟ عموی بزرگ بنده که به خودشون زحمت در زدن رو ندادند . والا اینا روی آدم های نخستین رو هم کم کرده اند .

 

 

 

از اون یکی چیزی نگم بهتره . شرمم می شه . مرتیکه زده به سرش توی این سن و سال !

 

 

 

 

و . ن : البته بابای ما انگار نه انگار که از خون ایناست . خدا رو شکر کلاً با اینا فرق داره .

و . ن : بعد از تمام این حرف ها ، اگه بگی جونت رو بده به خاله ات ، به دائی ات ، با کمال میل تقدیمشون می کنم .

 

پ . ن : توی این فامیل ما ، رسمه که توی مراسم خواستگاری ، همه شون باشند .  

          برای خواستگاری برادرم ، ۲۵ نفر رفتند خواستگاری !

          البته من نرفتم ، اگه می رفتم می شد ۲۶ تا !

          فکر می کنید چند نفر توی محضر بوده اند ؟ فیلمش دیدنیه .

          باورش براتون سخته که اونجا محضره ؟ غیر از تمام ماشین ها ،

          یه مینی بوس آدم از بزرگ و کوچیک ریختند توی محضر !

          بیچاره حاج آقا هاج و واج مونده بود .

          برای مراسم منم قراره از این گه بازی ها در بیارن ؟ این رسم رو می خشکونمش !!!