من یک بشقاب اضافه می گذارم

 

 

 

سلام آقای مرگ !

درست به موقع آمدید.

من و تنهایی ، این روزها ،

در یک بشقاب غذا می خوریم.

البته من میز را می چینم ،

بعد او ظرف ها را می شوید.

 

اگر می خواهید امشب با ما شام بخورید ،

حرفی نیست.

من یک بشقاب اضافه می گذارم ،

شستن ظرفتان را نمی دانم ...

 

 

                                                   بهاره رضایی

                        ( کتاب ِ "درست همین امروز باید تیر بارانم می کردی" )

 

 

 

 

زندگی خیلی شیرین است. خیلی زیباست. خیلی خیلی خیلی. دخترک ، شب ، از غصه خواب ِ ش نمی بره ، هی اشک می ریزه و هی هق هق ِ ش رو خفه می کنه . تنها کَسی که از دلش و روزگارش خبر داره ، اون لَحاف ِ نرم و مهربونه که هم مَحرمِشه و هم نوازش می کنه اشک هاش رو . اگه هزار بار هم با اون اشک ها خیس بشه ، اعتراضی نداره . اگه دخترک ، تا صبح هم ، هق هق کنه ، بازم باهاش بیدار می مونه . اونوقت خواهری می گه " چرا تو این لَحاف رو دوست داری ؟ من این لَحافِت رو که می بینم ، حالم بد می شه . احساس می کنم آدم توش یخ می زنه !!!! " . اون نمی دونه که ، این لَحاف ، همدم  ِ بی کَسی های دخترکه .

 

 

سَرتون رو درد آوردم. داشتم می گفتم که شب ، دخترک اشک می ریزه و تا ساعت 5:30 هی بیدار می مونه و هی غصه می خوره و هی فریادهاش رو خفه می کنه ، بعدش می ره دانشگاه ، تا ساعت 2 ظهر . بعدش توی سرویس ، از خستگی خوابش می بره ، می رسه خونه ، می خواد کَپه ی مرگِش رو بذاره ، یهو می بینه که داداش بزرگه ، یه پرنده خریده که هی مُدام می گه " جیک . جیک . جیک . جیک . جیـ... " . آدم غصه داشته باشه ، خوابش هم بیاد ، اونوقت صدای این پرنده رو هم تحمل کنه . دخترک بهش می گه " این نمونه است که برداشتی آوردی خونه ؟ " ، جواب می ده " این وقتی بزرگ بشه ، از قناری هم قشنگ تر می خونه " . یکی نیست بهش بگه ، خُب یه دونه بزرگش رو می خریدی . حالا من مغزم آب بشه از صدای جیک جیک ِ این ، تا وقتی که بزرگ بشه ؟؟؟ بعد دخترک ، طی ِ داد و هوار ، بهش حالی می کنه که یا می ری پس ِش می دی یا می بریش اتاق ِ خودت ( از بد شانسی ، اتاقش چسبیده به اتاق ِ دخترک . انگار پرنده رو گذاشته اند بیخ ِ گوش ِ دخترک ) . بعد یعنی حالا خونه آروم شده ، دخترک می تمرگه ، چشماش رو می بنده ، یهو می بینه صدای کلوچه میاد . حالا بیا و درستش کن. این دیگه کجا بود ؟ وجدان خان ِ محترم ، هی گیر می ده که " کاری نداشته باش به این زنیکه ی نفهم" . آخه مگه می شه ؟ میاد بالا ، می گه " شوهرم خوابیده ، حوصله ی صدای بچه رو نداره . بچه رو آوردم بالا تا اون بتونه بخوابه  ". پَس بگو ما اینجا گُه تشریف داریم دیگه . فقط شوهر  ِ شما می خواد بخوابه. ما باید ... . هی دهن ِ آدم رو وا می کنه . دخترک ، بی خیالش می شه ، دوباره چشمهاش رو می بنده . یهو می بینه صدای تَق و توق میاد . چی ؟ یه قابلمه داده اند دست ِ کلوچه ، با یه قاشق ، که برای خودش بازی کنه . اینم بازی ِ کلوچه و خواب ِ نیمروز  ِ دخترک !

      

      

زندگی شیرین است . بسیااااار شیرین .     

 

 

 

 

بزنید اون کف ِ مرتب رو که دخترک می خواد توی یه رشته ی ورزشی قهرمانی بیاره !

 

 

چه رشته ای ؟ الآن می گم . فقط اول بذارید اعتراضم رو بگم ، گلایه ام رو بکنم از اَساتید محترمی که واحد ِ تربیت بدنی 2 رو برنامه ریزی می کنند.

 

آقا جان . لطفاً جلوی هر ساعت ( هر سِکشن ) از کلاس ِ تربیت بدنی ، رشته ورزشی اش رو هم قید کنید . یعنی چی که هر چی خودتون دلتون خواست برای ما در نظر می گیرید . من فلان ساعت ، با فلان استاد رو انتخاب کرده ام . حالا که می رم کلاس ، می بینم ، به اجبار باید 'تنیس ِ روی میز' کار کنیم. هر سِکشن توی هر سالن که تشکیل می شه ، همون ورزش رو هم باید کار کنه. من باید به کی بگم که من حالم از تنیس ِ روی میز به هم می خوره ؟ من دلم بُدو بُدو می خواد . دلم بسکتبال می خواد. اصلاً حوصله ی یه نقطه ایستادن رو ندارم. در ضمن ، من اصلاً خوشم نمیاد کَسی سر  ِ کارَم بذاره ، چه برسه به یه توپ ِ اینقَدَری !!!  از هر سی دقیقه ای که بازی می کنیم ، 29 دقیقه اش باید دنبال ِ توپ بدویم و بگیریمش. هی برو زیر  ِ میز ، هی خودت رو کش و قوس بده روی میز ، هی ... . ورزش باید بُدو بُدو باشه ، نه اینکه محدود باشی . پارسال ، یه چند جلسه رفتم تیراندازی ( تَپانچه ) . توی مدتی که ثابت باید تمرکز می کردم و به هدف فکر می کردم ، به همه چیز فکر می کردم جز اون نقطه ای که باید بزنم. اصلاً ازش خوشم نیومد. چه می دونم باید کفش ِ بابا برقی رو می پوشیدم ، یه نقطه ثابت می ایستادم و هی تمرکز می کردم . هووووووووو ، من حوصله ی اینجور ورزش ها رو ندارم. من دلم تحرّک می خواد. حالا یه وقت با خودتون فکر نکنید که من 'تنیس ِ روی میز' بلد نیستم هاااا . بلدم ، خیلی خوب هم بلدم . فقط نمی دونم چرا این میزهاشون ایراد داره. یه جورایی کوچیکه . فکر می کنم میزهاشون ناقصه یا یه تیکه ی سمت ِ راست و چپشون رو برداشته اند !!!  ( جان ِ من به این اُستاده حالی کنید که به همین دلیله که توپ ِ من همش خارج از میز می ره دیگه ).  اُستاد می گه بزنید به پهلوی توپ ، من یا می زنم توی سر  ِ توپ ، یا توی کون ِ ش . شما دیگه فکرش رو بکنید که ما هر ورزشی رو بازی می کنیم جز تنیس ِ روی میز. یه بار می شه گلف ، یه بار می شه بدمینتون ، یه بار می شه ... .

 

 

در آخر ، این رو بگم که ، من به این نتیجه رسیده ام که توی یه رشته ، می تونم قهرمانی بیارم ، اونم رشته ی 'توپ جمع کُنی' هست !  اُستاد می گه "من هر وقت تو رو نگاه کردم ، داشتی توپ جمع می کردی" . من یه توپ دارم ، وقتی می ره زیر  ِ میز ، دور  ِ تمام ِ سالن و زیر   ِ تمام میز ها ، موس موس می کنم و یهو می بینی 7- 8 تا توپ جمع کرده ام. آخرش ، من توانائی ِ خودم رو کشف کردم .

 

 

 

پَس به زودی ، مصاحبه با بنده رو از شبکه ی سراسری مشاهده خواهید کرد.

 

 

 

 

تو مقدسي مث ِ عبادتم                    

تو رو دوست دارم مث ِ سعادتم

به تو محتاجم و احتياج من              

به تو محتاجم و احتياج من              

 

عادته ، نميشه ترك عادتم

 

تو نماي كامل صداقتي                    

واسه من هميشه در نهايتي

لذت تلاوت يه آيه اي                       

دلنشينه از تو هر حكايتي

با تو همصدا شدن نيّت من               

عشق تو تمام  ِ حيثيت من

سايه ی بلند تو روي سرم                   

حافظ ثبات و امنيت من  

 

مثل نوري ، نوری خالي از غبار

مثل خواستن ، خواستن ِ ديوونه وار

مثل يك قصيده پاك و بي نظير           

اما در دست من بي اعتبار

با تو همصدا شدن نيّت من               

عشق تو تمام حيثيت من

سايه ی بلند تو روي سرم                    

حافظ ثُبات و امنيت من

 

تو براي من عزيزترين كِسي             

گُل بي عيبي كه دور از دسترسي

زندگی برای ِ من خواستنیه

با تو همصحبت ِ عیسی نفسی

تو گرانبهاترين عتيقه اي                  

از تو غافل نمي شم دقيقه اي

تو گرانبهاترين عتيقه اي                  

از تو غافل نمي شم دقيقه اي

 

مثل نوري ، نوری خالي از غبار

مثل خواستن ، خواستن ِ ديوونه وار

مثل يك قصيده پاك و بي نظير          

اما در دست من بي اعتبار

با تو همصدا شدن نيّت من             

عشق تو تمام  ِ حيثيت من

سايه ی بلند تو روي سرم                  

حافظ ثُبات و امنيت من

 

                                          

                                                  محتاج – هایده

 

 

 

 

سلام علیکم

حال ِ شما خوب بید ؟

بفرمائید تو ، دَم  ِ در بَده !

خیلی ببخشیندا که من با این سر و وضع هستماااا !

آخه نه اینکه این خونه ی گـُل ِ من ، شده بود عینهو لونه ی عنکبوت ، برای همینه که دستمال سر بسته ام و افتاده ام به جون ِ در و دیوار و تارهای عنکبوت . شما راحت باشید . بفرمائید بالا بشینید . من الآن می رسم خدمتتون .

 

 

 

 

و اما کتابهای اضافه شده به کتابخانه ی ... *  :

 

 

همه چیز با خدا ممکن است ( م . حورایی )

شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید ( مسعود لعلی )

سوپ جوجه برای تقویت روح ( جک کنفیلد ، مارک ویکتور هنسن ؛ مترجم : معصومه اعقابی )

قاموس فرزانگی ( پائولو کوئلیو ؛ مترجم : آرش حجازی )

کمیاگر ( پائولو کوئلیو ؛ مترجم : آرش حجازی )

شش دفتر مثنوی معنوی ( مولانا )

بوف کور ( صادق هدایت )

بادبادک باز ( خالد حسینی ؛ مترجم ها : زیبا گنجی ، پریسا سلیمان زاده اردبیلی )

غلبه بر کمرویی ( پُل ژاگو ؛ مترجم : حسین بنی احمد )

قدرت خود تلقینی ( پُل ژاگو ؛ مترجم : نیلوفر خوانساری )

نکته های کوچک برای زندگی بهتر ( جکسون براون ؛ مترجم : ملاحت امیر جهان سوزشاهی )

شازده کوچولو ( آنتوان دوسنت اگزوپه ری ؛ مترجم : احمد شاملو )

صد قانون زندگی ( ریچارد تمپلر ؛ مترجم : آذر جولائی )

هزار و یک نکته باریک تر از مو ( دیوید راس ؛ مترجم : سیمین موّحد )

صد راز موفقیت در زندگی زناشویی ( دیوید نیون ؛ مترجم : نفیسه معتکف )

گفتمان و ترجمه ( علی صلح جو )

پند های زندگی برای خانم ها ( جک کانفیلد ، مارک ویکتور هانسن ، استفانی بارستون ؛ مترجم : ستاره عسگری )

یک دقیقه این 40 فکر سمّی را کنار بگذار !  

( دکتر آرنولد لازاروس ، دکتر کلیفورد لازاروس ، دکتر آلن فِی ؛ مترجم : مهرداد فیروز بخت ) 

 

 

 

به به ! به به ! ( به لهجه ی مهران مدیری )

من الآن چقدر لذّت می برم از دیدن ِ این کتاب ها ؛

و چقدر برنامه دارم براشون !

 

 

 

 

پاورقی :

 

*  پُر کردن ِ این نقطه چین با تو !