خودش و سه تا توله اش ، ساعت سه و نیم ِ ظهر اومده ان خونه ی ما ، که چی ؟ که "شوهرم خواست بخوابه ، گفت برین . ما هم اومدیم خونه ی شما ، که اون بخوابه" . احتمالاً ما هم خواب نداریم دیگه . این بار ِ اولش نیست که سر ِ ظهر میاد خونه ی ما . امروز کارم سنگین بود ، خیلی حرص خوردم ، خیلی بدو بدو کردم و پاهام ساب رفت . حالا هم که اومده ام خونه ، همه بیدارن و بلند حرف می زنن و این گـُه و توله هاش هم میان . اینقدر حرصم گرفته بود که دلم می خواست برم بهش بگم اگه من بخوام بخوابم ، تکلیفم چیه ؟ می تونستم بهش بگم ، اما اینا همیشه حق رو به خودشون می دن و بهتره آدم با این جور احمق ها بحث نکنه . خودش بلند حرف می زنه ، بچه هاش داد می زنن و حرف می زنن ، صدای کارتون رو هم کله کرده ان . از زور ِ دلم ، می رم توی اتاقم ، با موبایلم زنگ می زنم خونه شون ، شوهرش که گوشی رو برمی داره ، قطع می کنم . خواستم بیدارش کرده باشم . اگه من نمی تونم بخوابم ، اونم نباید بخوابه . مردک ِ بی شعور .
عکس نوشت :
- این عروس و داماد ، چرا هر دوشون عین ِ بی بی ِ من ، فرق ِ وسط باز کرده ان ؟
اینم یه شکل ِ دیگه از این عروسک ها . من کشته مُرده ی لبخندشونم .
- این نون ها ، به نظر بی مزه میان ، اما خوشگلن و آدم دلش می خواد درسته بذارتشون توی دهنش .
- کی ستاره می خواد ، برای اینکه آرزوهاش رو بذاره توشون ؟ اینا برای شما .