من همیشه با خودم می گم "خوشحالم که دل بستم و دل کندم و زمین خوردم و بلند شدم و فلان و بیسار . خوشحالم که تجربه کسب کردم" . الآن به شما می گم که درسته که خیلی چیزها یاد گرفته ام و با خیلی حقایق آشنا شده ام ، اما گاهی اوقات شک می کنم که آیا ارزشش رو داشت ؟ که اینهمه فشار ِ عصبی و گریه و افسردگی و قرص ِ ضد افسردگی و مشروطی ِ دانشگاه و … ؟ یه وقتایی فکر می کنم عذاب هاش و توهین هاش و خفت و خواری هاش ، خیلی بیشتر از لذت ِ چشیدن ِ عشق بود . خوشحالم که با عشق آشنا شدم ، اما راهم رو اشتباه رفتم . اینقدر رفتم و برگشتم تا امروز که راه ِ درست رو پیدا کرده ام . نه می تونم برگردم به گذشته و جبران کنم ، نه دلم می خواد عین ِ گذشته ، ناآگاه و چشم و گوش بسته و خوش خیال باشم . حد ِ وسطی که وجود نداره برای من . پس ، این دختر ِ باتجربه ی دوستدار ِ عشق رو ترجیح می دم به اون دختر ِ ساده ی کمروی چشم و گوش بسته ی هالوی احمق ِ ماست .
و اما یه توو دهنی ِ جانانه به من ، که الحق درست هم گفته :
نویسنده ی وبلاگ ِ "حالا هر چی" ، نوشته "تجربه هاتون رو بزارین در ِ کوزه . با آبش، قرص های اعصابتون رو بخورین". عنوان ِ مطلب رو هم گذاشته "فرسایش" . خُب من قبول دارم این حرفش رو . چقدر هم خوشم اومد از این حرف ِ ش . و هی به خودم و تجربه هام خندیدم ( این خنده ها ، زهر خند هستند ) . اما نمی تونم برگردم به گذشته . و مهمتر اینکه ، حرفم رو پس نمی گیرم : ) من ِ نارنجی ، تجربه های گرون قیمتم رو دوست دارم . من با همین تجربه هاست که راهم رو پیدا کرده ام .
پی نوشت :
من توی این وبلاگ ، نظر ِ شخصی ِ خودم رو می گم و حکم ِ کلی برای کسی صادر نمی کنم .
عکس نوشت
:این عکس های پاییز رو از دست ندید . قشنگ و رؤیایی هستن . خود ِ خود ِ بهشت هستن .
- آخ . آدم دلش می خواد اینجا ، با یار ، توی این برگ ها ، غلت و مـ ـاچ راه بندازه .
- یه روزی ، من و یار ، سوار ِ دوچرخه هامون ، می گذریم از این راه .
- اینجا کجاست ؟ تا من از عشق بخوام که ماه ِ عسل ، من رو ببره اینجا . فکر کنم کلاً یادم از عشق و مردَم بره .
و همش برم وایسم توی اون بالکن و هی لذت ببرم از رنگ ها و شور و اشتیاقی که جریان داره .
- من دلم می خواد برم بشینم زیر ِ این درخت ِ نارنجی ، پاهام رو دراز کنم ، هی خیره بشم به دریاچه ،
هی زنده بشم با رنگ ِ سبز ، و به لحظات ِ ناب ِ عاشقی ام فکر کنم و هی عاشق و عاشق تر شَم .
- اگه عشق بود ، دستم رو حلقه می کردم دور ِ بازوی قشنگ ِ مردونه اش ، و قدم می زدیم توی این
راه ِ قشنگ . بعدش هم می رفتیم اینجا .
- اینجا انگار روی هر تپه ، یه فصل حاکمه .
- مهم نیست کسی اونجا حضور داره یا نه . اما بـ ـوس و بغـ ـل های یواشکی ، پُشت ِ اون کُنده های تنومند ،
مزه می ده .
- عشق ، داره از اون آخر ، از ته ِ اون مه میاد . همین پاییز .