هیچی از این روزهام نمی فهمم . فقط می فهمم که حالم از شرایط فعلی به هم می خوره . حوصله ی آدما رو ندارم . توی زمان حال زندگی نمی کنم . دائم توی آینده هستم . من فقط جسمَم توی این خونه ست . خودم یه جای دیگه ام . توی یه خونه ی قشنگ و دوست داشتنی . یه خونه که وقتی وارد می شی ، بوی عود مستت می کنه . به هر جای اون خونه که نگاه کنی ، اثری از یه عشق قشنگ و پاک می بینی . اتاق های زیادی داره اون خونه . یه اتاق ، پر از کتاب ، که یه گوشه اش یه میز کار و چند تا کتاب روی اون به چشم می خوره . اون اتاق ، یه پنجره داره به این بزرگی . اصلاً نیازی به روشن کردن چراغ نیست . اتاق روشن ِ روشنه . یه آشپزخونه ی دوست داشتنی هم داره . که ازش بوی غذایی میاد که با عشق ساخته شده . یه موزیک ِ آرامش بخش در حال پخشه . دیوارهای پذیرایی ، کلاً از شیشه ست . پرده ها کنار کشیده شده . همینطور که راه می رم ، پام می خوره به چند تا عروسک و اسباب بازی . یه عالمه اسباب بازی ِ رنگارنگ و چند تا کتاب قصه افتاده کف ِ اتاق نشیمن . رد ِ ریخت و پاش ها رو که بگیری ، می رسی به یه اتاق ِ رنگارنگ ، که خوشگلترین دُخمل ِ دنیا ، روی یه تخت ، گوشه ی اون اتاق خوابیده . عروسکش رو سفت بغل کرده . میرم و با عشق نگاهش می کنم و موهاش رو ناز می کنم و انگشت های ظریفش رو می بوسم . آروم در رو می بندم . چشمم میفته به یه اتاق ، که دربش بازه . یه اتاق خواب ِ صورتی ، که دیوارهاش پر از قاب عکس های دو نفره ی ِ عاشقانه ست . می رم توی بالکن . یه نسیم خنک می وزه . می رم می شینم روی صندلی ِ راک ِ دوست داشتنی ام ، صندلی رو با پام تکون می دم ، چشمهام رو روی هم می ذارم و فکر می کنم به اینکه عشق ، کی از در میاد تو و اینکه این عشق از کی آغاز شد .