رفتم خونه ی فندق اینا ، با دوربین و رنگ ِ گواش ِ قرمز و سبز ، و مقوای سفید . گفته بودم که می خوام دست و پاش رو رنگی کنم و بزنم روی مقوا . چی فکر می کردم ، چی شد ! یَک گـُه در گـُهی شد که بیا و ببین . کف ِ پاهاش رو قرمز کرده ام . دست های من رنگیه . هر چی من به مامان ِ فندق می گم زیر  ِ بغلش رو بگیر و پاهاش رو آروم بذار روی مقوا ، آخرش هم عین ِ گونی ِ سیب زمینی بلندش کرد ، یه دست و یه پاش رو گرفت ، منم یه دستش رو گرفتم ، یه پاش هم آویزون بود . خلاصه بچه شیلنگ تخته می انداخت روی مقوا . دستش رو رنگی کردیم ، کلاً یا دستش رو مشت کرده بود و باز نمی کرد ، یا اینکه می خواست دستش رو بکنه توی دهنش . شلوار  ِ جین َ م هم قرمز شد . هی هم مامانش می گفت " مواد ِ شیمیاییه . نخوره یه وقت . پاک می شه ؟" کلاً خورد توی ذوقم . ولی خُب یاد گرفتم ، برای دختر  ِ خودم ، تا وقتی راه نرفته ، وقتی خیلی کوچیکه ، این کار رو انجام بدم .

 

خلاصه ، غیر از اینکه کار  ِ قشنگی از آب در نیومد ،  الآن کف ِ پاهای دختر  ِ ما ، صورتیه . مامانش هر کاری کرد ، پاک ِ پاک نشد و کف ِ پاهاش صورتی موند . اون داره می شوره ، من می خندم و می گم "رنگ ِ گواش ِ ش مرغوبه" . حالا بگذریم که بابای فندق هنوز کف ِ پاهای دختر  ِ ش رو ندیده : )  قبل از اینکه باباش برسه ، من فرار کردم : )