صبح ِ شنبه ست . خواب هستم . یهو با صدای گریه اش بیدار می شم . دختر  ِ سه ساله ی دوستمه . ایستاده و داره گریه می کنه . مامان و باباش نیستند . فرصت نمی دم در مورد ِ اونا بپرسه . درجا تشک ِ ش رو می کشم کنار  ِ تشک ِ خودم و می گم "بیا پیش ِ من بخواب" . و یهو یادم میاد که همیشه روی دست ِ مامانش می خوابه . درجا روی تشک َ م براش جا باز می کنم و دست ِ چپ َ م رو باز می کنم و می گم "بیا اینجا بخواب" . دیگه گریه نمی کنه . آروم میاد می خوابه روی دست َ م ، و درجا خوابش می بره  .

 

هر وقت باباش بهش می گه "عمه رو ببوس !" ، جواب می ده "خودت ببوسش" . شنبه صبح ، داره کارتون تماشا می کنه ، من تکیه داده ام به پشتی . آروم میاد کنارم می ایسته و هی با خجالت نگاهم می کنه . شک دارم که می خواد چیکار کنه . صورتش رو میاره نزدیک ، و لُپ َ م رو می بوسه . هی می ره و میاد ، و می بوسه . و هی می گه "عمه ! دوس ِ ت دارم" . من رو پنج بار بوسید . و چند بار گفت "دوس ِ ت دارم" .

 

نزدیک ِ دریا هستیم . خیلی خلوته . تنها هستیم . بغلش کرده ام . بهش می گم "گوش کن ! این صدایی که میاد ، صدای موج هاست . ببین چقدر قشنگه . دریا چه رنگیه ؟" ، جواب می ده "آبیه" . می گم "دفعه ی بعد با خودمون لباس ِ اضافی میاریم و با هم می ریم توی آب" . با اینکه قبلش گفته که از آب می ترسه ، می گه "باشه" . از بغل ِ من می ره بغل ِ مامانش . اونا دارن جلوتر از من حرکت می کنن . صداش رو می شنوم که داره به مامانش می گه "مامانی ! عمه نارنجی ، عمه ی خوبیه . من دوسش دارم" . و توی دل ِ من ، قند آب می شه .

 

من و دوستم و شوهرش ، هر سه دراز کشیده ایم . دوستم ، نمی دونم شوخی یا جدی ، یعنی قهر کرده . شوهرش هی ناز  ِ ش رو می کشه و بغلش می کنه . من دست ِ چپ َ م رو دراز می کنم و رو به دوستم ، به شوخی می گم "اصلاً بیا پیش ِ خودم بخواب !" . که یهو ، این دُخمل ، که اون گوشه نشسته و داره با موبایل ِ باباش بازی می کنه ، با سرعت ِ جت می دوه و میاد می خوابه روی دست ِ من . انگار که بترسه این "جا" رو بگیرن . آخ که چقدر این دختر بچه به دلم می شینه . این خوشمزه ، حواسش به ما بود یا به موبایل ؟ سفت بغلش می کنم .

 

صبح صورتم رو می شورم . توی آینه نگاه می کنم . صورتم خیسه ، موهام رو زده ام بالا ، عینک َ م بالای سَرَمه ، و موهام رو با کلیپس جمع کرده ام پُشت . کنار  ِ باباش نشسته و داره کارتون تماشا می کنه . از جلوشون رد می شم . به من نگاه می کنه و می گه "خوشگل شده ای . عین ِ من شده ای" .

 

از بیرون اومده ایم . حیاط تاریکه . من و اون ، زودتر از مامان و باباش می ریم طرف ِ خونه . می گه "خاله ! بیا بریم" . یه پلاستیک دستش گرفته که کمک کرده باشه . جلو افتاده و داره با اون صدا و لحن ِ بچه گونه اش ، با من حرف می زنه . و من ، هم می فهمم چی می گه و هم نمی فهمم . عاشق ِ حرف زدنش هستم . عاشق ِ حرکات ِ ش هستم . همینطوری که داره می ره و حرف می زنه ، با عشق نگاهش می کنم و می گم "دیدن ِ این حرکات و لحن ِ شیرین ِ دختر بچه ، می ارزه به زحمت ِ بزرگ کردنش . هیچی نمی تونه من رو از بچه دار شدن منصرف کنه . من دلم یه دخمل ِ اینطوری می خواد . این دختر ، دوست داشتنیه ، خواستنیه" .

 

 



 

پی نوشت :

من ، هم عمه هستم و هم خاله : )  معمولاً وقتی صدام می کنه ، بهم می گه "خاله" . و وقتی داره در مورد ِ من حرف می زنه ، می گه "عمه" .