کسی که دستاش قفس نیست
دلتنگم . نشسته ام و خاطرات ِ گذشته رو مرور می کنم .
ساعت 8 شب ، نم نم ِ بارون شروع می شه . از بارون ، یه عااالمه خاطره دارم . خاطره های قشنگ ، لطیف ، شوخ ، پُر از قهقهه . پرت می شم به گذشته . قدم می ذارم توی رؤیاهای لیمویی رنگم ، می رم می شینم روی صندلی ِ راک ِ دوست داشتنی ام ، چشم هام رو می بندم ، و به خاطراتم فکر می کنم . به اون شب ِ بارونی . با ماشین ، توی راه ِ خونه ، در گذر از یه کوچه ی طولانی ِ پُر دار و درخت ِ تاریک ِ رمانتیک . یهو نم نم ِ بارون شروع می شه ، می گم "کاش می شد قدم بزنیم زیر ِ این بارون" . یهو می گه "پیاده شو !" یه کوچه ، پُر از سکوت و آرامش . پیاده می شیم ، دستم رو می گیره ، انگشت هام رو قفل می کنم توی انگشت هاش ، و آروم قدم می زنیم تا آخر ِ کوچه . یه لحظه که دستم رو ول می کنه ، دستم رو می اندازم دور ِ بازوی قشنگ ِ مردونه اش . دستش رو می برم طرف ِ لب َ م و می بوسم پُشت ِ دستش رو . کوچه رو بر می گردیم ، دستش دور ِ کمرَم ، دستم دور ِ کمر ِ ش . می ایسته ، دو طرف ِ صورتم رو می گیره ، لب هام رو می بوسه ، قطرات ِ بارون می خوره به صورتم ، روحم پرواز می کنه . توی چشم هاش نگاه می کنم ، می گم این اولین تجربه ی منه ، از بوسه زیر ِ بارون . دستم رو می گیره و می ریم سمت ِ ماشین . قبل از اینکه سوار بشیم ، از پشت بغلم می کنه ، لب َ م رو می بوسه . توی ماشین ، می گه "تو کلکسیونی . کلکسیونی از عقل ، شعور ، عشق ، سواد ، زیبایی ، ..." . و روح ِ من ، هنوز داره پرواز می کنه .
پی نوشت :
عنوان ِ پُست ، از شقایق ، نویسنده ی وبلاگ ِ "ناژو" .
عنوان رو که دیدم ، یاد ِ این مرد افتادم .
کسی که دستاش قفس نیست .
کسی که دستاش بال ِ پروازند .