اومدم به همه تون اعلام کنم ، اگه دارین رژیم می گیرین ، اصلاً نمی خواد نگران باشید ! فقط اون برنامه ی غذایی تون رو که دکتر ِ تغذیه براتون نوشته ، بدین به مادر ِ من ! همین ! دیگه باکی تون نباشه . خودش قشنگ ، سر  ِ ساعت ، دقیییییییقاً همون مقداری رو که دکتر دستور داده ، جلوتون می ذاره . مثال بزنم تا کااااااااامل روشن بشه براتون . مثلاً دکتر گفته میان وعده ، یا یک عدد میوه ، یا سه دانه بیسکوئیت ِ ساقه طلایی . اونوقت گفته خیار و هویج حد ندارد یعنی می تونی اینقدر بخوری که جونت در بره ! ( که از بد شانسی من میلم به اینا نمی کشه ! ) حالا چی ؟ مادر ِ من ، وقت ِ میان وعده که می شه ، هی می گه چند تا سیب بخور ، چند تا پرتقال بخور . بهش می گم اگه اینطوری بود ، می گفت سیب و پرتقال هم حد ندارد . حالا مگه ول می کنه ؟ میان وعده رو می دونی به من چی می ده ؟ یَک مسقطی ِ مربعی ِ بزرگی ، که آدم دلش نمیاد رد کنه !!! بعدش می گه بیسکوئیتت رو هم بخور . می گمِش این مسقطی که تو دادی به من ، از دو بسته ساقه طلایی بالاتر بود . حالا ببینید ناهار چی جلوی من می ذاره ! نصف ِ تُن ِ ماهی !!! شب ، من همون وعده ی مشخص شده رو خورده ام ، یهو از بیرون میاد ، داره قورمه سبزی و پلو برای من می کشه ! بهش می گم اگه غذا میگو بود ، فقط 6 دونه باید بخورم ، می ره کنارش سیب زمینی هم سرخ می کنه ! حالا که من آدم شده ام و می خوام رژیم بگیرم ، این مادری اعصاب ِ منو داغون کرده !  یه دیوار بدید من ، می خوام سَرَم رو بکوبم بهش . فقط خدا رو شکر می کنم که صبح ها که صبحانه می خورم ، اون خوابه و من دقییییقاً همون وعده ی صبحانه ی مشخص شده رو می خورم .

 

 

حالا اینو بگم که وقتی رفتم پیش ِ دکتر ِ تغذیه ، یَک ننه مَن قریبم بازی در آوردم ! هنوز سلام نکرده ، بهش گفتم دکتر من طاقت ِ گُشنگی ندارم هاااا ! اونم با اجازه تون ، مهربووووون ، برام قرص ِ ضد ِ اشتها نوشت ! رفتم داروخونه ، گفتم چند بدم ؟ گفت 18000 تومن !  از همه طرف سوختم اما به روی خودم نیاوردم . فقط یه چیزی هست که باید اسم ِ این قرص ها رو می ذاشتن ، ضد ِ اشتهای اشتها آور !!!

 

 

در آخر بگم که ، اوضاع خیلی خووووووب پیش می ره . فقط اگه یوهو یه باربی ( بخونید بُشکه ) مشاهده کردید ، بدونید که منم ! در ضمن ، پیاده روی رو هم شروع کرده ام .

 

 

 

و . ن : سَرَم همچنان سوت می کشه ها ، اما از نوع ِ بلبلی اش !

         خودم اینکارش کردم . سوت بلبلی ، قابل ِ تحمل تره ! مگه نه ؟

 

 

 

 

همیشه یه جای کار می لنگه . همیشه باید دلهره و اضطراب باشه .

وقتی که درس هات رو طبق ِ سیلابس و گام به گام نگیری ، همین می شه دیگه ! 

5 تا از درس هات با هم برخورد پیدا می کنند و هی فکر می کنی و فکر و فکر که دیگه مغزت نمی کشه و 'مجبور' می شی دو تا از درس هات رو با یه استاد ِ بسیار عقده ای در تصحیح ِ برگه ، بگیری و یه درس رو با یه استاد ِ بسیار بی سواد و در ضمن ، عـُـقده ای در طرح ِ سؤال و دو تا از درس هات رو با یه استاد ِ خیلی بیـ.ـخود !  و در آخر ، یه برنامه ی امتحانی ِ ماه دریافت می کنی که برق از کله ات می پرونه ! و اینطور می شه که مثلاً امروز دو تا پایان ترم ِ سخخخخت رو با هم داری و سه روز ِ دیگه اش ، دو تا درس ِ 4 واحدی ِ سخخخخخخت تر رو با هم داری و دوباره فردای این 4 واحدی ها هم یه درس ِ سخت ِ دیگه !!!  فکر می کنم ، این ترم من باید جزوه بجَوَم !  با این برنامه ی عَجَق وَجَق ، علاوه بر داغ کردن به دلیل ِ عـُ.ـقده ای بودن ِ اساتید و سختی ِ دُروس ، مونده ام که بی خوابی و چشم درد و سر درد ِ امتحانات ِ قبل از اینا رو چجوری از اون چند روز ِ پر از استرس حذف کنم !

                               

 

 

سَرَم همچنان سوت می کشد !

لطفاً یک لیوان انگیزه به من بدهید !

 

  

ب . ر : اسم من را باید میگذاشتند نوستالژی . بعدش هم صدایم میکردند "نولی" و یک

         بادکنک هم دستم میدادند که نباید ولش کنی بره هوا !

         [ از نوشته های desperate ]

 

 

 

سلامٌ علیکم !

چیه ؟ ترسیدید ؟   نترسید ! منم ، رها ! صاحب ِ همین وبلاگ !  خُب یعنی خودتون نمی دونید که من 2 ماه و نیمه که وقت ِ نفس کشیدن نداشته ام ؟  ولی خُب نگران نباشید . همین دیروز امتحان هام تموم شد و من به زودی تبدیل می شم به  

 نگید چه آپ ِ درازیه هااا !  قبلش بهتون خبر داده بودم که !  تمام حرف هام رو گذاشته بودم برای بعد از امتحان هام و حالا هم که امتحان هام تموم شده !  در ضمن ؛ باید بگم که ، من فقط اینجا روده درازی نمی کنماااااا . کلاً دوستان و بزرگترها مستحضرند که من حتی در نوشتن ایمیل هام هم روده ای دارم بس دراااااااز . شخص ِ محترمی که نمی تونم نامش رو بیارم ، معنی ِ حرف ِ من رو خوب می فهمه ؛ چون از دست ِ این ایمیل های طولانی ِ من امان اومده  ( ممنونم که هیچ وقت به روم نیاورده اید ) . یه وقتایی هم انگار دلم درد می کنه . اصلاً دلم می خواد همینطوری برای خودم بنویسم . رفته ام وبلاگ ِ دو تا از بچه ها رو خونده ام ، دو مطلب ِ مختلف . اونوقت ، به جای یه نظر ِ سه خطی ، نشسته ام برای یکی اش 3 صفحه + 5/1 صفحه و برای یکی دیگه اش 2 صفحه نوشته ام . من نمی دونم این حرف ها از کجا میاد !!!   اونشب هم مریمی ایمیل داده و چند تا سؤال کرده ، بعد آخرش پرسیده " اصلاً کامل می خونی اش ؟ اصلاً حال داری جوابم رو بدی ؟ " . آقا من رو می گی ، اینقدررررررررررر براش نوشتم که فکر کنم ، قبل از اینکه بخونه ، صفحه رو بسته و یه فحش هم بهم داده ! ( 3 صفحه یه جا + 4 صفحه هم برای سری ِ دوم ) ! حالا نمی دونم اینو جزء ِ خصوصیات ِ خوبم حساب کنم یا ... . حالا زیاد ایراد نگیرید به بچه . این بچه که حضوری یا توی جمع ، اصلاً روده ای نداره که ؛ بذارید اینجا جبران کنه . یه جورایی دست ِ خودم نیست . هی من می خوام آپم کوتاه باشه ، می بینم نمی شه . می رم بیرون ، توی راه یهو یه چیزی یادم میاد که دوست دارم بنویسمش . میرم دستشویی ، یهو یه چیز  ِ دیگه یادم میاد .

 

 

 

نه ، جان ِ من راستش رو بگید !  تا حالا به من نخندیده اید که با این که وبلاگم متروکه شده و دیگه هیییییچکی بهم سر نمی زنه ( البته چیزی که عوض داره ، گله نداره ) من بازم روم زیاده و هی برای خودم می نویسم و می نویسم و می نویسم ؟   می دونید ! خیییلی وقته که دیگه اینجا برام تبدیل شده به یه دفتر  ِ خاطرات و من دفترم رو خیلی دوست دارم ؛ حتی اگه یادگاری های توش خیلی کم باشه ! و همون چند تا دونه یادگاری ِ خوب ِ شما ، برام از هزار تا نظر  ِ بی معنی بهتره !  راستی !  از همه ی شما که تولدم رو تبریک گفتید ، خیلی خیلی متشکرم .

 

 

  

۳

۲

۱

شروع ...

 

 

* اصلاً من عمراً اگه دیگه این خدای شما رو دوست داشته باشم . فقط یه چیز ازش خواستمااا ( اینکه روز ِ تولدم یه بارون ِ قشنگ بباره ) . حالا اگه یه نم نم  ِ بارون برای من می فرستاد ، به کجای عالم بر می خورد ؟ می گی خیابونا لیز می شد ؟ می گی مزارع خراب می شدند ؟ می گی لباس عروس ِ بعضیا به گند گشیده می شد ( توی محرم که عروسی نداریم ) ، می گی .... ؟  خُب باشه . اصلاً من دیگه بارون نمی خوام . فقط می خواستم بهم ثابت بشه که دوستم داره یا نه !  که خووووبم بهم ثابت شد !!!  

 

 

 

* دوشنبه شب ، اینقدر توی خونه شیلنگ تخته انداختم و هی ادای سُرفه ی برره ای در آوردم و هی آواز خوندم تا زوووورکی یه نیم نگااااهی به من کردند . البته نه اینکه توجه کردند هاااا . نه ؛ نگاهشون طوری بود که انگار دارن تأسف میخورن و می گن ، دیوانه شده این دختر ، خدا شفاش بده !!!  آخرش هم همونطور بود که حدس زدم ؛ هیییییچکی یادش به تولد ِ من ِ بدبخت ِ بیچاره ی مظلوم ِ بی زبون (!!!) نبود . شش ساعت ، دارم اولین کادویی رو که گرفته ام نشون ِ مادری می دم ، بعد از اینهمه توضیح ِ من ، آخرش می گه ، کاشکی همزمان با تولدت بود . بعد تااااازه دو زاری اش اُفتاد که یعنی امروز روز ِ تولدم بوده . حالا همین خواهری که من دلم به اون خوش بود که اون همیشه تولدم رو یادآوری ام می کرد ، اونم نا امیدم کرد . همین چند روز پیش داشتم برای یکی می گفتم که " خواهرم تنها کسیه که تولدم رو یادش می مونه " . ( تازه چقدر هم توی دلم به این فکر می کردم که کادوی امسال رو چی می گیره برام ) . ای لال بشی دختر ، که همیشه هر حرفی زدی ، زرتی برعکس شد . اصلاً کلاً من همیشه هر حرفی می زنم ، دقیقاً همون روز ، برعکسش برام پیش میاد . نه اینکه فکر کنی چون اعتقاد دارم هااا ؛ کلاً بعد از اینکه اتفاق میفته ، به یاد ِ حرف های قبلم میفتم .  

 

 

 

* یکی از دوستان ، هر بار بعد از مدتی با هم صحبت می کنیم ، یهو وسط ِ حرف ها ، می پره می گه نامزد نکرده ای ؟   آخه من چی بگم بهت ؟ تو نمی دونی که من چقدر روی این مسئله حساسم . نمی دونی که من شب و روز دارم عذاب می کشم به خاطر ِ این بُحران ، این فاجعه !!! حیف که مسئله حیثیتیه وگرنه دلم می خواست بهت می گفتم " عزیز ِ من ! مگه نمی بینی که بازار کِـ.ـساااااده . مگه این بُحران رو نمی بینی ؟ حالا هی بپرس خواستگار برات نیومده !  آخه اینو بفهم ! ( همون جمله ای که خودت همیشه می گی هاااا ) . اینو بفهم که من روم نمیشه در مورد ِ بُحران برای تو توضیح بدم . اینو بفهم که من روم نمیشه به کـَ.ـسی بگم که پاشنه ی در ِ خونه مون هنوووووز مثل ِ روز ِ اولشه    " .

 

سال 80 - 79  که پیش دانشگاهی بودیم ، اون دخترکی که من همیشه دلتنگشم گفت " مگه شما نمی خواین شوهر کنین ؟ " . دقیقاً همون روزها هم توی روزنامه یه مطلب زده بود که طی ِ آمار و برآوردشون ، سه میلیون دختر بی شوهر می مونن !!!!  من گفتم " نه . من و فلانی رفته ایم وسط ِ اون سه میلیون نفر ، صندلی رزرو کرده ایم ؛ اصلاً ما جزئی از شورای اونجا هستییییییم " . چی بگم خواهرررر / برادررررر . من که نمی دونستم این شوخی ، جدی از آب در میاد . حالا هر وقت زنگ می زنه و می گه چه خبر ، پُشت ِ تلفن ، در حالی که رنگ به رنگ می شم ، می گم " من روز به روز توی اون شورا دارم ترفیع می گیرم ، عزیزم !!! و همچنان چسبیده ام به اون صندلی ِ باوفا ! " و به غریبه ها هم می گم " شوهر ؟ ازدواج ؟ بچه ؟ من الآن خیییییییییییلی برنامه های انجام نشده دارم . اصلاً من با وجود ِ اییییینهمه مشغله و درس و … چطور ساعاتی رو هم به اون شوهر ِ محترم اختصاص بدم ؟ آخه اون گناه داره . برای او ، باید آرامش داشته باشم و وقت ِ کاااافی . مَرد خیلی حساسه ؛ گناه داره که بیاد ، بعد هی من بگم امروز فلان جا کار دارم ، فردا نمی تونم باهات بیام بیرون ، پس فردا امتحان دارم ، پَسون فرداش کلاس دارم و … . من گذاشته ام بعد از دانشگاه به این چیزها فکر کنم ( آره جون ِ خودم ) " . آخه اگه اینا رو نگم ، چی بگم دیگه !؟ حالا می فهمید من توی چه بُحرانی دست و پا می زنم ؟ من چه می دونستم قضیه ی قحط الرجال درست از آب در میاد !   [ جدی نگیرید هااا . این پُست های من ، یه کـَمَکی طنز هستن . فقط برای شوخی اینجوری می گم ]

 

 

 

 

* خواهری از بیرون اومده ، با ذوق می گه کتاب خریده ام . می گمِش چه کتابی ؟ می گه قابوس نامه !!!  خوب شد که سَرَم طرف ِ کامپیوتر بود و خواهری ندید منو . قیافه ام این شکلی بودااا ( آخه نه اینکه من اُلگوش هستم ، نباید بدونه که من اهل ِ اینجور کتاب ها نیستم ) . کلاً من ، هم اینکه از این کتاب ها بدم میاد و هم اینکه با شنیدن ِ اسمشون ، با اینکه هنوز نخونده مشون ، به دلیل ِ اطلاع از تکلّف ِ متنشون ، مُخم یوهو می گـ.ـوزه !  روم رو کردم طرفش ، با یه لبخند ِ خواهرانه ی پر از تحسین و تشویییییق ، گفتم " اِ ، چه خوب ؛ بعداً بده منم یه نگاهی بهش بندازم " . بعدش رفته ام توی آشپزخونه ، می بینم سر ِ سفره ی شام ، این مادری ، کتاب رو گرفته دستش ، توی اون حین داره می خونه . من رو می گی ، فکم افتاد . آخه مادری !!! ؟ سر ِ شام ؟ قاااااابووووووووس نااااامه ؟؟؟ نمی دونم اونشب اونا حالشون خوب نبود یا من !  ( احتمالاً مادری هم مثل ِ من مُخش گـ.ـوزیده بوده ولی با این کارش خواسته خواهری رو تشویق کنه ! )

 

 

 

* سایت ِ دانشگاه رو که باز می کنم ، قسمت ِ نمرات رو ، همین که کلیک می کنم ، با ترس و لرز چشم هام رو می بندم و یواااااش باز می کنم که مبادا اون نمره های درخشانم ، برق از کله ام بپرونن !  بعد یوهو می بینم که یه مرحله ی دیگه داره که برسم به نمره ها و در نتیجه باز کلیک و ... . حالا جالبه که از استرس ، من هر بار ، روزی دو بار ، یادم می ره که دو مرحله ست و سر ِ همون مرحله ی اول یه سکته می زنم بعدش تازه یادم میاد که ، آهااا ، هنوز به مرحله ی نمره ها نرسیده !

 

 

 

* یه بار که می خواستم برم دوره ی موسیقی ، جهت ِ اطلاع ِ خانواده ، بلند اعلام کردم که من می خوام فلان ساز بخرم و تمرین کنم . آخه این پدرررررر ، خیلی مذذذذهبیه و گفتم ممکنه یهو ساز دست ِ دخترش ببینه  و دَعوا مَعوا در بگیره و منم که اصلاً حوصله ی این برادر بزرگه که هی پیاز داغ ِ همه چیز رو زیاد می کنه و هی فتنه می کنه با اون وراجی هاش رو ندارم . گفتم " پدرررررررر !  من می خوام ویولون بگیرم و برم کلاس " . دیدم سکوت کرد ، بعد گفت " یه کم صبر کن ، یه ماه به من فرصت بده " . منم ( به قول ِ مریمی به توان ِ 3 ) خوچحاااال ، که چه بابای مهربونی ؛ که واااای یعنی اینقدر به فکر ِ منه که نمی خواد بذاره من از جیب ِ خودم خرج کنم ؟ ؛ آخی ، از من وقت می خواد که بتونه پول ِ ویولون رو برای من جور کنه . بعد از اینکه من توی ذهنم شکر خورده ام برای خودم ، می گه " من باید با آقایون ِ قـ.ُـم مشورت کنم . اگه اشکالی نداشت ، تو می تونی ساز رو بخری . اسـ.ـلام می گه اصلاً درست نیست دختر ساز بزنه " . من رو می گی ، اینقدرررر به خودم فحش دادم در مورد ِ اون فکرهای خوبی که در موردش کرده بودم . بعدم توی دلم گفتم ، مگه می خواهی به روش ِ چاپاری مذاکره کنی که یه ماه وقت می بره . درضمن ، امروزه طرف مـ.ُجتهـ.ـده ، سایت داره ، 24 ساعته جواب ِ سؤال هات رو می ده ، حالا این بابای ما هنوز مونده توی همون زمان ِ نخستین ! خلااااصه که همون موقع بلند شدم و با خونسردی گفتم " قـ.ُـممممممم ؟؟؟؟  متأسفم . فقط جهت ِ اطلاع عرض کردم خدمتتون وگرنه من ویولون رو خریده ام و فردا شب ایشالااااااااه با ساز و دُهُل میارمش خونه . باااااا اجااااااازه " .

 

 

 

* تو رو خدا یکی بره به 115 زنگ بزنه . یه نفر به دلیل ِ پُرخوری ( صد البته ، گـُـه خوری ) داره می میره !  اونروز گیر داده ام به مادری که " چرا تو فلان غذا رو نمی سازی ؟ اصلاً نگاه کن ، این مادر بزرگ اصلاً دقت و حوصله به خرج نمی ده توی غذا ساختن هاش ولی از همه ی شماها خوشمزه تر می سازه . اگه دیدی فلان غذا رو ساخت ، حتماً برام یه ذره نگه دار ". حالا امشب منو صدا کرده که بیا که برات آورده ام . اصلاً من همین که به اون ظرف نگاه کردم ، فهمیدم اون مزه ای نداره که قبلاً داشت . اومدم بخورم ، هی لبم رو کج و کوله کردم و هی مزه ی بدش رو تحمل کردم . حالا این مادری ، چپ می رفت ، راست می اومد ، می گفت خوشمزه ست ؟ همش رو بخور هاااا ! حالا ازم دور هم نمی شد که حدأقل نصفش رو بریزم زیر ِ فرش ! اینقدر هم مغرورم که بعد از تموم ِ اون بحث ها ، نمی خواستم بگم نمی خورمش ! حالا بعد از اون ، با همون حال ِ بدم ، اومدم سالاد اُلویه ی ساخت ِ دختر عمه رو هم خوردم !  تاااازه ، به مادری می گم " یعنی چی که باهاش نون آورده ای ؟ یعنی من سالاد الویه رو با نون بخورم ؟ یعنی می گی این ، شام ِ منه ؟ این که شام نیست ؛ این دِسِره !!! " . در نتیجه شام رو هم جداگونه خوردممم !!!  تو رو خدا برید زنگ بزنید که من دارم ...  ( اینم از اثرات ِ تعریف از مادربزرگ ، حرص ِ غذا ، گـُ.ـه خوری و ... است دیگه ! )

 

 

 

 

و . ن : بازم از همه تون به خاطر ِ محبتتون و تبریک ِ تولدم تشکر می کنم .

 

پ . ن : آدم چقدر انرژی می گیره وقتی که سحری آن لاین می شه و

          می بینه بـــــــــَــــــــه ، خرسی بعد از یه هفته آپ کرده ، اونم چه آپی !

          مسافرت با همسری و کیش و دوچرخه سواری و ...

          [ چقدر دلم برای دوچرخه سواری تنگ شده .

          گور ِ پدر ِ این عُرف و فرهنگ رو کنند که ... ]

 

 

پ . ن : نوشی ، به جای ِ دبّه یا خُمره ، برام کُمپرسی آورد !!!

           فقط باید بگیم روکش بذارن براش .

           آخه اینجوری که ترشی خوب عمل نمیاد .

           مرسی ، نوشی جان !

 

 

 

 

 

یکی بود ، یکی نبود .

کی می گه غیر از خدا هیچکی نبود ؟

خلاصه ؛ زیر ِ گنبد ِ کبود که نه ، زیر  ِ سقف ِ خونه شون ، یه زن و مرد نشسته بودند !

دلشون بلای جون می خواست .

خدا هم براشون فرستاد ؛ که کاشکی تا صد سال نمی فرستاد !!!

بله ! اون بلای جون ، همین دخترک ِ تلخ بود ؛ همین هاپوی خودمون !

البته خدا ، به همراه ِ اون بلای جون ، " صبر " رو هم به اون زن و مرد عطا کرد !!!

 

 

              

 

 

و . ن :  یکی بیاد به من روحیه بده !

          24 ساله شدم رفت !

           کسی دبّه سراغ نداره ؟

 

و . ن :  راست می گی هاااااااا ! دبّه خیلی کوچیکه !  پس ؛ خُمره لطفاً !

 

پ . ن : آخه آبتون نبود ، نونتون نبود ، دختر خواستنـتون چی بود ؟

           حالا بیاین توی این گرونی ، خُمره سفارش بدین دیگه !

           تا شما باشید دیگه دلتون ...

 

پ . ن :  شناسنامه زمستانی ام را

            فقط به ذوق ِ اینکه یک سال زودتر کلاس اولی شوم ، تابستانی گرفتند .

 

پ . ن :  نحس ترین روز  ِ سال ، تولد ِ همین دخترک بود دیگه !

            همین ۱۵ بهمن !

 

پ . ن :  والا بخدا ، به اون بالایی گیر نداده ام !

 

ب . ر :  پُست ِ بعدی ، یَک پُست ِ درااازیه که نگووووو !

 

 

 

 

زندگی ، شیرین تر از این نمی شه .

گند زدن ِ big exam + شب زنده داری + پایان ترم ِ وحشتناک + سر درد + خـوابیدن توی کوچه ( توی هال با کوچه فرقی نداره ) + تلویزیون ِ کله شده + یک عدد کلوچه ی آماده ی چلانده شدن + تَق و توق ِ بنز ِ پلاستیکی ِ بزرگتر از خودش + دویدن ِ خواهر ِ پیش لرزه اش + جیغ ِ بنفش ِ برادر ِ پس لرزه اش + فریاد ِ زنیکه ی نفهم ( بیاااااااااااین شاااااااااااااام بخوریِییییین ) + یک عدد گااااااااو به نام ِ رها که یعنی کپه ی مرگش رو گذاشته ! ( مثلاً ! )

 

 

و اما شب ِ پایان ترم :

اون رُمان ِ گور به گور شده ی 400 صفحه ای ِ Emma رو که خاطرتون هست !  اونو که برای میان ترم بود ، گند زدیم اسااااااسی . و امروز رُمان ِ دوم به نام ِ Farewell to Arms ( وداع با اسلحه ) رو برای پایان ترم داشتیم . قبلاً بهتون گفته بودم که من یه رُمان رو ( وقتی حالم خوبه ) توی کمتر از یه روز می تونم تمومش کنم ! 350 صفحه از این کتاب مونده بود برای شب ِ امتحان + تماااام ِ تجزیه و تحلیل های این رُمان . حالا یعنی من می خوام خیر ِ سرم درس بخونم . یه عمر ، شب ها ، سکوت ِ خونه ی ما کر کننده ست هاااا . حالا چی ؟ از شانس ِ من ، باباهه همین امشب یادش به فوتبال افتاده ؛ برادر اولیه یادش اومده که با مادره در مورد ِ خواستگاری از یه دختر ِ بدبخت صحبت کنه ، اونم اینکه مادر توی آشپزخونه ست و این توی هال و از داااد زدن به جای حرف زدن استفاده می کنه ؛ برادر دومیه هم دقیقاً امشب دلش برای ما تنگ شده و اومده ما رو هم از دلتنگی در بیاره ( همونی که من وُلوومش رو نمی تونم بیارم پائین ) ؛ برادر کوچیکه هم که به روش ِ وییینگه دادن ، درس می خونه ! 

 

در نتیجه ، تمرکز بی تمرکز و اقدام به فرو کردن ِ انواع ِ صدا خفه کن ها در گوش !  سیستم ِ خاصی نیست ، دو لنگه جوراب ِ ترجیحاً کُـ.ـلُفت + دو انگشت ِ شَست ِ خستگی ناپذیر »» فشار دادن جوراب ها به گوش های بیچاره .

 

حالا اینو داشته باشین . به یه زوری بر استرس ِ اینکه این درس تا فردا صبح تمام خواهد شد یا نه ، غلبه کرده ام و دیشبش رو فقط سه ساعت خـوابیده ام و از ساعت ِ 7 صبح الی 3 بعد از ظهر بیرون بوده ام و بعدش هم امتحان ِ مؤسسه ی زبان و در نتیجه خستگی باعث می شه من وسط ِ این درس چُرت بزنم . داشتم در مورد ِ تمرکز می گفتم . عجب تمرکزی . والا به خدا توی تمام ِ این سر و صداها ، آدم بتونه تمرکز کنه باید بهش جایزه بدن . حالا اینا به کنار ، من دلم می خواست همون لحظه این Hemingway ( نویسنده ی رُمان ) کنارم بود ، اونوقت تلافی ِ تمرکز ِ به پرواز در اومده ام رو سَرش در می آوردم . چرا اون ؟ خُب معلومه دیگه . این رُمان یه عاااااالمه شخصیت های مختلف داره و یه عااالمه اسم ِ شهر و لحظه های تکراری و گیج کننده که مجبوری خوب تمرکز کنی و خوب مجسم کنی و یادت بمونه کی به کی شد . حالا هر چند صفحه ای رو که می خونی ، دقیقاً جاهایی که ربطی نداره ، یهو هِنری* به کاترین می گه بپـَر روی تـ.ـخت !!!  بیا توی رختـ.ـخواب !!!  به کاترین می گه ها ، اما خُب من ِ بیشعور که یه ساعت تمرکز گرفته ام ، خیلی گناه دارم خُب !!!

 

حالا توی این حین مسیج می دم به دوستم و می گم " توی سر ِ این Hemingway بخورَد با این رُمان نوشتنَش که هر نیم صفحه یک بار ، می گوید 'بیا تـوی رختخواب' و در نتیجه ما هِی حالی به حالی می شویم و تمام ِ تمرکزمان بر باد می رود " ؛ و اون دخترک ِ عاشق هم غش غش به من می خنده ! ... چی ؟ بی حیا ؟ من ؟ دلت میاد ؟ ( تازه دارین با شوخی های بی حیایانه ی من آشنا می شید !  ( بی حیایانه !  صفت رو حال می کنید ، خودم ساختمش ) )

 

 

پ . ن : هِنری ، شخصیت ِ اصلی ِ رُمان .

پ . ن : اینقدر این هِنری ، توی هر صفحه از این 411 صفحه ، شراب خورد ، که من به جای هِنری دارم بالا میارم !

ب . ر : یعنی جوراب پامه !

          انگشت هام توی جورابه و پاشنه هام بیرون از جوراب !

          خُب چیکار کنم . هم سردَمه هم گرمَـمه !

 

 

و . ن : یک اخطار جدی !

          روز ِ دوشنبه مورخ  15/11/86 ، اگر کار  ِ ضروری در بیرون از منزل ندارید ، اصلاً از منزل خارج نشوید .

          این روز ، دقیقاً 24 سال است که نحس ترین روز  ِ سال شناخته شده است ! 

 

 

 

 

 

سر کشیدن ِ این صبر  ِ تلخ را طاقت ندارم.

 

 

 

 

 

من با یه جیغ ، می تونم وُلووم ِ این برادر بزرگه و این باباهه و تلویزیونش رو پائین بیارم . اما وُلووم ِ این برادر دومیه رو نمی شه پائین آوُرد . یکی به دلیل ِ متأهل بودنش و نگه داشتن ِ احترامش ؛ یکی به خاطر ِ مهمون بودنش ؛ یکی هم به خاطر ِ حضور  ِ خانمش .

 

 

یه کتابخونه ی شبانه روزی سراغ ندارین ؟

من فردا امتحان دارممممممممممممم .

 

 

و . ن :  اُما جیغ هم می کشماااااااااااا 

پ . ن : جیغ کارسازتره چون اینا زبون ِ آدمیزاد سَرشون نمی شه !

 

 

 

امشب ، من اصلاً دلم نمی خواد به دختری فکر کنم که تا چند روز ِ دیگه می ره توی 25 سالگی ! اصلاً دلم نمی خواد به این فکر کنم که چند ساله که زندگی اش داره هدر می ره و چند ساله که از همه چیز عقب افتاده . اصلاً دلم نمی خواد به فرداهاش فکر کنم و اینکه به آرزوهای بر باد رفته اش می رسه یا نه . اصلاً دلم نمی خواد به دختری فکر کنم که کم آورده ، دیگه نمی تونه بره جلو ، نمی تونه درسش رو بخونه ، دلش می خواد بزنه زیر ِ همه چیز . اصلاً دلم نمی خواد به دختری فکر کنم که ، هیچی آرومش نمی کنه ، خسته شده از لبخندهای مصنوعی اش ، خسته شده از اینکه تظاهر به شاد بودن کنه ، خسته شده از نگاه کردن به دختر ِ توی آینه که هیچی نمی تونه دل ِ شکسته اش رو بند بزنه . اصلاً دلم نمی خواد به دختری فکر کنم که همش با خودش شرط می بنده سر ِ تموم شدن ِ انتظارش اما دائم شرط رو می بازه . من از اون دختر متنفرمممممممممم .

                                                     

 

 

امشب بدجور دلم می خواد برگردم به سال ِ اول ِ دبیرستان ! دلم می خواد به اون دختری فکر کنم که خیلی دلم براش تنگ شده . دلم می خواد بازم کنارش توی یه نیمکت بشینم . همونی که درست تصمیم گرفت و زندگی اش رو خوب توی دست گرفت . همونی که فقط یه سال همکلاس بودیم ، اما الآن 10 ساله که دوستیم . همونی که هم با احساس بود و هم عاقل . همونی که رازدارم بود . همونی که با شیطنت ، عکس ِ منو امانت گرفت و بعدش ... ! همونی که قشنگ تشخیص می داد که من امروز خودم نیستم و یه چیزیم هست . همونی که روزهای بارونی ، حتماً باید خیسش می کردم ، حتی با پریدن توی چاله ها و به قیمت ِ خیس شدن ِ خودم . همونی که گاهی ، تمام ِ راه رو با هم پیاده می اومدیم و حرف می زدیم . همونی که هیچ زنگ ِ تفریحی ، ازم غافل نمی شد  ( فقط یه سال با هم بودیم . سه سال ِ بعدش رو من ریاضی می خوندم و اون تجربی ، اما تمام ِ این چهار سال ، زنگ ِ تفریح هاش رو فقط با من بود ) . همونی که هیچکی هیچوقت ، من رو بدون ِ اون ندید . همونی که همیشه دستم رو حلقه می کردم دور ِ بازوش و همه به این موضوع عادت کرده بودند . همونی که من همیشه از خوندن ِ انشاهاش لذت می بردم . همونی که یه بار در حال ِ خوندن ِ اون انشای پُر از احساسش زد زیر ِ گریه . همونی که کتاب ِ دانش اجتماعی ام پُر بود از جملات ِ من و اون که حاکی از لودگی ِ مخفیانه ی ما سر ِ کلاس بود . همونی که الآن چندین کیلومتر ازم دوره  . همونی که من بهش افتخار می کنم . همونی که الآن دلم براش پَر می کشه ؛ برای اون چهره اش ، برای اون چشمهای بادمی ِ سیاهش ، برای صداش ، برای اون لهجه اش ، برای اون دستخط ِ قشنگش ، برای صدای خنده هاش ، برای اون کارت پُستالی که برای روز ِ تولدم بهم هدیه داد و برای من خییییییلی با ارزشه ؛ کارتی که تـ.ـوش صد و پنجاهمین بهار ِ زندگی ام رو تبریک گفته بود و با اون رژ ِ خوشرنگش ، منو بوسیده بود و طرح ِ لب ِ قیطونی اش رو برای من به یادگار گذاشته بود . دلم لک زده برای اینکه بهم بگه " دست هات رو نشون بده ببینم . خاک تووو سَرت ، تو که هنوز پیشرفت نکرده ای ( منظورش حلقه ی ازدواجه ) " .

 

 

و . ن :  جایی به من بدهید . دورترین دلتنگی ِ آدمی با من است .

 

پ . ن :  کاش دنیا

            به همان اندازه که می گویند ،

            کوچک باشد .

 

            آنوقت ، تو

            هر چقدر هم که دور باشی ، نزدیکی ...

 

 

 

                                                  نیما رئیسی