سلامٌ علیکم !
چیه ؟ ترسیدید ؟ نترسید ! منم ، رها ! صاحب ِ همین وبلاگ ! خُب یعنی خودتون نمی دونید که من 2 ماه و نیمه که وقت ِ نفس کشیدن نداشته ام ؟ ولی خُب نگران نباشید . همین دیروز امتحان هام تموم شد و من به زودی تبدیل می شم به
نگید چه آپ ِ درازیه هااا ! قبلش بهتون خبر داده بودم که ! تمام حرف هام رو گذاشته بودم برای بعد از امتحان هام و حالا هم که امتحان هام تموم شده ! در ضمن ؛ باید بگم که ، من فقط اینجا روده درازی نمی کنماااااا . کلاً دوستان و بزرگترها مستحضرند که من حتی در نوشتن ایمیل هام هم روده ای دارم بس دراااااااز . شخص ِ محترمی که نمی تونم نامش رو بیارم ، معنی ِ حرف ِ من رو خوب می فهمه ؛ چون از دست ِ این ایمیل های طولانی ِ من امان اومده ( ممنونم که هیچ وقت به روم نیاورده اید ) . یه وقتایی هم انگار دلم درد می کنه . اصلاً دلم می خواد همینطوری برای خودم بنویسم . رفته ام وبلاگ ِ دو تا از بچه ها رو خونده ام ، دو مطلب ِ مختلف . اونوقت ، به جای یه نظر ِ سه خطی ، نشسته ام برای یکی اش 3 صفحه + 5/1 صفحه و برای یکی دیگه اش 2 صفحه نوشته ام . من نمی دونم این حرف ها از کجا میاد !!! اونشب هم مریمی ایمیل داده و چند تا سؤال کرده ، بعد آخرش پرسیده " اصلاً کامل می خونی اش ؟ اصلاً حال داری جوابم رو بدی ؟ " . آقا من رو می گی ، اینقدررررررررررر براش نوشتم که فکر کنم ، قبل از اینکه بخونه ، صفحه رو بسته و یه فحش هم بهم داده ! ( 3 صفحه یه جا + 4 صفحه هم برای سری ِ دوم ) ! حالا نمی دونم اینو جزء ِ خصوصیات ِ خوبم حساب کنم یا ... . حالا زیاد ایراد نگیرید به بچه . این بچه که حضوری یا توی جمع ، اصلاً روده ای نداره که ؛ بذارید اینجا جبران کنه . یه جورایی دست ِ خودم نیست . هی من می خوام آپم کوتاه باشه ، می بینم نمی شه . می رم بیرون ، توی راه یهو یه چیزی یادم میاد که دوست دارم بنویسمش . میرم دستشویی ، یهو یه چیز ِ دیگه یادم میاد .
نه ، جان ِ من راستش رو بگید ! تا حالا به من نخندیده اید که با این که وبلاگم متروکه شده و دیگه هیییییچکی بهم سر نمی زنه ( البته چیزی که عوض داره ، گله نداره ) من بازم روم زیاده و هی برای خودم می نویسم و می نویسم و می نویسم ؟ می دونید ! خیییلی وقته که دیگه اینجا برام تبدیل شده به یه دفتر ِ خاطرات و من دفترم رو خیلی دوست دارم ؛ حتی اگه یادگاری های توش خیلی کم باشه ! و همون چند تا دونه یادگاری ِ خوب ِ شما ، برام از هزار تا نظر ِ بی معنی بهتره ! راستی ! از همه ی شما که تولدم رو تبریک گفتید ، خیلی خیلی متشکرم .
۳
۲
۱
شروع ...
* اصلاً من عمراً اگه دیگه این خدای شما رو دوست داشته باشم . فقط یه چیز ازش خواستمااا ( اینکه روز ِ تولدم یه بارون ِ قشنگ بباره ) . حالا اگه یه نم نم ِ بارون برای من می فرستاد ، به کجای عالم بر می خورد ؟ می گی خیابونا لیز می شد ؟ می گی مزارع خراب می شدند ؟ می گی لباس عروس ِ بعضیا به گند گشیده می شد ( توی محرم که عروسی نداریم ) ، می گی .... ؟ خُب باشه . اصلاً من دیگه بارون نمی خوام . فقط می خواستم بهم ثابت بشه که دوستم داره یا نه ! که خووووبم بهم ثابت شد !!!
* دوشنبه شب ، اینقدر توی خونه شیلنگ تخته انداختم و هی ادای سُرفه ی برره ای در آوردم و هی آواز خوندم تا زوووورکی یه نیم نگااااهی به من کردند . البته نه اینکه توجه کردند هاااا . نه ؛ نگاهشون طوری بود که انگار دارن تأسف میخورن و می گن ، دیوانه شده این دختر ، خدا شفاش بده !!! آخرش هم همونطور بود که حدس زدم ؛ هیییییچکی یادش به تولد ِ من ِ بدبخت ِ بیچاره ی مظلوم ِ بی زبون (!!!) نبود . شش ساعت ، دارم اولین کادویی رو که گرفته ام نشون ِ مادری می دم ، بعد از اینهمه توضیح ِ من ، آخرش می گه ، کاشکی همزمان با تولدت بود . بعد تااااازه دو زاری اش اُفتاد که یعنی امروز روز ِ تولدم بوده . حالا همین خواهری که من دلم به اون خوش بود که اون همیشه تولدم رو یادآوری ام می کرد ، اونم نا امیدم کرد . همین چند روز پیش داشتم برای یکی می گفتم که " خواهرم تنها کسیه که تولدم رو یادش می مونه " . ( تازه چقدر هم توی دلم به این فکر می کردم که کادوی امسال رو چی می گیره برام ) . ای لال بشی دختر ، که همیشه هر حرفی زدی ، زرتی برعکس شد . اصلاً کلاً من همیشه هر حرفی می زنم ، دقیقاً همون روز ، برعکسش برام پیش میاد . نه اینکه فکر کنی چون اعتقاد دارم هااا ؛ کلاً بعد از اینکه اتفاق میفته ، به یاد ِ حرف های قبلم میفتم .
* یکی از دوستان ، هر بار بعد از مدتی با هم صحبت می کنیم ، یهو وسط ِ حرف ها ، می پره می گه نامزد نکرده ای ؟ آخه من چی بگم بهت ؟ تو نمی دونی که من چقدر روی این مسئله حساسم . نمی دونی که من شب و روز دارم عذاب می کشم به خاطر ِ این بُحران ، این فاجعه !!! حیف که مسئله حیثیتیه وگرنه دلم می خواست بهت می گفتم " عزیز ِ من ! مگه نمی بینی که بازار کِـ.ـساااااده . مگه این بُحران رو نمی بینی ؟ حالا هی بپرس خواستگار برات نیومده ! آخه اینو بفهم ! ( همون جمله ای که خودت همیشه می گی هاااا ) . اینو بفهم که من روم نمیشه در مورد ِ بُحران برای تو توضیح بدم . اینو بفهم که من روم نمیشه به کـَ.ـسی بگم که پاشنه ی در ِ خونه مون هنوووووز مثل ِ روز ِ اولشه " .
سال 80 - 79 که پیش دانشگاهی بودیم ، اون دخترکی که من همیشه دلتنگشم گفت " مگه شما نمی خواین شوهر کنین ؟ " . دقیقاً همون روزها هم توی روزنامه یه مطلب زده بود که طی ِ آمار و برآوردشون ، سه میلیون دختر بی شوهر می مونن !!!! من گفتم " نه . من و فلانی رفته ایم وسط ِ اون سه میلیون نفر ، صندلی رزرو کرده ایم ؛ اصلاً ما جزئی از شورای اونجا هستییییییم " . چی بگم خواهرررر / برادررررر . من که نمی دونستم این شوخی ، جدی از آب در میاد . حالا هر وقت زنگ می زنه و می گه چه خبر ، پُشت ِ تلفن ، در حالی که رنگ به رنگ می شم ، می گم " من روز به روز توی اون شورا دارم ترفیع می گیرم ، عزیزم !!! و همچنان چسبیده ام به اون صندلی ِ باوفا ! " و به غریبه ها هم می گم " شوهر ؟ ازدواج ؟ بچه ؟ من الآن خیییییییییییلی برنامه های انجام نشده دارم . اصلاً من با وجود ِ اییییینهمه مشغله و درس و … چطور ساعاتی رو هم به اون شوهر ِ محترم اختصاص بدم ؟ آخه اون گناه داره . برای او ، باید آرامش داشته باشم و وقت ِ کاااافی . مَرد خیلی حساسه ؛ گناه داره که بیاد ، بعد هی من بگم امروز فلان جا کار دارم ، فردا نمی تونم باهات بیام بیرون ، پس فردا امتحان دارم ، پَسون فرداش کلاس دارم و … . من گذاشته ام بعد از دانشگاه به این چیزها فکر کنم ( آره جون ِ خودم ) " . آخه اگه اینا رو نگم ، چی بگم دیگه !؟ حالا می فهمید من توی چه بُحرانی دست و پا می زنم ؟ من چه می دونستم قضیه ی قحط الرجال درست از آب در میاد ! [ جدی نگیرید هااا . این پُست های من ، یه کـَمَکی طنز هستن . فقط برای شوخی اینجوری می گم ]
* خواهری از بیرون اومده ، با ذوق می گه کتاب خریده ام . می گمِش چه کتابی ؟ می گه قابوس نامه !!! خوب شد که سَرَم طرف ِ کامپیوتر بود و خواهری ندید منو . قیافه ام این شکلی بودااا ( آخه نه اینکه من اُلگوش هستم ، نباید بدونه که من اهل ِ اینجور کتاب ها نیستم ) . کلاً من ، هم اینکه از این کتاب ها بدم میاد و هم اینکه با شنیدن ِ اسمشون ، با اینکه هنوز نخونده مشون ، به دلیل ِ اطلاع از تکلّف ِ متنشون ، مُخم یوهو می گـ.ـوزه ! روم رو کردم طرفش ، با یه لبخند ِ خواهرانه ی پر از تحسین و تشویییییق ، گفتم " اِ ، چه خوب ؛ بعداً بده منم یه نگاهی بهش بندازم " . بعدش رفته ام توی آشپزخونه ، می بینم سر ِ سفره ی شام ، این مادری ، کتاب رو گرفته دستش ، توی اون حین داره می خونه . من رو می گی ، فکم افتاد . آخه مادری !!! ؟ سر ِ شام ؟ قاااااابووووووووس نااااامه ؟؟؟ نمی دونم اونشب اونا حالشون خوب نبود یا من ! ( احتمالاً مادری هم مثل ِ من مُخش گـ.ـوزیده بوده ولی با این کارش خواسته خواهری رو تشویق کنه ! )
* سایت ِ دانشگاه رو که باز می کنم ، قسمت ِ نمرات رو ، همین که کلیک می کنم ، با ترس و لرز چشم هام رو می بندم و یواااااش باز می کنم که مبادا اون نمره های درخشانم ، برق از کله ام بپرونن ! بعد یوهو می بینم که یه مرحله ی دیگه داره که برسم به نمره ها و در نتیجه باز کلیک و ... . حالا جالبه که از استرس ، من هر بار ، روزی دو بار ، یادم می ره که دو مرحله ست و سر ِ همون مرحله ی اول یه سکته می زنم بعدش تازه یادم میاد که ، آهااا ، هنوز به مرحله ی نمره ها نرسیده !
* یه بار که می خواستم برم دوره ی موسیقی ، جهت ِ اطلاع ِ خانواده ، بلند اعلام کردم که من می خوام فلان ساز بخرم و تمرین کنم . آخه این پدرررررر ، خیلی مذذذذهبیه و گفتم ممکنه یهو ساز دست ِ دخترش ببینه و دَعوا مَعوا در بگیره و منم که اصلاً حوصله ی این برادر بزرگه که هی پیاز داغ ِ همه چیز رو زیاد می کنه و هی فتنه می کنه با اون وراجی هاش رو ندارم . گفتم " پدرررررررر ! من می خوام ویولون بگیرم و برم کلاس " . دیدم سکوت کرد ، بعد گفت " یه کم صبر کن ، یه ماه به من فرصت بده " . منم ( به قول ِ مریمی به توان ِ 3 ) خوچحاااال ، که چه بابای مهربونی ؛ که واااای یعنی اینقدر به فکر ِ منه که نمی خواد بذاره من از جیب ِ خودم خرج کنم ؟ ؛ آخی ، از من وقت می خواد که بتونه پول ِ ویولون رو برای من جور کنه . بعد از اینکه من توی ذهنم شکر خورده ام برای خودم ، می گه " من باید با آقایون ِ قـ.ُـم مشورت کنم . اگه اشکالی نداشت ، تو می تونی ساز رو بخری . اسـ.ـلام می گه اصلاً درست نیست دختر ساز بزنه " . من رو می گی ، اینقدرررر به خودم فحش دادم در مورد ِ اون فکرهای خوبی که در موردش کرده بودم . بعدم توی دلم گفتم ، مگه می خواهی به روش ِ چاپاری مذاکره کنی که یه ماه وقت می بره . درضمن ، امروزه طرف مـ.ُجتهـ.ـده ، سایت داره ، 24 ساعته جواب ِ سؤال هات رو می ده ، حالا این بابای ما هنوز مونده توی همون زمان ِ نخستین ! خلااااصه که همون موقع بلند شدم و با خونسردی گفتم " قـ.ُـممممممم ؟؟؟؟ متأسفم . فقط جهت ِ اطلاع عرض کردم خدمتتون وگرنه من ویولون رو خریده ام و فردا شب ایشالااااااااه با ساز و دُهُل میارمش خونه . باااااا اجااااااازه " .
* تو رو خدا یکی بره به 115 زنگ بزنه . یه نفر به دلیل ِ پُرخوری ( صد البته ، گـُـه خوری ) داره می میره ! اونروز گیر داده ام به مادری که " چرا تو فلان غذا رو نمی سازی ؟ اصلاً نگاه کن ، این مادر بزرگ اصلاً دقت و حوصله به خرج نمی ده توی غذا ساختن هاش ولی از همه ی شماها خوشمزه تر می سازه . اگه دیدی فلان غذا رو ساخت ، حتماً برام یه ذره نگه دار ". حالا امشب منو صدا کرده که بیا که برات آورده ام . اصلاً من همین که به اون ظرف نگاه کردم ، فهمیدم اون مزه ای نداره که قبلاً داشت . اومدم بخورم ، هی لبم رو کج و کوله کردم و هی مزه ی بدش رو تحمل کردم . حالا این مادری ، چپ می رفت ، راست می اومد ، می گفت خوشمزه ست ؟ همش رو بخور هاااا ! حالا ازم دور هم نمی شد که حدأقل نصفش رو بریزم زیر ِ فرش ! اینقدر هم مغرورم که بعد از تموم ِ اون بحث ها ، نمی خواستم بگم نمی خورمش ! حالا بعد از اون ، با همون حال ِ بدم ، اومدم سالاد اُلویه ی ساخت ِ دختر عمه رو هم خوردم ! تاااازه ، به مادری می گم " یعنی چی که باهاش نون آورده ای ؟ یعنی من سالاد الویه رو با نون بخورم ؟ یعنی می گی این ، شام ِ منه ؟ این که شام نیست ؛ این دِسِره !!! " . در نتیجه شام رو هم جداگونه خوردممم !!! تو رو خدا برید زنگ بزنید که من دارم ... ( اینم از اثرات ِ تعریف از مادربزرگ ، حرص ِ غذا ، گـُ.ـه خوری و ... است دیگه ! )
و . ن : بازم از همه تون به خاطر ِ محبتتون و تبریک ِ تولدم تشکر می کنم .
پ . ن : آدم چقدر انرژی می گیره وقتی که سحری آن لاین می شه و
می بینه بـــــــــَــــــــه ، خرسی بعد از یه هفته آپ کرده ، اونم چه آپی !
مسافرت با همسری و کیش و دوچرخه سواری و ...
[ چقدر دلم برای دوچرخه سواری تنگ شده .
گور ِ پدر ِ این عُرف و فرهنگ رو کنند که ... ]
پ . ن : نوشی ، به جای ِ دبّه یا خُمره ، برام کُمپرسی آورد !!!
فقط باید بگیم روکش بذارن براش .
آخه اینجوری که ترشی خوب عمل نمیاد .
مرسی ، نوشی جان !