یکی بود ، یکی نبود .
کی می گه غیر از خدا هیچکی نبود ؟
خلاصه ؛ زیر ِ گنبد ِ کبود که نه ، زیر ِ سقف ِ خونه شون ، یه زن و مرد نشسته بودند !
دلشون بلای جون می خواست .
خدا هم براشون فرستاد ؛ که کاشکی تا صد سال نمی فرستاد !!!
بله ! اون بلای جون ، همین دخترک ِ تلخ بود ؛ همین هاپوی خودمون !
البته خدا ، به همراه ِ اون بلای جون ، " صبر " رو هم به اون زن و مرد عطا کرد !!!
و . ن : یکی بیاد به من روحیه بده !
24 ساله شدم رفت !
کسی دبّه سراغ نداره ؟
و . ن : راست می گی هاااااااا ! دبّه خیلی کوچیکه ! پس ؛ خُمره لطفاً !
پ . ن : آخه آبتون نبود ، نونتون نبود ، دختر خواستنـتون چی بود ؟
حالا بیاین توی این گرونی ، خُمره سفارش بدین دیگه !
تا شما باشید دیگه دلتون ...
پ . ن : شناسنامه زمستانی ام را
فقط به ذوق ِ اینکه یک سال زودتر کلاس اولی شوم ، تابستانی گرفتند .
پ . ن : نحس ترین روز ِ سال ، تولد ِ همین دخترک بود دیگه !
همین ۱۵ بهمن !
پ . ن : والا بخدا ، به اون بالایی گیر نداده ام !
ب . ر : پُست ِ بعدی ، یَک پُست ِ درااازیه که نگووووو !