عمراً اگه نارنجی انصراف بده
* به من می گه "اگه من جای تو بودم و می دیدم که به خاطر 6 واحد ِ مونده ، دارم از استخدامی جا می مونم ، از کارشناسی انصراف می دادم و کاردانی ام رو سریع می گرفتم و برای استخدامی ارائه می دادم" . آره جون خودت . تو گفتی و منم باور کردم . خوبه کور نیستم و دارم می بینم که هر روز یه نوع کتاب کنکور جلوته و هر جوری هست می خواهی کارشناسی قبول بشی . من هیچ وقت اون سختی هایی که توی این چهار سال ِ تحصیل کشیدم رو یادم نمی ره . توی بدترین شرایط روحی ، هم سر ِ کار می رفتم و هم درس می خوندم . چه خستگی های جسمی که تحمل نکردم . چه خستگی های روحی که نداشتم و گاهی اوقات به حالت سینه خیز خودم رو جلو می کشیدم . با اینکه هیچ وقت نمی ذاشتم کارهام عقب بمونه ، بارها و بارها ، به خاطر ِ درسم و مرخصی هام ، از اون رئیس ِ گند ، حرف خوردم و کوچیک شدم . چه حرص ها که توی راه دانشگاه نخوردم . مرخصی گرفته بودم و توی راه دانشگاه بودم ؛ سر کلاس درس بودم ؛ توی مسافرت بودم ؛ توی خونه خواب بودم ؛ یا این موبایل همش زنگ می خورد ، یا اینکه من هی زنگ می زدم و کارهای اداره رو هماهنگ می کردم . الو آقای فلانی ، فلان کلاس رو داریم تشکیل می دیم ، می خواهیم بدیم به شما ، می پذیرید ؟ پس ابلاغتون رو می زنم . الو خانم فلانی ، این پنجشنبه ، سر ساعت همیشگی ، بچه ها رو بفرستم ؟ الو خانم فلانی ، فلان تاریخ آزمون مربیان هست ، فلان ساعت ، اداره باشید . الو خانم فلانی ، رسیده ای اداره ؟ من وسایل رو آماده کرده ام ، هر وقت آقای فلانی اومد بهش تحویل بده . الو آقای فلانی ، اگه وسایل رو دیگه نیاز ندارید ، لطفاً برگردونید چون کمبود وسایل داریم و یه مربی ِ دیگه نیازشون داره . الو ، دختر گل ، توی برنامه ی امروز ، تو مسئولی که اسم بچه ها رو یادداشت کنی ها ، باشه خانومی ؟ الو ، دختر گل ، خودت و فلانی و فلانی و فلانی ، فردا ساعت ِ فلان ، اداره باشید چون فلان برنامه داریم . ساعت چهار صبح از خواب می پریدم ، که ای وای ، یادم باشه امروز حتماً فلان کار انجام بشه . بعضی روزها ، صبح ساعت 7:15 می رفتم خارج از شهر ، توی اون دانشگاه ِ گور به گور شده . بعدش ساعت 10:30 سریع برمی گشتم اداره و کارهام رو تند و تند انجام می دادم . ساعت 1 دوباره می رفتم خارج از شهر ، دانشگاه . دوباره ساعت 3:30 بر می گشتم شهر ، عین سگ می دویدم تا برسم به اون کلاسم که توی یه دانشکده ی دیگه تشکیل می شد و آخر شب دیگه هیچی از من نمونده بود . و ... و ... و ...
من توی چنین شرایطی ، از هیچ کلاس درسی عقب نموندم و بعد از همون بار اولی که بدجور زمین خوردم ، با همون زانوهای زخمی ، هر طور شده تا آخر ِ راه اومدم . حالا به خاطر ِ 6 واحد ، تمام این سختی ها رو نادیده بگیرم و برم بگم "من از 62 واحدم که توی اوج خستگی روحی گذرونده ام ، صرف نظر می کنم و یه مدرک کاردانی ِ معادل 72 واحد به من بدید ؟ اصلاً از کجا معلوم ، که انصراف بدم و کاردانی رو ارائه بدم ، اما یهو نگن که استخدامی لغو شد ، یا اینکه استخدامی شامل تو نمی شه ؟ خدا رو شکر کارهای 6 واحد معرفی به استاد هم تموم شد . مدرکم رو که گرفتم ، استخدامی هم خدا کریمه .
* چقدر بده که آدم از کَسی که همیشه می رفته و درد دل هاش رو بهش می گفته ، ناراحت بشه . اون وقت دیگه نمی دونه این درد دل رو کجا ببره . پس مجبور می شه درد دل رو بنویسه ، که شاید دیگه اون درد ، توی دلش نمونه .

