به گفته ی خواهری ، من تا آخر  ِ خرداد ِ همین سال ، ازدواج می کنم . خبری که نیست ، اما این خواهری ِ ما داره اینطوری می گه ، تا شاید  طبق قانون ِ راز ، یهویی همینطور هم بشه و زودی من برم و این اتاق رو خالی کنم برای اون . هنوز نَه به داره و نَه به باره و من نشسته ام سر  ِ جام ، اونوقت ، خودش و داداش کوچیکه دارن سر  ِ اتاق ِ من دعوا می کنند . بهشون می گم "دعوا نکنید . من و شوهرم اول ِ زندگی مون نمی خواهیم پول ِ کرایه خونه بدیم . می خواهیم تا 2 سال ، توی همین اتاق زندگی کنیم و در خدمتتون باشیم" . داد و بیداد می کنند و به من می خندند و می گن که تو خودت تنهایی توی این اتاق ِ کوچیک ، هر روز یه جات زخمی می شه ، یا می خوری به میز تلویزیون ، یا به تخت ، یا به صندلی کامپیوتر ، یا به ... ، اونوقت یکی دیگه هم اضافه بشه ، معلومه چی می شه . راست می گن . خُب در نتیجه من تصمیم می گیرم بعد از خرداد اثاثیه ی اضافی رو بذارم توی این اتاق ، و درب ِ ش رو قفل کنم و برم خونه ی بخت . می خوام ازش به عنوان انباری استفاده کنم . اینجاست که صدای داد و بیداد  ِ خواهری دوباره بلند می شه و بهانه می گیره که دلش یه اتاق می خواد . می بینید تو رو خدا ! خواهرهای مردم ، اصلاً دلشون نمی خواد که خواهرشون شوهر کنه و ازشون دور بشه ، اما این داره روزشماری می کنه برای بیرون کردن ِ من !

 

من هر وقت از تنهایی خسته میشم ، با حافظ حرف می زنم . بهش می گم که کِی از این وضعیت راحت می شم ؟ می گه هنوز وقت ِش نرسیده . یک ساله که داره این حرف رو تکرار می کنه . منم با همون حالت ِ افسرده ، حافظ رو می بندم و به خدا می گم "یعنی باورم بشه که تو داری برای من که یه بنده ی بد و ناسپاس هستم ، 'بهترین' رو آماده می کنی ؟ فقط جون ِ من یه کم زودتر . من هر روز دارم به سنَم فکر می کنم و اینکه توی چه سنی بچه دار می شم . نکنه سنَم بالا باشه و برای بچه خطرناک ! نکنه موقع ازدواج ، سنَم بالا باشه و دیگه هیچ زیبایی نداشته باشم" .