همیشه از خودم تعریف می کردم که ، من ؟ من اینقدر توی خـ.واب مظلومم که حد نداره ! اینقده آروم مثل ِ یه بچه ی آدم می خـ.وابم ، مخصوصا ً اگه خونه ی کسی مهمون باشم . این اظهارات تا وقتی صحت داشت که کسی کنارم نخـ.وابیده بود یا جای ِ بلند نخوابیده بودم . اِه بد برداشت نکنید !!! صبر کنید ، توضیح داره .

 

 

حقیقت ِ این آروم خـ.وابیدن ِ من وقتی معلوم شد که رفتم خداتومن دادم و به خاطر روحیه ام ، وسائل اتاقم رو نو کردم و یه تخت ِ فرفورژه که هم تخـ.ت هست و هم کاناپه گرفتم ، برای اینکه شب ها روش بخوابم و روزها هم اگه دوست هام اومدن ، تخـ.ت بشه کاناپه . و از اونجایی که این دخترعموهای بی فکر ِ من وقتی می نشستن رـوی این ، هی پاهاشون رو می ذاشتن رـوی این فرهای فرفورژه و هی وزن خودشون رو می انداختن رـوش و من هم هی حرص می خوردم ، رفتم دادم پایه هاش رو چنان بلند کردند که پای هیچ کس به زمین نرسه و مثل بچه ی آدم برن ته ِ کاناپه بشینن . یه تُشک ِ بلند هم گرفتم . حالا فکر کن چی شده بود ، وقتی می نشستی روی تـ.خت ، انگار روی پشت ِ بوم نشسته بودی . یه بار سحری بود که ، گُرُمب ، از تـ.خت افتادم پائین ( بخونید از پشت ِ بوم ) ، اتاقم هم که آشفته بازار ، خلاصه افتادم روی آلبوم و کتاب و دیکشنری و ... و تا کسی منو ندیده بود ، پریدم بالا . یه بار ِ دیگه هم همین اتفاق افتاد و چنان صدایی داد که بابام توی حال بیدار شد و در حالی که منو نگاه می کرد ، گفت کی بود ؟ ( کی می گه من خجالت کشیدم ؟ ) ، گفتم هیچی نبود و دوباره لحاف رو پیچیدم دورم و پریدم بالا . بگذریم که این پهلوهای من به خاطر ِ کتاب ها ...

 

 

یه بار رفته بودیم اردو ، به جای هتل ، یه آپارتمان ِ سه طبقه ی کوچولو اجاره کرده بودن و دو تا اتوبوس آدم ریختن تـ.وش . ما طبقه ی سوم بودیم ، 20 نفر دختر + سرپرستمون که خانم بود + شوهرش !!! ( توی هر طبقه ، یه مرد بود ) ، حالا این بماند که چه جوری این آقای محترم با صد تا شیپور و یاا... و ... میون ِ ما رد می شد و می رفت دست به آب . این آپارتمان ، تخت که نداشت ، 20 نفر کنار هم توی یه حال می خـ.وابیدیم . اگه یکی از بالا به ما نگاه می کرد ، می دید که مثل جعبه ی مداد رنگی شده بودیم . هر کـ.س یه رنگ و چنان به هم چـ.سبیده بودیم که ...

 

 

 

خیلی حاشیه رفتم . می خواستم بگم اون شب ، دختری کنار  ِ من خوابید که خیلی دوستش داشتم . صبح ازم شاکی بود که ، تو چـِت بود دیشب یهو یه سیلی خوابوندی توی گوش ِ من ؟ منم که پررو . هی می گفتم خـ.واب دیدی ، من اینقده توی خـ.واب مظلومم که نگو . خیلی دلم می خواست که به جای اون ، حسود بانو کنارم خـ.وابیده بود که اونوقت سیلی تبدیل می شد به مشت و لگد . 

 

 

 

یه بار صبح بیدارم کردن که برم دانشگاه ، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم . به خودم می گفتم من که دیشب توی اتاق ِ خودم خـ.وابیدم ، اینجا که اتاق ِ مامان بزرگه !!! ساختمون ِ ما طوریه که باید از خونه ی ما خارج بشی ، روی تراس ، چند تا پله بری پائین بعد می ری توی اتاق ِ مامان بزرگ . من سالی یه بار اونجا نمی رم ، حالا چطور سر از اونجا در آورده بودم ، خدا می دونه ؟ جای ِ خنده دارش این بود که من برای خودم تُـ.شک هم انداخته بودم .

 

 

قبلنا که بچه بودم ، یه بار توی اتاق مامان بزرگ خـ.وابیده بودم ، فقط یهو متوجه شدم که یه چیزی رو محـ.کم شوت کردم . اون توپ که من شوتش کردم ، سر ِ مادربزرگ بود . احتمالاً توی خـ.واب مسئولیت ِ پنالتی زدن رو به من داده بوده اند ! وقتی هم مادربزرگ فریاد کشید کی بود ، من همچین پاهامو جمع کردم توی شیکمم و خُر و پُف راه انداختم که ...

 

 

 

یه بار هم که ظاهراً توی خـ.واب گریه می کرده ام و ...

که اینم از اثرات ِ این بغض ِ صاب مرده ست . 

 

 

حالا با وجود تمام ِ این شواهد و مدارک ، باز هم هی می گم من آرومم . خواهرم می گه باید صدات و ضبط کنن وقتی توی خـ.واب حرف می زنی . البته کاشکی حرف می زدی ، یهو یه فریاد می کشی ! 

 

 

 

تازگی ها هم که هر وقت می خـ.وابم ( کپه ی مرگم رو می ذارم ) ، چه ظهر و چه شب ، یا خـ.واب می بینم سر کلاس ِ سخت گیرترین استاد هستم ، اونم نه 5/1 ساعت ، بلکه چندین ساعت و بدتر اینکه خودم تنهایی باید یه پروژه رو انجام بدم . یا خـ.واب می بینم جنگ شده و همه در خطرند و منم مثل بید می لرزم . یا خـ.واب می بینم یکی دنبالم می دوه و منم هی می دوم و نه می تونم جـ.یغ بزنم و نه نجات پیدا می کنم از دستش . یا خـ.واب می بینم یکی رو گم کرده ام و تمام مدت ، هراسون دنبالش می گردم . یا خـ.واب می بینم یکی دارم خفه ام می کنه ، همون هشت که می گن ، اما از نوع هفتش . یا خـ.واب می بینم ...

 

 

 

من اصلاً نمی خوام خـ.واب ببینم . مگه زوره ؟

نه سیاه و سفیدش رو می خوام و نه رنگی اش رو !  

 

 

 

پ . ن : این خـ.واب ِ من یه خوبی داشت که هیچ کـ.س نفهمید . خوبی اش اینه که فردا که ازدواج کردم ، به بهانه ی عادت ، تلافی ِ تمام رفتارهای مادرشوهرم رو با سیلی و لگد و از تـ.خت پرت کردن ، توی دل ِ یه نفر در میارم ! 

 

پ . ن : فردا اگه دخترکوچولوم نصف ِ شبی گریه کرد و آوردم کنارم خوابوندم و خوابم برد چی ؟

           احتمالاً صبح زیر ِ شکمم پیداش می کنم !

 

پ . ن : از بس کلمه های خـ.واب و خـ.وابیدن و رـوش و تـ.وش رو تکرار کردم ، ترسیدم فـ.یـ.لـ.تـ.ر بشه برای همین این شکلی نوشتم .