تا یه کمی هم از مؤسسه ی زبانمون بهتون بگم . این ترم ِ آخری رو هر جور شده ، باید پاسش کنم بره . این استاد ِ ما ، چند ترم پیش که باهاش داشتم ، اصلاً نمی دیدم فارسی حرف بزنه . اما مثل ِ اینکه این زبان آموزای خُل و چل ، یه بلایی سرش آورده اند که مردی که با کسی صمیمی نبود و با لهجه ی غلیظ ِ آمریکایی حرف می زد ، حالا انگار یه چیزیش شده !!! کاریش کرده اند که تا ده دقیقه ی اول ، اصلاً انگلیسی در کار نیست . اصلاً کی می گه اونجا مؤسسه ی زبانه . من که می گم خونه ی خاله ست . توی کلاس ، فقط سه تا آدم حسابی هست ( + خودم
اِی خُداااااااا . من از سبُک گری و خُل بازی و نُنُر بازی ِ این دخترا بدم میاااااااااااد . مثل ِ باد بگذرون این یه ماه رو . اصلاً کی تا حالا بابت ِ خونه ی خاله ، ۲۴۰۰۰ تومن پول داده ؟
پ . ن : اینکه استاد توی کلاس تا چند دقیقه دنبال ِ شارژر می گرده
اینکه اصلاً گوشی اش سایلنت نیست ،
و هر بار که زنگ می خوره ، به ما می گه کی بود یا نبود !
اینکه موقع ِ شروع ِ کلاس فقط 6 نفریم ، بعد تاااازه یکی یکی تشریف میارن ،
اینکه گاهی اوقات ، استاد ، معنی ِ لغات رو به فارسی به دخترهای لوس می گه ،
اینکه اصلاً کلاس طبق ِ برنامه ای که باید ، پیش نمی ره ،
اینکه اصلاً هیچ گونه سخت گیری از طرف ِ استاد نیست ،
و در نتیجه هیچ تکلیفی انجام نمی شه ،
اینکه این ترم big exam داریم ،
اینکه من دلم برای استاد ِ قبلیم "خانم ب" تنگ شده ( برگشته کانادا ) ،
اینکه دلم برای اون روی ِ ماهش ، خنده هاش و اون صمیمیتش تنگ شده ،
اینکه دلم می خواد بازم براش نامه بنویسم ،
اینها همه بماااااااااااند !