* کی لی لی لی لی لی
خُب معلومه که شادی می کنم . مگه شما نمی دونید که من ، شق القمر کرده ام ، مگه نمی دونید که شاهکار کرده ام ؟! درسهای به اون مزخرفی رو همه پاس کردم ، تااازه بعضی هاشون هم نمره ام خیلی خوب شده و باعث تعجب ِ بعضی ها گشته !!! ولی خدائیش ، یه 200 باری سکته کردم تا این نمره ها اعلام شد ! تااااااازه ، از دست ِ این مؤسسه زبان هم راحت شدم . دیشب رفتم مدرک ِ آخری رو تحویل گرفتم و خلاص ! بله عزیزم ، این یعنی اون big exam مزخرف رو هم قبول شدم .
* مادری زنگ زده ، می گه گوشی رو بده به خواهرت . بهم بر می خوره . می گمِش مگه چه فرقی بین ِ من و اون هست که حرفِت رو باید فقط به اون بزنی ؟؟؟ می گه هیییییچ فرقی نداره ، برو توی لباسشویی ، لباس ها رو ...
من ؟ کار بکنم توی خونه ؟ دلتون میاد ؟ من باید بشینم درس هام رو بخونم . باید بشینم جزوه هام رو بجَـوَم . قیافه ام دیدنیه ، وقتی که دقیقاً سر ِ برج ، هر کاری داشته باشم ول می کنم و همچین با عجله می رم این نوشت افزاری ِ سر ِ خیابون ، مجله ی هُنر ِ آشپزی رو می گیرم از آقاهه . هر کی ندونه ، فکر می کنه من مواد ِ غذا یا کیک رو آماده نگه داشته ام و فقط منتظر ِ دستورش بوده ام ! همین که رسیدم خونه ، می ذارمش روی بقیه ی مجله ها . یه وقت فکر نکنید من نگاه می کنم ببینم بعد از جلد چی نوشته هااااا ! حدود 40 تا مجله جمع کرده ام ، بهشون نگاه هم نکرده ام . همه رو گذاشتم برای یک عدد آقای محترم ِ خوشبخت ! انواع ِ دستور ِ غذاهای مدرن ! دیگه هیچ روزی سر در گم نمی مونه که چی بسازه !
من به عمرم ، فقط یه بار ( نوروز ) که این مادری رفته بود مسافرت ، هفت روز توی خونه کار کردم . این زانوهای من ساب رفته بود ، دست هام هم به خاطر ِ شستن ِ ظرف ، حساسیت پیدا کرده بودند ! 3 روز پُشت ِ سر ِ هم برای بابا و برادرها دمپُخت ساختم . روز ِ اولی شِفته شد ، روز ِ دومی شور و روز ِ سومی بی نمک ! رو ز ِ سوم ، این برادر بزرگه صداش در اومد . گفت مگه تو چیز ِ دیگه بلد نیستی بسازی ؟ منم که اعصابم خورد بود از اینکه کارهای خونه تمومی نداره ، غذا هم جلوشون می ذارم ، بعد دو قُرت و نیمشون هم باقیه ! در نتیجه برادر بزرگه اون روز از خوردن ِ ناهار محروم شد و گفتم برو هر چی می خواهی بخور ولی از ناهار خبری نیست ! و از اون روز به بعد ، من با مادری اتمام ِ حجت کردم که هر وقت می خواد بره مسافرت ، یه قرارداد با این ساندویچی ِ سر ِ میدون ببنده و دیگه نه به آشپز نیاز باشه و نه ظرفشور ! و همین طور هم شده ! حالا برعکس ِ من ، این خواهری با اینکه 10 سال از من کوچیکتره ، یَک کدبانوییه که بیا و ببین ! ( من گفتم ماشاءاله ، شما هم یه هزار ماشاءاله بگو ) . در ضمن ، تمام ِ این مجله های من رو ، زیر و رو کرده . کیک هاش هم که خیلی خوب از آب در میان !
* من چقدر گناه داشته بیدم ! من چقدر مظلوم بیدم ! بعد از غروب خوابیده ام ( خیلی خسته بودم ) ، این موبایل هی گُر و گُر زنگ می خورد . کی بود ؟ زن داداش ِ محترم . می دونستم الآن می خواد بگه بیا خونه ی ما ، هی صدای این موبایل رو خفه می کردم . حدأقل زنگ نمی زد خونه که بهش بگن این رها خیر ِ سرش تمرگیده . بعدش عذاب وجدان گرفتم ، خودم بهش زنگ زدم ، گفت اگه می تونی بیا خونه مون . خونه شون نزدیکه . منم توی خواب پا شدم ، حاضر شدم و همچین به خودم انرژی می دادم که من قِبراقم ، من سر ِ حالم ، من پُر از حوصله هستم . همین که رسیدم دم ِ دربـشون ، می بینم با یکی از دوست هاش ، بیرون وایساده و می خوان برن پاساژ . تاااااازه یادش اومد به من گفته بوده بیا خونه مون . گفت یادم رفته که به تو اینجوری گفته ام و می خواستیم بریم پاساژ . منم که اینقدر خواهر شوهر ِ مهربونی ام که نگو . هی اون می گفت کامپیوترم واجبرتره ، بریم داخل ، درستش کن ، هی از من اصرار که " نه ، مهمان داری ، مهمانت واجب تره . برین خرید بهتره . من وقتم زیااااااااااااااااااااااااده ، یه شب ِ دیگه میام ". اصلاً کی می گه توی ذوق ِ من خورد ؟ کی می گه من دلم گرفت ؟
* در نتیجه ی آن شیلنگ تخته انداختن ها و ... ، تولدمان را به خواهری یادآور شدیم و او هم مخفیانه ، آن عروسکی را که خیلی دوست می داشتیم برایمان گرفت . آن سنجاب ِ خوشمزه توی کارتون ِ عصر ِ یخی . فقط یه اشتباهی شده . کسی که این عروسک رو ساخته ، اومده پدر بزرگ ِ اون سنجاب رو ساخته و چون بچه نیست و دقیقاً شکل ِ اون سنجاب ِ توی کارتون نیست ، یه جورایی صورتم کِش اومد !!! این رو فقط به شماها گفتماااا . یه وقت به خواهری نـَـگیدااااا . خواهری ِ بیچاره ، خدا تومن بابتش پول داده !!!
* و اما در مورد ِ رژیم ! بینید من چه دختر ِ خوبیم ! به قولم عمل کردم و دارم وزن کم می کنم . 15 روز گذشته و من 3 کیلو کم کرده ام و تا 20 اسفند باید 3 کیلوی دیگه کم کنم و اونوقته که یه باربی می بینید . فقط اصلاً تعجب نکنید اگه من بعد از دکتر ِ تغذیه رفتم دکتر ِ اُرتوپد ! پیاده روی می کنم کاملاً خَرَکی ! خدا به داد ِ این زانو ها برسه ! شب که از پیاده روی بر می گردم ، دیگه نه گُشنگی حالیمه و نه گرفتگی ِ عضلات ! فقط عین ِ یه مرده میفتم تا صبح !
ب . ر : و همچنان به من می خندند اینها ،
به دَری وَری گفتن ها و داد و هَوارهایم در خواب ،
به فُحش هایم در خواب !!!