خواهری حوصله اش سر رفته بود ، گفت رُمان برام بیار . براش رُمان از کتابخونه گرفته ام ، هی داره می خونه و هی من هم توی این استرس ِ امتحان ها ، هوس کرده ام بشینم تموم ِ اون رمان هایی که دوستشون دارم رو از نو بخونم . خیلی رمان ِ فارسی خوندم ، اما چند تاشون رو خیییلی دوست دارم . " پنجره " رو نُه سال پیش خوندم . اونم نه یه بار ، بلکه چهار پنج بار . هنوز که هنوزه ، اون اتاق ِ دنج ِ مینا رو دوست دارم . اون عشقش به بچه های شوهرش . عشق ِ شوهرش به اون . پیشرفت ِ مینا در کنار ِ شوهرش . اون دلواپسی و شب زنده داری های کاوه ، موقع ِ شب زنده داری های شب های امتحان ِ مینا . دلم می خواد بازم بخونمش . البته پارسال کتاب ِ دومش رو هم خوندم ، اما اصلاً به دلم ننشست . یه جوری بود .
از رمان هایی که خونده ام ، "پنجره" ، "سالهای بی کَسی" ، "صبح دلداده " ، "یاسمین" رو خیلی خیلی دوست داشتم . البته ممکنه چند تای دیگه هم باشه ولی الآن یادم نمیاد ( یه بَدی که من دارم اینه که هیچ وقت اسم ِ کتاب ، اسم ِ فیلم ، اسم ِ شخصیت های کتاب و فیلم ، و قیمت ِ اجناس یادم نمی مونه ) . موقعی که داشتم "یاسمین" رو می خوندم ، با بی خیالی ها و شوخی های کاوه ، هی می خندیدم و بدون ِ توجه به اینکه اطرافیان ممکنه به عقلم شک کنند ، هی میون ِ سکوت ، گاه و بیگاه ، پُقی می زدم زیر ِ خنده . اما وقتی رسیدم سر ِ زندگی ِ آقای هدایت و عشقش به یاسمین و قلب ِ شکسته اش ، اینقدر زار زدم که نگو . دست ِ خودم نبود . همون شب اینقدر گریه کردم که پلک هام ورم کرد . وقتی ویولون زدن ِ آقای هدایت و اون فضای پر از غم رو مجسم می کردم ، حالی پیدا می کردم انگار نشسته برای من درد دل می کنه و دارم صدای ویولون زدنِش رو می شنوم .
کاشکی این روزها هیچ فکری نداشتم و می تونستم بشینم از دوباره ، "سالهای بی کَسی" رو بخونم .
پ . ن :
حتماً الآن می گید اگه اسم ها یادت نمی مونه ، چرا اینا رو دقیق گفته ای ؟
والا همه چیز رو یادَمه فقط اسم ها . اینقدر رمان خونده ام که نگو ، اما اسم ِ هیچ کدوم رو به یاد ندارم . در مورد ِ این اسم ها هم ، همین الآن رفتم کتاب ِ یاسمین رو نگاه کردم و اسم ها رو اینجا نوشتم. البته این رو هم بگم که فقط اسم ِ شخصیت های اصلی ِ "پنجره" تا حالا یادم نرفته .
و . ن :
من همه نوع کتاب دوست دارم . علمی ، روانشناسی ، آموزشی ، رمان و ... . هر کدوم جای خودشون رو دارند . شاید بعضی ها فکر کنند با خوندن ِ رمان ، وقت ِ آدم تلف می شه ، اما من چنین فکری نمی کنم . اول اینکه از خوندن ِ رمان لذت می برم ، دوم اینکه غیر ِ ممکنه من از یه کتاب ، یه نکته ، یه جمله ، یه تجربه ، نکشم بیرون . حالا می خواد اون کتاب علمی باشه ، می خواد داستان باشه . فرق نمی کنه . من توی رمان ، به همه چیز توجه می کنم . به طرز ِ جمله بندی ، طرز ِ حرف زدن ِ آدم ها ، بعضی لغات ، تجربه ها ، عشق و ...
ب . ر :
راستی بهتون نگفتم که همون کیبوردَم که خواستم با شیر تـقویتش کنم ، به ملکوت ِ اعلاء پیوست ؟