الآن دلم می خواد یکی باشه ، مَحرمَم باشه ، سَرَم رو بـ ـغل کنه ،
اونوقت ، با خیال ِ راحت زااار بزنم .
و اون ، هی نـ ـوازشم کنه و بهم امید و انرژی بده .
و شب ها که احساس ِ ترس و نا امنی تمام وجودم رو فرا می گیره ،
دست هام رو بگیره و بگه " من کنار ِ ت هستم " .
اما کَسی نیست .
و من شده ام عین ِ دیوانه ها ،
دارم می پُکم از بس حرف هام رو توی دلم نگه داشته ام .
دلم می خواد برم یه جا گم و گور بشم .
اگه بخواد اینطور پیش بره ، من سَر از تیمارستان در میارم .
چون دیگه تحمل ِ این یکی غم رو ندارم .
از همه تون می خوام که برام دعا کنید .
حالم خیلی بَده .
دارم دیوانه می شم .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۳/۳۰ ساعت 15:8 توسط نـ ـارنجی
|