خسته ام .

امتحان ها امروز تموم شدند .

همه فکر می کنند امتحان ها من رو خسته کرده اند .

اما چیزی هست مهم تر از درس .

چیزی که محو شدنش داره اذیتَم می کنه .

نتونسته ام با نبودنش کنار بیام .

عشق!

 

روحم از جسمَم خسته تره .

انرژی ندارم .

دمای بدنم پائینه .

دائم لرز می کنم .

حالتی رو دارم که انگار روح داره از بَدنم بلند می شه یا جونَم رو دارن می گیرن .

دلم مُرده .

شده ام مثل ِ یه مرده ی متحرک .

 

 

به زودی می نویسم .

از روزگار  ِ نحسَم .