داشتم به سوتی ِ یکی از بچه ها که توی وبلاگش نوشته بود ، می خندیدم .  یهو بغض کردم از یادآوری هدیه ی برادر  ِ خدابیامرزش برای عروسی ِ برادرش . بغض کردم ، یهو بی اختیار ، بی صدا گریه کردم . این همون بغضی بود که چند روز داشت خفه ام می کرد و نمی تونستم گریه کنم و هی پشت ِ یه ماسک ِ مسخره ، با لبخند های گنده ی به ظاهر پُر انرژی پنهانش می کردم . اما اینبار بارید . دستم رو روی صورتم گرفتم و بی صدا اشک ریختم .

 

این فریادهای خفه شده ، شده اند یک بغض اندازه ی یک سیب در گلوم .