دلم را طاقت ِ دانستن ِ چراهای بی شمار ِ لحظه های ِ دَردَم نیست که نه پاسخی می شنوم از سویی وَ نه کورسویی می بینم از عمق ِ تاریکی ِ بزرگی . وَ طاقت ِ این انتظار ِ بیهوده نیست ، که نه آغوشی باز می شود از جایی وَ نه قامتی می آید از دَری . بیهوده است این انتظار ِ سیاه ِ چشمانم . نه حتی دیگر روزی که به امید ِ شاید تعبیر شدنش خط بکشم بر برگی از تقویمی . و نه دیگر فردایی که بخوابم زود برایش ، شبی .
که مگر کدام روز ؟ مگر نه این که همین امروز ، همان است که آرزوی روزهای کودکی . حالا چه اهمیت دارد که هزار آسمان فرقش باشد با آن آرزوهای ِ هر شب ِ لب ِ حوض که زمزمه می شد با ماهی ها . که زنده نیستند دیگر آن ماهی ها .
ماهور جانم . حوصله ام نیست ، این همه نشستن وُ گریستن وُ نگاه ِ به این کوچه . و سرزنش های این دل برای ِ کارهای نکرده وُ حماقت های بی شمار . و هزار بار مُردن بر گناه ِ عاشقی ام که عاشقی نکرده ام هنوز . لحظه هایم سوال های بی پاسخی ست که بر من حرام کرده زیستن را . طاقت ِ غصه ام نیست . پیر ِ تمام روزهایی ام که هنوز هزاران هزار قدم مانده تا نزدیکشان ، هنوز نه رفته ام وُ خسته ی رسیدنم . نشسته ام و پاهایم از درد تیر می کشند .
من ! نه دیده ام ، نه شنیده ام ، نه زیسته ام ، ...
سپیده