خدای نارنجی ، کَسی است که هر چه نارنجی بی معرفت تر و مردم گریزتر می شود ، اطرافیانش را صبورتر و مهربان تر می کند . هر چه نارنجی در خانه بد اخلاق تر می شود ، پدر و مادرش صبورتر می شوند و خواهرش هم دلسوزتر . هر چه نارنجی احوال ِ زن برادر  ِ اولی اش را نمی پرسد و نه تسلیت می گوید و نه تبریک ِ تولدش و ... ، اما او همیشه عین روزهای اول ، هوای خواهرشوهرش را دارد . هر چه نارنجی از عمه ی کوچکش فرار می کند ، او همیشه مثل ِ روزهای اول است ، یعنی مثل ِ روزهای بعد از ازدواجش ، نَه روزهای مجردی اش . هر چه نارنجی بی تفاوت تر می شود و انگار در یک خانه ی مجردی زندگی می کند ، اما انگار اطرافیان ، بیشتر او را حس می کنند . مادربزرگش همیشه حواسش به او هست . نارنجی صبح ِ روز یکم فروردین 89 ، صدای عمه ی کوچکش را می شنود که آمده برای عید دیدنی ، اما از اتاقش بیرون نمی رود . ادامه می دهد به خواندن ِ وب های دوست داشتنی اش . اما عمه در را باز می کند و مثل ِ همیشه ، هول از اخلاق ِ سگی ِ شوهرش ، سریع نارنجی را می بوسد و عیدی اش را می گذارد کف ِ دستش و می رود . نارنجی ناراحت می شود برای خودش . برای خودش که اخلاقش اینهمه بد است . که اینهمه از اطرافیانش متنفر است . که کاش مثل ِ 10 سال پیش ، به جای تـنفر ، هیچ حسی به عمه ی کوچکش نداشت . که اطرافیانش ، اینهمه تـنفر  ِ او را یا نمی بینند یا خودشان را می زنند به کوچه ی علی چپ . نارنجی ناراحت می شود از اینکه هی خدایش به او فرصت می دهد ، اما نارنجی باز هم به رفتارش ادامه می دهد .