حس ِ خاصی نسبت به دوغ نداشتم . اما از روز ِ 18 اردیبهشت 87 که یک لیوان دوغ ِ کاله را دادم دست ِ مردی که دوستش داشتم و او دوباره یک لیوان ِ دیگر خواست ، دوغ برایم مهم شد . از همان لحظه ای که آمد توی درب ِ آشپزخانه و اسم ِ آن دوغ را خواند و گفت "کاله ، چه دوغ ِ خوشمزه ای زده" ، دوغ برایم عزیز شد ، چون عزیزم از آن خوشش آمده بود . هنوز هم حسی به دوغ ندارم اما وقتی در یخچال می بینمش یا مادر می آید و یک لیوان می دهد دستم ، مزه ی آن لحظه ی خوب و آن بـ ـوسه ی نفس گیر و آن دوغ ِ کاله می آید در دهانم . یادم باشد بـ ـوسه ی بین ِ دو لیوان دوغ ، مزه دارد . مزه ی دوغ ِ کاله می دهد . یادم نمی آید اصلاً خودم از آن دوغ خوردم یا نه ! اما عجیب مزه داد آن دوغ .

واجب نوشت :

مدیون است این کاله ، اگر به من پورسانت ندهد .

در ضمن من مقصر ِ نوشتن ِ این خزعبلات نیستم . یک لیوان دوغ ِ سی و سه ، باعث و بانی اش است .

بی ربط :

ان شاءاله امسال خدا تبخال را از روی کره ی زمین محو کند .

چقدر افتخار دارد که بعد از 2564895 بار تبخال زدن توی عمرمان ، توانستیم یک بار ، دقیقاً قبل از سال تحویل و تعطیلات و آرایش و لب ِ دریا گردی و بی عرضگی در تور کردن ِ یک عدد پسر ِ خوشگل و ... ، توی نطفه خفه اش کنیم . چقدر ما از آسیکلوویر مچکریم .