* الآن یه نارنجی ِ له و لورده و خسته داره صحبت می کنه . خسته ام . توی این ده روز  ِ اخیر ، اینقدر کار ریخته بود سَرَم ، که نمی دونستم کدوم رو اول انجام بدم . همه شون مهم بودند و همه هم مهلتشون یه تاریخ بود . به ناچار ، یا تا عصر یا شب می موندم اداره و کارهام رو انجام می دادم ، یا اینکه مثلاً یه بار ، با کامپیوتر  ِ خودم ، از 12 شب تا صبح نشستم و کارهای یه گزارش رو انجام دادم . کمبود خواب دارم ، شَدید . نیاز به انرژی دارم ، شَدید . نیاز به انگیزه دارم ، شَدید . این فشار  ِ کاری ، از نظر  ِ روحی من رو به هم ریخت . اون ضرب العجل ها ، استرسَم رو ده برابر می کردند . باید به دوستای گلم بگم که ، به خاطر  ِ همین مسائل هست که مدتیه نتونسته ام بهتون سر بزنم .

 

له و لَوَرده شدن زیر  ِ فشار  ِ کار  ِ زیاد ، از یه طرف ، این ارتودنسی هم از یه طرف . این براکت ها ، دهان ِ نارنجی رو سرویس کرده اند حسابی . لب و لُپ های نارنجی ، داغان شده . پنج روز پیش ، دکتر براکت ها رو روی دندونهامون چسبوند . هفته ی دیگه قراره این براکت ها توسط کش ( کش یا سیم ؟! ) به هم وصل بشن . نارنجی ِ بدشانس ، اومد ابروش رو درست کنه ، زد چشم  ِ خودش رو کور کرد . اینکه می گم داغان شده ام ، برای اینه که طرف ِ راست ِ لبَم ، وَرَم کرده ، و با اجازتون سه جای داخل ِ دهانم ، زیر  ِ لب هام ، به خاطر  ِ برخورد با براکت ، زخم شده . نمی تونم حرف بزنم ، نمی تونم غذا بخورم ، و همین که می خندم ، یهو دقیقاً همون زخم  ِ پدر سگ ، گیر می کنه به یکی از براکت ها و هم آخَم در میاد ، هم اینکه باید به وسیله ی انگشت ، لبم رو از پشت ِ اون براکت ، آزاد کنم . الآن لبَم اینقدر خوشگل شده ، همچین غنچه ست ، عینهو لب ِ شتر . از روی ناچاری رفتم داروخونه ، یه پماد  ِ بدرنگ بهم داد . دو بار استفاده کردم ، خوب که نشد ، هیچ ؛ تازه تمام  ِ چسب های زیر  ِ براکت ها رو هم زرد رنگ کرد . امشب که از دکتر پرسیدم ، گفت این فقط بی حس کننده بوده . من دقیقاً فقط همین دندونهای بدرنگ رو کم داشتم . روزی هفت هشت تا قرص می خوردم ، الآن یکی دیگه هم بهشون اضاف شد که البته باید بگم چهار تا ، چون 4 بار در روز باید مصرف کنم . این هم از زندگی و روزگار  ِ ما . به ما بسیاااااار خوش می گذرد .

 

 

* اینهمه دعا کردم که خدایا یه دوست برای من بفرست ، که هم از تنهایی در بیام ، هم اینکه همزبونم باشه . یکی از هم دانشگاهی هام ، متأهله و شوهرش ، به خاطر  ِ کار  ِ ش ،  5 روز در هفته رو خونه نیست . ترم های قبل چند تا از هم کلاسی های دیگه ، شب ها می رفته اند خونه ی این دوستَم تا تنها نباشه . اما الآن اونا دیگه یا درسشون تموم شده یا اینکه شرایطش رو ندارند که بمونَن پیشِش . اون ، شب ها نمی ترسه ، اما شوهرش نگرانه و می گه نباید تنها باشی . در نتیجه ، وقتی این رو بهم گفت ، گفتم " بگرد یکی از بچه ها رو که باهاش راحتی ، پیدا کن . و تا زمانی که کَسی رو پیدا نکرده ای ، من می تونم بیام پیش ِ ت ". ما این چهار سال رو هم کلاسی بوده ایم ، اما صمیمی نبودیم .

 

چند شب پیش زنگ زد گفت میای پیشم ؟ منم که خیلی به یه دوست ِ خوب نیاز داشتم ، از خدا خواسته ، گفتم آره . شب می رم خونه اش ، صبح هم می رم اداره . این ترم ، مقاله و فرانسه 3 رو ، هر دو ، توی یه کلاس هستیم . شب ها ، یا با هم حرف می زنیم ، یا درس می خونیم . یه خصوصیت ِ خوبی هم که داره ، اینه که مثل ِ خودم ، پایه ی فیلم دیدن و پیاده رویه . فعلاً فیلم ها داریم که بشینیم با هم نگاه کنیم . و یه برنامه ی خوب برای خوندن ِ فرانسه .

 

 

 

بی ربط نوشت 1 :

توی گویش شهر  ِ ما ، به مورچه می گیم " موری" . یه بار که خواهری کوچولو بود ، یه مورچه دید و گفت " اِه ، موری " ، عمه ام دعواش کرد و گفت " یه وقت جلو دوستهات نگی موری ، بگو مورچه " . خواهری هم ، خیلی جدی برگشت بهش گفت " مورچه نَه ، بگو مارچه " . بیچاره خواهری اومد کتابی ِ مورچه رو به عمه یاد بده . توی این پُست ، به یاد  ِ این خاطره ، از " داغان " به جای " داغون " استفاده کردم .

 

 

بی ربط نوشت 2 :

در ادامه ی پُست ِ قبل باید بگم که ، من ، نه تنها برای اون دوستم ، از اون دخترای نابالغ ِ خبر چین کمتر بودم ، بلکه من رو به اندازه پشکل هم حساب نکرد . در جواب ِ پیغام ِ من ، گفته بود خبر  ِ ش می کنم . و حالا ، 9 روز گذشته و قراره به من خبر بده !  خُب وقتی به سفارش ِ خواستگار  ِ ش که گفته حق نداری بیرون بری ، حق نداری با کَسی ارتباط داشته باشی ؛ دوستَم که ما عین ِ دو خواهر بودیم ، من رو " کَسی" حساب می کنه ، من دیگه گـُه بخورم نگران  ِ ش باشم . من دیگه غلط کنم کاسه ی داغ تر از آش باشم .

 

 

آموزنده نوشت :

هرگز زانو نمی زنم . حتی اگر سقف آسمان ، کوتاه تر از قد ِ من باشد .