من از اخبار متنفرم . زمان ِ شروع  ِ جنگ ِ ايران و عـ ـراق ازش متنفر شدم . از صبح تا شب از بمبارون و جنگ مي گفت . از اخبار  ِ جنگ خوشم نيومد ، شايد چون دلم سوخت براي مردمي كه مي دونستن هر لحظه ممكنه بمب روي سرشون ريخته بشه . شايد چون احساس  ِ خطر كردم . شايد چون از آمـ ـريكا مي ترسيدم . شايد چون دلم نمي خواست كشته شدن ِ آدم ها رو نگاه كنم . شايد چون از آواره شدن مي ترسيدم . شايد چون دلم نمي خواست خودمم آواره بشم . شايد چون دلم نمي خواست آسايشم به هم بخوره . شايد چون از مرگ مي ترسيدم . شايد چون دلم مي خواست توي دنيايي كه صلح برقراره ، تمام  ِ‌ لذت ها رو بچشم . شايد چون اعصابم از دست ِ خدا خورد شده بود كه چرا بـ ـوش رو نابود نمي كنه . شايد چون ...

 

بعد از عـ ـراق هم كه نوبت ِ افغـ ـانستان و غـ ـزه شد و ديگه اين اخبار ، ول كن نبود . يكي از اختلاف هاي اصلي ِ من و آقاي پدررر ، همين اخباره . روزی 5841 بار اخبار گوش می گیره ، یا از رادیو یا از تلویزیون . موقع  ِ اخبار ، صداي تلويزيون يا راديو رو مي ذاره تا آخر ، بعدشم مياد و همه رو با صداي بلند براي همه تعريف مي كنه . چندين بار وقتي من رو مخاطب قرار داده ، بهش گفته ام كه من از اخبار متنفرم ‏، براي من تعريف نكن . اما انگار با ديوار حرف مي زنم . يكي نيست بهش بگه من چند ساله كه آب خوش از گلوم پايين نرفته . كابوس هام ، از صد تا جنگ ِ عراق و غزه و ... بدتره . توي خواب 200 بار از ترس سكته مي كنم . من اينهمه قرص خوردم كه كابوس هام از بين برن ، اونوقت تو هي بيا و اضافشون كن . اينقدر احساس ِ نا امني داغونم كرده ، كه ديگه جايي براي فكر كردن به بدبختي ِ آدم هاي جنگ زده نمونده . دلم مي خواد وقتي مي بينن شب ها توي خواب جيغ هاي بنفش مي كشم ، وقتي مي بينن توي خواب فرياد مي زنم و فحش مي دم ، وقتي مي بينن توي خواب حركات ِ غير عادي انجام مي دم ، يه كمي اون مخ ِ آكبندشون رو به كار بگيرن كه اين دختر چرا اينطوريه . اما متاسفانه اينا توي عالم  ِ ديگه اي زندگي مي كنن و اگه خودت به فكر  ِ خودت نباشي ‏، نابود مي شي . من شش ساله كه چاي رو ترك كرده ام ‏، اما توي تمام  ِ اين سال ها ، هر روز صبح آقاي پدررر مي پرسه چاي بريزم برات ؟ و من جواب مي دم كه من چاي نمي خورم . اين آدم ، شش ساله كه هنوز اين موضوع حالي اش نشده . اين آدم مريضه . گاهي اوقات مي گم چه بهتر كه من باهاش مشورت نمي كنم و هيچي از من نمي دونه ، وگرنه معلوم نيست چند سال طول مي كشيد تا بفهمه من چي مي گم . ديگه در مورد  ِ مادري كه روي ديوار رو كم كرده ‏، چيزي نگم بهتره . کلاً به این نتیجه رسیده ام که این پدر و مادر ، ناشنوا هستن . و این خصوصیتشون ، زندگی رو برای منی که خوشم نمیاد یه حرف رو دوبار تکرار کنم ، خیلی سخت کرده . 

 

 

 

 

پي نوشت :

من كه قصد ِ مهاجرت دارم و نمي تونم چاي يا قهوه بخورم ‏، و با نوشيدني الكلي هم مخالفم ، اونوقت توي اون كشور كه روزي صد بار بهت نوشيدني تعارف مي كنن ، بايد بگم چي ؟ بگم آب پرتـقال يا ليموناد مي خورم ؟ بگم من دلستر مي خورم ؟ ( فكر مي كنم آدم سالم بنوشه ‏، مي ارزه به بي كلاس به نظر اومدن . اصلاً من با خود  ِ لغت ِ كلاس مشكل دارم .)