* دیروز هی داشتم فکر می کردم من وقتی از بستنی خوشم نمیاد ، چرا می خورم ؟ من که کشته مرده اش نیستم . فالوده رو خیلی بیشتر دوست دارم . و به پسرخاله هم فکر کردم که این چرا دیگه به خوابم نمیاد ؟ نکنه فهمیده که من بهش گفته ام "چثافت" ؟ بعدش دیشب پسرخاله اومد به خوابم و برامون یه عاااالمه فالوده آورده بود .

 

 

* به فاصله ی چند روز ، خواب ِ دو نفر  ِ غریبه رو دیدم . اینقدر خواب هام رمانتیک بودن که نگو . اینقدر دوستم داشتن که نگو . سر  ِ دومی اش ، یعنی همین پریشب ، اینقدر توی خواب بهم خوش گذشته بود که وقتی ساعت ِ 4 صبح ، از زور  ِ آقای مثانه بیدار شدم ، اعصابم خورد شده بود و روی پله ها هم با چشم های بسته رفتم پایین تا توالت ، که یه وقت خوابم نپره و زودی برگشتم زیر  ِ پتو که بقیه اش رو ببینم .

 

 

* آدم وقتي شب يه خواب ِ رمانتيك مي بينه ، صبحش وقتي بيدار مي شه ، همزمان دو تا حال بهش دست مي ده . هي اون نگاه ها و بـ‌ ـوسه ي خوشمزه و حمايت رو مرور ميكنه و مي گه عجب تيكه اي بود و خوش خوشانش مي شه ، و هم اينكه ضد ِ حال مي خوره كه همش يه خواب بود . پيفففففف .

 

 

 

من دارم توی خواب زندگی می کنم ، نَه بیداری .