آدم توی زندگی اش به آدم هایی بر می خوره که آدم رو پس می زنن ، و آدم اینقدر ضجه می زنه و گریه می کنه و دعا می کنه و غصه می خوره ، تا اینکه یه روزی کم میاره و می ره به یه محرم می گه دیگه نمی تونم به این زندگی ادامه بدم . آدم توی زندگی اش به آدم هایی بر می خوره و یه عشق ِ قشنگ ِ دو طرفه به وجود میاد ، اما یه دیوار  ِ شیشه ای ِ بلند ، اون وسط هست ، که نمی شه ازش گذشت ، که نمی شه برداشتش . پس باید کوتاه اومد و از پشت ِ اون دیوار ، شاهد ِ خوشبختی ِ همدیگه بود . آدم توی زندگی اش به کَسی بر می خوره که می تونه اون رو داشته باشه ، اون اینقدر بهش اعتماد به نفس می ده و اینقدر می پرستـتش ، که هر کَسی بود ، دلش اون آدم رو می خواست . اما یه جای رابطه می لنگه . وقتی یهو جای صداقت رو خالی ببینی ، اعتماد از بین می ره و با کله سقوط می کنی و با صورت می خوری زمین . دیگه حالی برات نمی مونه که فکر کنی چرا اینطور شد . آدم به آدم هایی بر می خوره که دل می بَرَن ، هوش رو از سر  ِ آدم می پرونن ، اما بی لیاقت هستن و نمی شه بهشون تکیه کرد ، چون صد در صد ، پشتت رو خالی می کنن و با پشت ِ سر فرود میای روی زمین . آدم ، در آخر ، یه حصار می کشه دور  ِ خودش و از دور به همه ی آدم ها نگاه می کنه . به همه ی آدم ها با ترس نگاه می کنه . یه ماژیک ِ قرمز دستش می گیره و دور  ِ همه ی آدم ها ، بلا استثناء ، خط  ِ قرمز می کشه .