من اینقدر شیرینی ِ تر دوست دارم که نگو . همین که مادری ، شیرینی ها رو ، عین ِ تکه گوشتی که جلوی دماغ ِ سگ می گیرن ، جلوی صورتم می گیره ، از دستش می قاپمشون . به اون حرکتم و شادی ام می خنده . بهش می گم من احتمالاً یه روزی ، شوهرم رو به خاطر  ِ یه جعبه شیرینی ِ تر ، می فروشم : )