من دلم برای یه نفر تنگ شده . همیشه دلتنگ ِ اون رابطه ی سالم هستم . اون رابطه ای که همیشه دو دوست بودیم . دلم تنگ شده برای عصرها و شب هایی که لبه ی اون آلاچیق ِ روبروی دریا می نشستیم و مردم ِ در حال ِ شنا کردن رو تماشا می کردیم و حرف می زدیم از دشمن هامون ! از همه چی . یه بار ، شب ، با دوچرخه از خونه ی ما تا همون آلاچیق رفتیم . یه بار ساعت 4 صبح ، از خونه ی ما تا آلاچیق پیاده رفتیم و حرف زدیم و حرف زدیم . من دلم برای هم صحبتم که یه عاااالمه انرژی و اعتماد به نفس بهم می داد ، تنگ شده . دلم تنگ شده برای کَسی که خیلی قبولم داشت . اعصابم خورد می شه وقتی فکر می کنم که چی می شد اگه یه کم صادق بود ؟ اگه صادق بود ، اعتماد از بین نمی رفت و الآن هنوز با هم دوست بودیم . روزی که گفت عاشقمه ، همه چی خراب تر از قبل شد . بهش گفتم "من حاضرم عشق توی زندگی ام نباشه ، اما صداقت وجود داشته باشه" . و عُمر ِ اون دوستی سر اومد .
نیکو کلینی می گه :
" اعتماد ، اگر زخم خورد ، به شک آلوده می شود . تمام رابطه زیر سؤال می رود و رابطه ای که به شک آلوده باشد ، امکان پرسیدن هر سؤالی در آن وجود دارد . احتمال ِ گرفتن هر ایرادی می رود و این طور رابطه ، نه با یک عامل بیرونی و خارجی و بیگانه ، که به دست طرفی که شک را بر طرف نمی سازد ، ویران می شود . اعتماد اگر آسیب دید ، خیلی زمان می برد تا ترمیم شود و زمان ِ صرف ، آن را معالجه نخواهد کرد . رابطه ی مریض دوام نمی آورد . یک جا که هیچ کس به ذهنش خطور پیدا نمی کند ، از هم می پاشد و تمام می شود . "