به مدد ِ مسخره بازی ِ فـ ـارسی وان ، که بازی در میاره و قطع می شه ، من تونستم بعد از مدتی ، یه کم به خودم برسم ، با خواهرم برم خرید ، یه تولد هم برم . یکی به این فـ ـارسی وان بگه من بهش عادت کرده ام . بسوزه پدر  ِ بیکاری . بسوزه پدر  ِ بی انگیزگی . بسوزه پدر  ِ افسردگی ( اصلاً اینا پدر دارن یا نه ؟ ) . بسوزه پدر  ِ خریت ، که من همه ی آرزوها و رؤیاهام رو بسته ام به مرد ِ رؤیاهام . اون که نباشه ، یعنی من هیچی ندارم . یعنی تا اون نیاد ، هیچ قدمی برای رؤیاهام نمی تونم بردارم . قراره مرد  ِ آینده ام ، انگیزه رو ، بزنه زیر  ِ بغلش و با خودش بیاره برای من . حوصله ی انجام  ِ هیچ کاری رو ندارم و می ترسم یه روز مجبور بشم رؤیاهام رو بسپرم دست ِ باد . برای همین ، دارم تجرد رو بالا میارم . خودم رو سرگرم کرده ام با تلویزیون و وب خونی .

 

 

دختر عمه ها می گن وقتی نشسته ای توی خونه و نه می ری گردش و نه جشن و نه عروسی و نه خونه ی فامیل ، کی تو رو می بینه ؟ می خواهی مرد  ِ آینده ات ، از آسمون برات بیفته پایین ؟ والا به خدا راست می گن . صبح ِ زود که می رم سر  ِ کار ، فقط رفتگر  ِ محله مون که یه پسر  ِ جوونه ، من رو می بینه . ظهر هم که بر می گردم ، گربه ها هم از گرما توی کوچه نیستن ، چه برسه به کَسی . هر کی هم توی کار به ما بر می خوره ، یا متأهله ، اگه هم مجرده ، بی شعور و بی لیاقته و ارزش ِ نگاه انداختن هم نداره .

 

 

پی نوشت :

بعد از سیصد سال ، مجبور شدم شبکه ی ملی رو نگاه کنم . ترسیدم دیوونه بشم از بیکاری و فکر کردن . سه شبه که بالاجبار ، فاصله ها رو نگاه می کنم . توجه کرده اید آهنگ ِ تیتراژ  ِ پایانی اش چقدر قشنگه ؟