یکی از آرزوهام ، اینه که بتونم به حیوون ها نزدیک بشم . کلاً وحشت دارم ازشون . از پرنده و جوجه رنگی بگیر ، تا گربه و سگ و ... . بگو آخه بُز ترسیدن داره ؟ مرغ و خروس رو که دیگه نگو . همیشه تا یادم میاد ، من هراسون می دویده ام و جوجه رنگی هم پشت ِ سَرَم می دویده . مطمئناً من اینطوری شده ام ، چون پدر و مادری که من رو بزرگ کرده ان ، هیچ علاقه ای به حیوون ندارن ، و احتمالاً توی کوچیکی ، من رو ترسونده ان از این حیوون ها . دیدین که هی یه بچه ی دو ساله رو می ترسونن که اگه گریه کنی ، اگه به این چیز دست بزنی ، می گم سگه بیاد بخورتت ؟ به هر حال ، گـُه توی روح ِ اونی که من رو از حیوون ها ترسوند . حالا اگه می تونستم یه حیوون رو ناز کنم یا ازش فرار نمی کردم ، حتماً یه حیوون ِ خونگی نگه می داشتم . هم از تنهایی در می اومدم و سرگرم می شدم ، هم عاطفه ی یه حیوون رو می دیدم ، هم الآن عزا نمی گرفتم که اگه مهاجرت کنم به کانادا یا ... ، توی خیابون ، روزی صد بار با دیدن ِ سگ و گربه ها ، سکته می کنم . گفتم دیدنشون ها . دیگه اگه یکی اش بیاد سمتم یا بهم بچسبه ، از ترس ، رفته ام اون دنیا . احتمالاً اونجا ، بعد از یه مدتی به ناراحتی ِ قلبی دچار می شم .

 

 

آخ ، آرزوم اینه که خیلی راحت یه حیوون رو بغـ ـل کنم و نازش کنم . البته فقط از بچه ی حیوون ها خوشم میاد . نمی دونم . شاید اگه یه حیوون رو خودم بزرگ کنم ، بزرگ هم که بشه ، دلم نیاد ازم دور بشه . در کل از حیوون هایی که چشم هاشون مظلوم و بی دفاعه خوشم میاد . این گربه های محله مون که چشم غره می رن ، حالم رو به هم می زنن . یعنی راهی نیست که من ترسم از حیوون ها بریزه ؟

 

 

 

وای خدا !

من الآن دلم این بچه همستر و این بچه گربه رو می خواد .