ساعت 5 عصر  ِ 14 اسفنده . همه رفته اند محضر . ساعت 5 شده و هنوز این کالکشن ِ آهنگهای شاد تموم نشده . هی تند و تند آهنگ ها رو جلو می زنم و چکشون می کنم . حالا که نوبت به رایت رسیده ، این کامی ِ الاغ رایت نمی کنه . آهنگ ها رو می ریزم توی فلش و کیس رو با کیس ِ برادر بزرگه عوض می کنم اما بازم فایده نداره . نگاه به ساعت می اندازم ، می بینم نزدیک به ساعت 6 هست و الآنه که عروس خانم از راه برسه و خونه ی ما هنوز سوت و کوره . هنوز لباس ِ خونه ای به تن دارم . یه چادر می اندازم سَرم و می رم سراغ ِ دختر عمه که خونه ی روبرویی مونه . سی دی خام رو می ذارم و می گم اگه تو می تونی این آهنگ های توی فلش رو رایت کن . و می دوم که لباس بپوشم . حاجیه خانم ، همسایه مون ، داره اسفند دود می کنه . سریع لباس می پوشم . می گن عروس اومد . دختر عمه سریع سی دی رو می ذاره توی ضبط ، اما بازم نمی خونه . می ریم به پیشواز عروس خانم . همین که پاشون رو می ذارن توی حال ، صدای ضبط بلند می شه که " گل بریزین رو عروس و دوماد ، یار مبارک ، یار مبارک باد " و نقل می ریزن و کل می زنن .

 

 

خیلی بده که خانم همکار ، قبل از عروسی بهت بگه که مرخصی داری ، اما وقتی که بخوای مرخصی بگیری ، یهو میگه که مرخصی هات تموم شده . روز عروسی ، با اینکه شب ِ حنابندون تا دیر وقت بیدار بودم ، خسته و کوفته می رم سر  ِ کار و ساعت 3 ظهر که بر می گردم خونه ، انگار که سگ دنبالم کرده . تند و تند ناهار می خورم ، مسواک می زنم ، حموم می رم و می پرم سوار موتور ، پشت داداش کوچیکه و می رم آرایشگاه تا به خواهری و دو تا دختر عمه ملحق بشم . روی موتور هی غر می زنم که این خیاط رید به پارچه ی من . 5 متر پارچه رو دادم بهش که برام یه عبا برای روی لباس های مجلسی ام بسازه ، اونوقت اومده یه عبایی ساخته که نمی دونم یقه ام رو بگیرم که گردنم پیدا نباشه ، یا اینکه جلوی عبا رو بگیرم که پاهام پیدا نباشن .

 

 

بعد از آرایش مو و صورت ، دکُلته ی میدی ِ سفید رنگم که عاشقشم رو می پوشم . عاشق ِ پارچه اش هستم و عاشق ِ اون تنگی اش . عبا رو می پوشم و کت ِ آبی رو می اندازم روی دستم و راه میفتیم . لباس هر چهارتامون ، تکه . پارچه ی چرم ِ قرمز رنگ ِ کت دامن ِ خواهری ، حریر  ِ فیروزه ای ِ اون دختر عمه و حریر شیشه ای مشکی ِ اون یکی دختر عمه . من یکی که کفشم ابتکاری بود . کفشم مشکی بود ، اما یه تغییرایی توش دادم که یکی فکر می کرد این رو برای میدی ِ سفید ِ من ساخته اند . لباس ِ همه مون تنگ ِ تنگ ِ تنگه . برای سوار شدن ، هر چی تلاش کردم ، دیدم اصلاً پام بالا نمیاد که سوار بشم . در نتیجه اول کون ِ مبارک رو گذاشتم داخل ماشین ، بعد هر دو پام رو که به هم چسبیده بود ، بردم بالا . توی ماشین هی بحث می کردیم که این هالیوودی ها ، با این لباس های تنگشون چطور سوار ماشین می شن ؟ والا ما که به زور سوار شدیم . همش می ترسیدیم چاک پشت لباسمون یهو بگه جرررررر . چند ساله که اصلاً کفش پاشنه بلند نگرفته ام و به اسپرت عادت کرده ام . اما اون شب ، باید مواظب می بودم که اون پاشنه ی 10 سانتی ، جلوی این همه مهمون ، کار دستم نده . خواهری که راحت باهاشون می رقصید .

 

من و خواهری ، موقع دادن کادوها ، یه نفس ِ راحت کشیدیم وقتی دیدیم که عروس ِ اولی مون می خواد کادوها رو اعلام کنه . آخه قبل از عروسی ، شرط کرده بود که خودش باید اعلام کنه . حالا یکی نیست بهش بگه آخه مگه این نارنجی و خواهرش ، سر  ِ خر هستند ، ناسلامتی خواهرشوهری گفته اند . یا اینکه آخه مگه خواهرهای عروس ، که ماشالا ماشالا هفت تا هستند ، چه کاره اند اینجا ؟  خلاصه ، نارنجی که خیلی خوش قلبه ، و عروس اولی رو درک می کنه و می دونه که داره از اون تو جیز و ویلیز می کنه و فقط یه تشت آب سرد نیاز داره که بشینه توش و در ضمن کلی پول هم بابت آرایش موهاش داده که از دیگران عقب نیفته ، بهش فرصت داد که کادوها رو اعلام کنه .