فروشنده ي داروخونه ، دهان شويه رو گذاشت توي يه پلاستيك ِ با كلاس ، منم هي احساس ِ باكلاسي مي كردم . توي تاكسي ، رستوران ، كوچه و خيابون دستم بود . حالا بعد از چند روز مي بينم روي پلاستيك نوشته condoms . توي دلم مي گم اينا سواد ندارن كه . اين چيه داده به من ؟ بعد به خودم نهيب مي زنم و مي گم حالا اون بي سواد يا بي خيال بود ، تو كه سواد داري ، مگه كوري ؟ از اين به بعد اول روي پلاستيك رو بخون . يعني اگه يه آدم  ِ تيز توجه كرده باشه ، فكر كرده من و آقامون اينا ( كه وجود خارجي نداره ) ، همون شب برنامه داشته ايم .

 

 

 

 

پی نوشت :

این نوشته ی خارخاسک ِ هفت دنده ، اینقدر من رو خندوند ، اشک به چشمم اومد .

 

عکس نوشت :

- براي تولد ِ من ، اصلاً لازم نيست زحمت بكشين . فقط يه سطل از هر كدوم از اینا ، براي من بسه .

  من اينقدر كم توقعم ، كَسي نيست قدر  ِ من رو بدونه .

- واي خداي من !

  من عاشق ِ این رنگ هام . اين پاستيل ها رو من دلم نمياد بخورم . همينطوري مي شينم زل مي زنم بهشون .

- واااای خدای من !

  ساندوییییییچ ! من ِ رژیمی ، دلم خواست الآن : (