دلم می خواد یه نفر غافلگیرم کنه . دلم می خواست الآن توی خونه ی خودم بودم ، ظهر روی کاناپه دراز کشیده بودم ، خونه ساکت ِ ساکت بود ، و فکر می کردم به مردی که دوستش دارم . بعد یکهو صدای در  ِ حیاط رو می شنیدم ، یکهو می پریدم و با اون تاپ ِ بنفش و اون دامن ِ نیم کلوش ِ دوست داشتنی ام ، از خوشحالی هی قر می دادم و می رفتم تا نزدیک ِ در ، در رو باز می کردم و سَرَم رو تکیه می دادم به در و همینطور اومدنش رو نگاه می کردم ، راه رفتنش ، نگاهش . توی دلم هزار بار قربون صدقه اش می رفتم ، و با چشم هام ، بهش می گفتم "دوستت دارم" و لبخندی می زدم به پهنای صورتم . و او دست هاش رو باز می کرد برام ، می رفتم و خودم رو رها می کردم توی بغـ ـلش و می بـ ـوسیدمش و می بـ ـوسیدمش و می بـ ـوسیدمش . بعد می دویدم و یه نوشیدنی ِ خنک ، توی لیوان ِ گـُنده ی دوست داشتنی اش ، می آوردم براش . بعد سر  ِ میز ، یکهو یه شیشه ی بزرگ ِ زیتون ِ درشت ِ سبز می ذاشت جلوم و می گفت این رو برای تو گرفته ام . و من می گفتم "واااای . چقدر دلم هوس ِ زیتون کرده بود" . و می پریدم و یه مـ ـاچ ِ گـُنده اش می کردم . اصلاً من بعضی چیزها رو نمی خرم . دلم می خواد برام بخره . اصلاً زیتون نه ، بعد از ناهار ، یکهو یه بسته دراژه ی شکلاتی بگیره جلوی چشم هام ، که من یکهو بقاپمش . یا یه بسته ی قیصی ِ درشت ِ نارنجی . یا یه بسته آلو خشک یا آلو بخارا . برای غافلگیری ِ من ، نیازی به کادوهای خدا تومن و خوشگل نیست . خُب من اینجوری بیشتر خوشحال می شم تا با کادوهای گرون . اصلاً خودش می دونه که اگه یه وقت دید من کسل و بی حوصله ام ، بگه بیرون کار داره ، بره و زودی برگرده ، بیاد بالای سر  ِ من که دراز کشیده ام و به سقف نگاه می کنم ، یه ساندویچ ِ کالباس بگیره ، همین که بووش رو فهمیدم ، نیشم باز می شه و می قاپمش و بی حوصلگی یادم می ره . من هزار بار تصمیم گرفته ام کالباس نخورم ، اما ساندویچش ، برای من ، از داروی ضد ِ افسردگی بیشتر کار می کنه .

 

من دلم می خواست الآن توی خونه ی خودم بودم : (