من از این خونه بدم میاد . آدم هاش روی اعصابم هستن . دلم می خواد یه کم آرامش داشته باشم . دلم می خواد الآن توی خونه ی خودم باشم . اصلاً معلوم نیست من کی ازدواج می کنم . دارم فکر می کنم به مستقل شدن . به اینکه برم و یه جایی رو اجاره کنم و تنها زندگی کنم . به اینکه خواهری رو هم ببرم یا نه ؟ اصلاً باهام میاد یا نه ؟ به اینکه باید یه کاری بکنم ، وگرنه توی این خونه دیوانه می شم . عصبی که شده ام ، یه روزی دیوانه هم می شم . باید از خیلی چیزهای این خونه ، از آدم هاش ، فرار کنم . باید برم . اما ...
این فکر ، مدت هاست توی سَرَم می چرخه ، اما هزار تا اما و اگر میارم توی این تصمیم . شاید هیچ وقت عملی اش نکنم ، شاید هم یهو زد به سَرَم و رفتم .
واجب نوشت :
یه مدت ، اونطور که باید ، کامپیوتر دستم نبود و وقت ِ کافی برای انتخاب ِ عکس نداشتم . و مهم تر اینکه چشم هام دارن اذیت می کنن . نمره شون بالا رفته ، خسته اند ، تار می بینند و دارم اشک ِ مصنوعی استفاده می کنم . بعضی پُست ها هم که باید برسونن که من غمگینم ، اصلاً با "عکس نوشت" جور در نمیان . دیده این که . من توی عکس نوشت ها ، شادم و کرم می ریزم : ) وگرنه سر ِ قولم برای قسمت ِ عکس نوشت هستم و اون رو ادامه خواهم داد .
البته این رو هم بگم که ، با همین چشم هام ، همه ی پُست های شما رو دنبال کرده ام .