مردُم می رن پیاده روی دلشون باز می شه ، اونوقت من می رم پیاده روی ، اینقدر فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم که سَرَم می شه اییییینقدر ، به هیچ جا نمی رسم ، نمی تونم ریسک کنم ، اعصابم خورد می شه از اینکه یکی رو ندارم که باهاش مشورت کنم ، یکی رو ندارم که پشتم بهش گرم باشه ، یکی رو ندارم که بدونم اگه بیفتم ، دستم رو می گیره ، اینقدر ذهنم درگیره ، بعد این نگاه ِ زشت ِ مردم به هدگیرم رو که می بینم ، پچ پچشون رو که می شنوم ، صدای بلند ِ اون دختره رو که می شنوم ، متلک ِ اون پسره ی روانی رو که می شنوم ( فقط برای یه هدگیر . خوبه که جُرم نکرده ام . خوبه که فقط به خودم ربط داره ) ، اعصابم ، خورد که نه ، ریز ریز می شه . به سن َ م فکر می کنم . به اینکه توی این سن ، تنهام . به اینکه نه از زندگی ام لذت بُرده ام و نه عشق رو زندگی کرده ام . به اینکه جوانی ام داره از دست می ره . به مادر فکر می کنم ، که صدای اون بود که گفت اگه این خواستگار رو رد کنه ، ممکنه دیگه کَسی براش نیاد . خوبه که فقط 16 سالَم بود . خوبه که همزمان سه خواستگار با هم داشتم . می گم خُب راست گفت دیگه . دیگه کَسی من رو تا اون حد نخواست . خُب راست می گفت دیگه . من بی ارزشم . اصلاً من درک نمی کنم نوشته های آدم ها رو ، که هی می گن مادر و مادر و مادر . خُب نه مادر من رو با ارزش دونست و نه من اون رو مادر حساب کردم . اصلاً من هیچ وقت مهرش رو حس نکردم . بعد ، از پیاده روی که بر می گردم ، دلم می خواد بشینم کف ِ اتاق و یه دل ِ سیر گریه کنم . در نتیجه ، زیر ِ دوش اشک می ریزم ، آب رو می بندم و تکیه می دم به دیوار و هق هق و اشک ، یهو یاد ِ عشق های سابق میفتم و اینکه چقدر دلگیرم ازشون ، یهو یاد ِ این میفتم که دیگه هیچ وقت شماره ی اولین عشقم نمیفته روی گوشی ام ، دیگه براش مهم نیستم ، گفت فراموشم می کنه و قول گرفت که فراموشش کنم . دلم تنگ می شه براش . اصلاً ما چند سال بود با هم نبودیم ، اما همین که گفت باید فراموشش کنم ، دلتنگی اومد سراغم . پس می شینم و باز گریه می کنم . از حمام که میام بیرون ، باز آدم های این خونه و اعصاب خوردی ها .
بعد وقتی میام توی این وبلاگ بنویسم ، اعصابم خورد می شه باز . می گم خُب من که اینهمه با خودم فکر کردم و حرف زدم و ثبتش هم کردم . دیگه چرا میارمش توی وبلاگ ؟ کو خواننده ؟ انگار میام خصوصی ترین هام رو می زنم روی بیلبورد ِ سر ِ میدون . اصلاً چرا بیام اینجا سؤال کنم ؟ از کی سؤال کنم ؟ کی تا حالا جواب ِ سؤال ها یا درخواست ِ کمک های من رو داده ؟ خُب اگه قراره کَسی نخونه ، همون ثبتش توی فایل ِ خاطراتم بسه دیگه . اصلاً من اینجا دارم با کی حرف می زنم ؟ اصلاً من مال ِ دنیای مجازی نیستم که . از تجربه هام که می نویسم ، یهو می گن چرا نوشتی ؟ چرا خودت رو خراب می کنی ؟ منم تندی می رم ثبت ِ موقتش می کنم . که یه وقت مبادا کسی فکر کنه من خرابم . از احساسم که می نویسم ، یکی میاد شماره موبایل می ده ، یکی آی دی ، یکی ایمیل . از یه دوستی ِ صمیمی ِ سالم با یه مذکر که می گم ، بی قیدی ، و بی بند و باری خونده می شه . بعضی چیزها رو که می نویسم ، اصلاً بعضی ها ترس دارن در موردش نظر بدن . چون قباحت داره در مورد ِ اون نوشته ی من حرف بزنن . یه وقت ممکنه بی قیدی ِ من به اونا سرایت کنه . حالا این بی قیدی ، یعنی صفت ِ خوبه ست . ممکنه بعضی ها صفت ِ بدتری رو توی ذهنشون برای من در نظر گرفته باشن . اصلاً ، هم باید از این خونه ی لعنتی رفت و هم از این دنیای مجازی . خُب حدأقل توی یکی اش تنها باشم . هم مجازی تنها باشم و هم واقعی ؟ اصلاً اگه من نظرات ِ این پُست رو باز بذارم ، خودم رو مسخره کرده ام . که هی بیام چک کنم و ببینم فقط برای خودم نوشته ام . اصلاً من از کَسی طلب ندارم که . خُب سبک ِ نوشته های من ، روحیه ی من ، لحن ِ حرف زدن ِ من ، سبک ِ زندگی ِ من ، خواننده نداره . علاقه مند نداره . اصلاً من الآن اولین عشقم رو می خوام ، که با اون انگشت هاش ، اشک هام رو پاک کنه ، که دست هام رو بندازم دور ِ گردنش ، هیچی نپرسه ، دست هاش رو حلقه کنه دور ِ کمرم ، حلقه ی دست هاش رو تنگ تر کنه و محکم فشـ ـارم بده به خودش ، هیچی نگه و از آرامشش ، از عشقش و بوی خوبش ، آروم بشم .