* توی پُست ِ قبل ، بُریده بودم . از نظرات ِ تون ، خیلی خیلی ممنونم . ممنونم که درکم کردید . ممنونم که باهام حرف زدید . حرف هاتون ، خیلی بهم کمک کرد . حالم بهتره ، اما هنوزم دارم سبک سنگین می کنم که از این خونه برم یا نه . دو تا مطلب ِ غمگین ِ خاطراتم رو رد می کنم و یه پُست از خوشحالی ام می ذارم . و برای اینکه کمی حال و هوای وبلاگ عوض بشه ، براتون یه عالمه عکس گذاشتم : )
* امروز ، مقام ِ دوم ِ سازمانمون ، از تهران اومده بود استان ِ ما . اولین رئیسم هم که دست ِ راستشه ، اومده بود . مقام ِ دوم نیومد اتاق ِ ما . اما اون رئیسم اومد و سلام و احوالپرسی کرد و رفت . بعد هم که با پرسنل جلسه داشتن . آی خوشحال شدم از دیدنش . آی انرژی گرفتم . آی بهش افتخار کردم . آی دلم می خواست داد بزنم "این بابای منه ها" . آخه اون روزها ، من دخترش بودم . هر وقت صدام می زد ، می گفت "بیا باباااا" . بعضی وقت ها یه رئیس اداره که خیلی با هم صمیمی بودیم ، می اومد می گفت برو بابات صدات می کنه . یعنی تیکه می پروند . خُب حسودی اش می شد دیگه . رئیسم کم هوام رو نداشت که . کم بهم اعتماد نداشت که . کلیدهای تمام ِ اتاق ها رو ، فقط پیش ِ من می ذاشت . منی که حتی کارمند هم نبودم . اما دست ِ رئیس اداره هاش نمی داد . خلاصه به دخترها می گفت "دختر ِ من کو ؟" . یا می رفت بهشون می گفت "شما بدون ِ دختر ِ من غذا خوردید ؟" . خلاصه کاری کرده بود که بعضی ها ، حسودی شون شده بود . و همه می دونستن که روی من حساسه . اصلاً بعضی ها ، به عنوان ِ دوست ِ صمیمی ِ من ، خود شیرینی می کردن براش . مثلاً طرف می رفت به رئیسم می گفت "ما با نارنجی دوست ِ صمیمی هستیم . همیشه با هم می ریم بیرون و ..." . همیشه می گفت اولویت ِ اول ِ ت ، درس ِ ت باشه نه کار . اگه یه روزی می شنید که من کلاسم رو نرفته ام و نشسته ام کار کرده ام ، یَک چشم غُره ای می رفت . خیلی خیلی هوام رو داشت . همین الآنش هم ، از راه ِ دور ، هوام رو داره .
سر ِ تون رو درد آوردم . امروز فرصت نشد که باهاش خداحافظی کنم و وقتی اونا جلسه بودن ، ما تعطیل شدیم . توی دلم شده بود که چرا باهاش خداحافظی نکردم . باهاش تماس نگرفتم چون هم سر ِ ش شلوغ بود و هم ترسیدم خوش ِ ش نیاد . غروب ساعت ِ ۷ ، موبایلم زنگ خورد . شماره ی رئیس ِ امروزم بود . به خودم گفتم حتماً به خاطر ِ این مقامات ، یا باید برم یه نامه تایپ کنم یا ... . این رئیسم اگه نصف ِ شب هم بگه بیا اضافه کاری ، من با سر می رم ، با جون و دل می رم . خلاصه جواب دادم و بلند و پُر انرژی گفتم "سلااام" ، که یهو صدای اولین رئیسم رو شنیدم . با گوشی ِ رئیس ِ امروزم زنگ زده بود . زنگ زده بود خداحافظی کنه . گفت وقتی خواسته بیاد خداحافظی کنه ، دیده ما تعطیل شده ایم . ببین این آدم چقدر نازنینه ؟ معرفتش رو ببین . پزشکه ، پُستش خیلی بالاست ، چند ساله که من کارمندش نیستم ، اما منی رو که یه روزی دخترش بوده ام رو یادش نمی ره . آی انرژی گرفتم از رفتارش ، از معرفتش ، از باباگری اش .
پی نوشت :
امروز بوی سوز بیشتر شده بود . اومدن اسفند دود کردن که اون بو بره . اما نرفت : ) اصلاً بااااید برای بابای من اسفند دود می کردن . عوضی ها .
عکس نوشت :
- لاله ها رو به من نشون ندید . من از این لاله ها خاطره دارم . لاله ی سرخ ِ من ، توی این لاله ها نیست .
- اگه یه روز دیدید که من این کفش و جوراب های رنگارنگ ِ تا به تا رو پوشیده ام ، فکر نکنید که دیوانه شده ام .
بدونید که من عاشقم . عااااشق ِ زندگی .
- من دلم می خواد سوار ِ یکی از این تاب ها بشم : (
- از اینا ، برای روشویی خوبه . یه وقت برای وان ِ حمامتون نگیریدااا !
- خدایا رووم رو زمین ننداز دیگه . همین پائیز یه دونه از این عشق ها و این لحظات ِ ناب رو نصیب ِ من کن دیگه .
- آخ ببخشید تو رو خدا . پذیرایی یادم رفت . ژله میل بفرمائید . از اینا میل ندارین ؟
- به این می گن کیک فروشی . نَه کیک فروشی های شهر ِ ما ، که فقط دو تا دونه کیک دارن ، همه اش هم
زاغارت . زشت و بدمزه . 17 مهر ، برای تولد ِ خواهری ، یَک کیک ِ بدترکیبی گرفتیما !
( ۷/۱۷، یعنی 17 مهر ، خواهری ِ من 17 ساله شد )
- نسترن !
مرسی از بابت ِ جواب ِ سؤالم . این نقاشی هم از همون سبک ِ امپرسیون هست دیگه ؟
دوستانی که از این سبک نقاشی ها دوست دارید ، دوستانی که عاشق ِ رنگ های تند هستید ،
برید توی گوگل ، برید قسمت ِ تصاویر ، تایپ کنید Leonid Afremov . ببینید صفحه تون چه رنگی می شه : )
این اسم ، اسم ِ یه نقاش از این سبکه .