34 ساعت آرامش
ماساژم داد ، در حین ِ ماساژ ، کف ِ دست هام رو بـ ـوسید . انگشت های پاهام رو بـ ـوسید . اینقدر خوب و ناز و آروم ماساژم داد ، که برای مدتها از نظر ِ روحی و جسمی شارژ شدم . از زور ِ خستگی ، چشم هام باز نمی شد . برام لالایی خوند . صداش رو می شنیدم ، لالایی ِ قشنگی می خوند ، اما نمی تونستم نگاهش کنم . چشم هام بسته بودن . الآن چقدر حسرت می خورم که کاش هوشیار بودم و اون لالایی رو ، رنگی تر ، توی ذهنم ثبت می کردم . کاش یادم می اومد لالایی اش چی بود . آخه من عاشق ِ لالایی با اون صدای مهربون بودم . شب ِ بعد ، خسته نبودم ، اما بیهوش شدم . دمر خوابم بُرد ، پاهام از زانو خم شده بودند و توی هوا مونده بودند . خواب امون نداد و نذاشت جا بندازم و توی آغـ ـوشش بخوابم . صداش رو شنیدم که خیلی مهربون گفت "پاهات رو بیار پایین" و پاهام رو صاف کرد و گفت که برم توی جا بخوابم . هنوز صدای آروم و مهربونش توی گوشم هست . بعد بی خواب شدم . فیلم دیدیم و ساعت 5 صبح بیهوش شدیم . صبح ، نمی دونم خیلی صدام زده بود که بیدار بشم یا نه . صداش رو که شنیدم ، چشمام رو که باز کردم ، امون نداد و لبم رو بـ ـوسید و گفت ساعت هفت شده و باید بریم فرودگاه . دیرمون شده بود . یهو یاد ِ ظرف هایی افتادم که دیروز هزار بار گفته بود ظرف ها مونده و هی من می گفتم بعداً می شورمشون . یهو برقم گرفت و گفتم ظرف هاااا . گفت شسته ام . چقدر خجالت کشیدم . شاید اصلاً نخوابیده بود . خیلی عجله داشتیم . کفش هام رو جلو پام جفت کرد . معلوم نبود کی دوباره می تونستیم همدیگه رو ببینیم . گفتم یه بـ ـوس بده ، و سریع روی انگشت های پاهام ایستادم و یــه بـ ـوس از لبش گرفتم و گفتم بریم .
بعد از اون وقت ، عشقم بهش ، چند برابر شد . و امروز ، که این خاطرات رو مرور می کنم ، اتفاق ِ خاصی نمی افته ، فقط ، سد ِ بغضهام یه ترک کوچیک بر میداره . همین !
پی نوشت :
شب گرد می گه "اتفاق خاصی نمی افتد . فقط سد بغض هایم یک ترک کوچک بر می دارد. همین."