من از بیرون رفتن ، گردش ، تفریح ، معاشرت و دور  ِ هم نشینی با دوستان و بگو و بخند خوشم میاد . جدیداً متوجه شده ام که درسته که به خاطر  ِ افسردگی ِ سالهای قبل ، دیگه زیاد اهل ِ معاشرت و دوستی نیستم و حوصله ی گردش و بیرون رفتن و آدم ها رو ندارم ، اما من به شدت درونگرا هستم . یعنی درسته که دوست دارم دوستی هایی ناب و دوستانی کمیاب داشته باشم ، اما معاشرتی رو دوست دارم که طبق ِ برنامه باشه . کم و محدود باشه ( یعنی فقط با چند نفر "آدم" رفت و آمد کنیم ، نه اینکه خونه مون کاروانسرا باشه ) . طبق ِ برنامه ی قبلی با هم بریم بیرون و بریم خونه ی هم ، هر از گاهی دور  ِ هم جمع بشیم . دوست دارم خونه ام ساکت باشه ، کتاب بخونم ، فیلم ببینم ، برنامه ی دوست داشتنی ام رو از تلویزیون ببینم ، وب های مورد ِ علاقه ام رو دنبال کنم ، عکس های مورد ِ علاقه ام رو هی مرور کنم ، جملات ِ آموزنده رو هی مرور کنم ، خونه رو به عشق ِ آقای همسر تزئین کنم ، غذای مورد ِ علاقه اش رو تهیه کنم و ... . یعنی یه جورایی توی دنیای خودمَم . من 95 در صد ِ کتاب های کتابخونه ام رو توی محل ِ کارم خوندم . به جای اینکه وقت ِ آزادم رو برم توی اتاق ِ دیگه یا اتاق ِ زن ها ، بشینم و فک بزنم و وراجی کنم ، نشستم کتاب هام رو بلعیدم . من یه عالمه کتاب ِ جیبی دارم . همه شون رو یا توی اتوبوس ِ دانشگاه خونده ام ، یا توی سالن ِ انتظار  ِ مطب ، یا توی تاکسی ، حتی یه صفحه از یه کتابم رو توی هواپیما خوندم . کلاً بگم که من یه لاک پُشتم ، که دائم توی لاک َم هستم .