امروز صبح ، توی یه اداره بودم ، پُر بودم از بُغض ، خیلی تنها بودم ، بغضم اصلاً ربطی به کارَم نداشت . یهو نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم و سرازیر شدند . همون لحظه ، به یه مرد فکر کردم . مردی که درک ِ ش بالاست ، من رو می فهمه ، اصلاً اگه من رو نفهمه هم ، شعورش اینقدر هست که سکوت کنه ، سؤال پیچم نکنه و اشک هام رو بی اهمیت ندونه . فکر کردم که کاش می تونستم الآن برم پیش ِ ش ، توی چشم هاش نگاه کنم ، اشک هام رو ببینه ، اجازه بده که بهش نزدیک بشم ، دستم رو حلقه کنم دور  ِ کمر  ِ ش ، و سَرَم رو بذارم روی سینه اش و راحت گریه کنم و اونم هیچی نگه تا من آروم بشم . من با اینکه همیشه توی بحران های روحی ام ، زمانی که پُر از بغض بودم ، به دیدار  ِ عشق ِ سابق یا یار یا چه می دونم دوست پـ*ـسر رفتم ، هیچ وقت گریه نکردم . هیچ وقت فکر نکردم که آغـ*ـوش ِ طرف ، ممکنه آرومم کنه . چون می دونستم که طرف ، یا محرم  ِ اشک هام نیست یا گریه ام رو نمی فهمه یا اصلاً بلد نیست دلداری بده و می رینه به آدم . اصلاً هیچکدوم ، مال ِ این حرف ها نبودند . اما این مرد ، اولین کَسیه که دلم خواست چند دقیقه مال ِ من بود . نگاه ِ این مرد ، من رو به اشتباه می اندازه . نگاه ِ ش هیچی نداره ، نوع ِ نگاه ِ ش ، از قصد یا فقط برای من نیست ، اما برای من ، خیلیه . همینکه توی نگاه ِ ش می بینی که حواسش بهت هست ، که به تصمیم  ِ ت ، به اهداف ِ ت ، فکر می کنه و دنبال ِ راه ِ حل می گرده .

 

از اونجا که ، خدا کلاً زده توی سَرَم و این مرد متأهله ، بالاجبار ، همون لحظه از ذهنم پاکش کردم و برگشتم به تنهایی ام .