از این به بعد ، دیگه نمی گم "برادرزاده ام" . متنفرم از لغت ِ "برادر" . اسم  ِ برادرزاده ام رو می ذارم "فندق". من دور از چشم  ِ مادرش ، بهش می گم پندوک ( penduk ) ، و هی ریز ریز می خندم به اینکه چقدر این اسم بهش میاد . گاهی اوقات همینطوری توی خونه راه می رم و ناله می کنم که "پندووووک ! دلم برات تنگ شده" . توی گویش ِ ما ، پندوک یعنی یکی که خیلی ریز و کوچیکه و اصلاً به حساب نمیاد . اصلاً یه جورایی یعنی "فسقلی" . یه جورایی هم ، توهینه ، و نباید به کارش بُرد : )

 

هی قربون صدقه ی فندق می رم ، که یهو مادرش می گه "بیا تا اول یه نیشگون ِ ت بگیرم ، که یه ماهه دیدن ِ دخترم نیومده ای" . من قربونش برم . چقدر خوردنیه . مثلاً مامان و بابای فندق سر  ِ کار هستند ، ساعت 3 ، فندق داره با مادری می خنده ، همین که باباش از سر  ِ کار میاد ، لب و لوچه اش رو آویزون می کنه و با بغض به باباش نگاه می کنه که یعنی چرا من رو تنها گذاشتی . در حالت ِ عادی ، برای مادرش خیلی کم می خنده ، اما همین که به باباش نگاه می کنه ، نیش ِ ش باز می شه . باباش به خاطر  ِ همین فندق ، از ارشد انصراف داد . گفت "من اینهمه آرزوی بچه داشته ام ، حالا که فندق اومده ، غیر از کار و ماموریت ، تا شب هم توی دانشگاه باشم ؟ چقدر این بچه چشم انتظار  ِ ما باشه ؟" عین ِ خودم بچه دوسته . ( بالاخره ما یه وجه ِ اشتراکی با هم پیدا کردیم )