* اولین عشقم میاد به خوابم . همونی که دلم رو می بُرد . همونی که بـ*ـوسه هاش من رو به اوج می بُرد . همونی که این اواخر گفت بوسـ*ـیدن رو دوست نداره . میاد و هی لب هام رو می بـ*ـوسه . تازه خوش ِ ش هم میاد و هی بیشتر می بـ*ـوسه .
* سَرَم رو که می ذارم زمین ، کابوس شروع می شه . نه یه بار ، بلکه دو بار . عین ِ فیلم تکرار می شه . تمام ِ شب رو توی خیابون ها و کوچه ها ، هراسون ، راه می رم و فریاد می زنم و گمشده رو صدا می زنم و می میرم و زنده می شم و هی به خواهری می گم "دعا کن این فقط یه کابوس باشه . دعا کن این فقط یه خواب باشه" . آخرش هم معلوم نمی شه که خواب هستم و همون کابوس ، برای بار ِ دوم تکرار می شه و هزار بار می میرم و زنده می شم ، تا اینکه صبح می شه .
من یه خدایی دارم ، تعادل برقرار کرده بین ِ خواب هام . یه بار توی خواب بهم خوش می گذره و روی ابرها سیر می کنم ، یه بار هم اینقدر بهم بد می گذره ، که نمی دونم چطور از اون عالم فرار کنم . فقط ای کاش یه حد ِ وسط هم داشت .
پی نوشت ۱ :
دورترها می گه :
ماها نیازی به کتاب های تعبیر خواب نداریم .
یا ترسهایمان را خواب میبینیم
یا نداشتههایمان را .
پی نوشت ۲ :
مطرود می گه :
خدا کند که بداند وقت کابوسهای شبانه ات نباید بیدارت کند . خدا کند که بداند فقط باید محکم بغلـَت کند .