هنوز به کوچه مون نرسیده بودم ، 20 متری ِ من یه پژو  ِ خاکستری نگهداشت و خاموش کرد . شب بود و تاریک ، و توی ماشین دیده نمی شد . حس َ م بهم گفت "این آدم ، آشناست . و وقتی من می خوام از کنار  ِ ش رد بشم ، اون آدم خم می شه و الکی خودش رو مشغول می کنه ، که آشنایی نده" . منظورش همسایه و هم محله ای نبود . از کنار  ِ ش که رد شدم ، توی ماشین رو نگاه کردم ، دیدم مدیر عامل ِ مونه ( ! ) ، که خم شده و یعنی داره دنبال ِ چیزی می گرده . وقتی رد شدم ، پیاده شد .

این حس ، همیشه کمکم نمی کنه ، اما هر وقت حرف زده ، درست از آب در اومده . حالا چند روزه که داره یه چیزی رو بهم خبر می ده . هر چی هی شواهد و مدارک براش جور می کنم ، که بهش بگم اشتباه می کنی ، اما اون ، شواهد و مدارک ِ بیشتری میاره . تا حدأکثر یه هفته ی دیگه مشخص می شه که حق با اونه یا نه . خدا کنه اشتباه کنه . چون اگه راست گفته باشه ، من یه چیز  ِ بزرگ رو از دست می دم .