این چند روز رو ، رفته بودم یه سفر ِ کاری . تنهام نبودم . 27 نفر خانم های اداره بودیم ، به علاوه ی چند نفر ِ دیگه ، که اونا هم خانم بودند . البته آقایون هم برای کمک یا نظارت می اومدند و می رفتند . توی این چند روز ، هی دویدیم و حمالی کردیم و خسته شدیم و استرس تحمل کردیم و به صورت ِ نشسته چُرت زدیم و بعضیا دعواشون شد و غذا خوردیم و نخوردیم و به عبارتی کوفت کردیم و ساعت یک ِ شب خوابیدیم و پنج ِ صبح بیدار شدیم و ... .
بیشتر از 30 نفر بودیم ، توی یه سوییت ِ بزرگ که فقط 6 تخت داشت . خلاصه یه شب پتو گیر ِ من نمی اومد ، یه شب بالش گیر ِ اون یکی نمی اومد ، یه شب هی نق می زدند و من شام رو نیمه می ذاشتم کنار و می رفتم حمالی ، وقتی بر می گشتم می دیدم اثری ازش نیست . من ، خودم یه زن هستم ، خیلی حرف می زنم ، و خوشم میاد با زن ها حرف بزنم . اما تا یه حدی دوست دارم . یعنی کمتر از زن های دیگه ، دنبال ِ وراجی های الکی هستم . درسته که اگه با یه دوست ِ صمیمی ام بشینم ، ممکنه روزها حرف بزنیم و خسته نشم ، اما وقتی فکر می کنم که باید ساعت های زیادی رو با همکارهای خانم بگذرونم ، سرم گیج می ره . این قضیه ی همکار بودن ، موضوع رو سخت می کنه . حالا اگه همه فقط دوست بودیم ، خیلی راحت می گذشت و من لذت می بردم . وقتی فهمیدم که باید 4 شبانه روز رو با زن های اداره سر کنم ، کابوس می دیدم . همه شون آدم های خوبی هستند ، اما من یه جورایی کم می جوشم باهاشون . اونا گروهی رفتار می کنند . پچ پچ می کنند ، و ... ، که من متنفرم از این کار . خیلی هاشون ، دو روو هستند . بعضی هاشون خاله زنک تر از بعضی مردهای اداره هستند . فقط وقتی مجبور باشم ، می رم اتاقشون و سریع هم میام بیرون . توی این یک مورد ، دلم می خواست مرد می بودم و مجبور نبودم با این زن ها بجوشم . توی این سفر ، درسته که خسته شدم ، اما خستگی ِ جسمی برای من مهم نیست . فقط وقتی روحم خسته بشه ، طاقتم تموم می شه . اصلاً طوری نبود که ، یه دقه ، من یه گوشه بشینم و هندزفری بذارم گوشم و ترانه های مورد ِ علاقه ام رو گوش کنم و یه کم آرامش پیدا کنم . حالا خوبه که یه اتاق با کامپیوتر در اختیارم بود . یه بار ساعت 11 و نیم شب ، وقتی کارها تمام شده بود ، رفتم اتاقم و ترانه ی مورد علاقه ام ( کوچ ِ عاشقانه ی عصار ) رو گذاشتم و یادی از عشق کردم و آرامش پیدا کردم و بعدش رفتم توی سوئیت . یه غروب ، که همه مشغول ِ شام و نماز بودند ، رفتم و یه ترانه ی شااااد ِ آمریکایی گذاشتم ، رقصیدم ، آرامش پیدا کردم و بعد رفتم پیش ِ بقیه . یه بار که هیچکی توی راهروها نبود ، و هندزفری توی گوشم بود و اون ترانه ی شاااد ِ آمریکایی می خوند ، قر می دادم و می دویدم و می پریدم و می رفتم سمت ِ اتاقم . از این سفر ، فقط از این لحظاتم لذت بردم ، و یه بار که هر هر می خندیدم و یه بار که سوتی دادم . یه شب ، پتو و بالش گیر ِ من نیومد ، گفتند برو از سوئیت ِ کناری که مسئول ِ حراست نشسته ، پتو و بالش بیار . منم با همون لباس ِ بافتنی ِ مشکی ِ بلندم و شلوار جین ، و مقنعه ی توی لباس ، رفتم و در حالی که مسئول ِ حراست و یه خانم ِ کله گـُنده ی سازمان ، جلسه داشتند ، گفتم "آقا اومده ام پتو و بالش ببرم" . بعد دیدم فقط یکی هست . گفتم آقا اگه من این پتو رو ببرم ، پس شما چی ؟ گفت "حالا تو ببر ، من فوق ِ ش می رم زیر ِ فرش" . منم انگار نه انگار جلوی دو تا آدم ِ مهم هستم ، هر هر خندیدم و پتو و بالش رو برداشتم و رفتم .
و اما سوتی ِ من . یه کلاس داشتیم ، که استادش ، نماینده ی حراست ِ مرکز بود . قبل از اینکه شروع بشه ، من دنبال ِ مشخصات ِ مسئولین بودم . دیدم مسئول ِ حراست ِ مون ، با یه آقایی ایستاده توی حیاط . گفتم احتمالا ً این آقا کله گـُنده باشه . ولی ولش کن . می رم جلو و مشخصات رو می گیرم . بدون ِ چادر و با تیپ ِ اسپرت ( کت و مقنعه ی توی کت و شلوار جین و کفش اسپرت ) و در حالی که موهام بیشتر از همیشه پیدا بود ، رفتم و مشخصات ِ مسئول ِ حراست ِ خودمون رو گرفتم و با اون آقا هم سلام و علیک کردم و تعارف کردیم که اگه برای برنامه ی تفریحی میاد ، مشخصاتش رو بده و ... . بعدش رفتم پیش ِ خانم های همکار . یکی شون خیلی هول هولکی ، توی گوشم گفت "نارنجی ! موهات رو بکن داخل . الآن نماینده ی حراست ِ مرکز می خواد رد بشه و بره توی کلاس". یه نگاه به توی حیاط انداختم و گفتم نکنه منظور ِ ت اونه که کنار ِ حراست ِ خودمون ایستاده ! گفت آره خودشه . هر هر خندیدم و گفتم "دیر گفتی . من با همین موهام و بدون ِ چادر رفتم و باهاش سلام کردم" . و اون همکار ِ خانم ِ حزب الهی هم ، چشم هاش شده بود اندازه ی گردو ، و این بی خیالی ِ من رو درک نمی کرد . اینا فکر می کنند من آخرش با این کارهام ، سر َم رو به باد می دم .
توی این چند روز ، دلم برای دنیای مجازی و وبلاگم و نوشتن و خوندن و دوست هام و ایمیل هام و گودر و دیدن ِ عکس های مورد ِ علاقه ام و شنیدن ِ ترانه های مورد ِ علاقه ام و ... ، تنگ شده بود .
پی نوشت :
دیشب از سفر برگشتم . امروز رو سر ِ کار نرفتم و نشسته ام آپ می کنم . چرا ؟ چون مدیر عامل ، امروز رو ، به همه ی خانم های اداره ، استراحت داد و گفت نیاید اداره : )