دَست های ِ مرا اگر توانی بود وُ پاهایم را اگر جانی ، بی رحمی ِ این باد را می ایستادم ، مُحکم . نمی گذاشتم ، هرگز نمی گذاشتم این آخرین خیال ِ کوچک ِ در دلم مانده را ببرد با خود ، تا آن دورها .
افسوس ، افسوس ماهور ، که نه جانی هست وُ نه تابی وُ نه توانی بر این تن . بر این دست ها ، بر این شانه های ِ کوچک ِ زیر ِ سنگینی ِ غم کبود ... . من اگر صدا داشتم در این گلو ، نه بغض ، همه ی خواستن ِ دلم را فریاد ِ این هوهوی ِ بی رحمانه ی باد می کردم وُ هرگز ، هرگز نمی گذاشتم این آخرین خیال ِ کوچک ِ در دل مانده را ببرد با خود ، تا آن دورها ...
ماهور ، ماهور چه روزهایی ، چه روزهایی هنوز در راه است ،
تنت مهیا کن که داغی ِ پیشانی ام پس از این روزها ، جانت به آتش خواهد کشید ...
پی نوشت :
از سپیده ، نویسنده ی وبلاگ ِ "دلم برای باغچه می سوزد"
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۱۲/۰۶ ساعت 1:18 توسط نـ ـارنجی