ترانه ی دوست داشتنی ِ من ، موزیک ویدئوی ترانه ی انگلیسی ِ sway با صدای هوشمند عقیلی رو می ذاریم ، دست هام رو می گیره ، می بره وسط ِ اتاق ، دستم رو می بره بالا و می گه "بچرخ" . و من ، لبخندی می زنم به پهنای صورتم ، و می چرخم و می چرخم و می چرخم . می گه "خوبه" ، و در حالی که یه دستم توی دستشه ، دست ِ دیگه ام رو می اندازم دور ِ کمرش . نگاهش می کنم . صورتش رو به صورتم نزدیک می کنه که لب َ م رو ببوسه ، نمی دونم چرا سَرَم رو تکون می دم . می خنده و سرش رو دور می کنه ، و حالا این منم که هی می خوام لب َم رو به لب ِ ش نزدیک کنم . می خنده ، می گه "حالا برعکس" . بر عکس می چرخم . یهو می گه "حالا اونوری" . هنگ می کنم . از شوخی اش ، یه خنده ی بلند سر می دم . به شیطنت ِ خودش و هنگ کردن ِ من می خنده ، زیر ِ کمر و زانوهام رو می گیره ، بغلم می کنه ، و شروع می کنه به چرخیدن . و من ، دست هام رو ، به نشونه ی خوشبختی ، از هم باز می کنم . توی چشم هام نگاه می کنه . دست هام رو می اندازم دور ِ گردنش ، سَرَم رو می چسبونم به گردنش . سفت به گردنش می چسبم و چشم هام رو می بندم . و او ، لب هاش رو می ذاره نزدیک ِ گوش َ م ، و می بوسه . یه بوسه ی طولانی ِ پُر از حس ِ دوست داشتن . هنوز داره می چرخه . همینطور که داره می چرخه ، لب هام رو ، طولانی ، می بوسه ، و من ِ تشنه ی لب هاش ، سیر نمی شم . توی چشم هام نگاه می کنه . و من می میرم برای نگاهش . می میرم برای اون چشم ها . و طبق ِ معمول می گم "کمر ِ ت درد می گیره" ، که یعنی من سنگینم و من رو بذار زمین .
وقتی اون سرافون ِ سفید ِ دامن سنبادی ِ کوتاه َم ، اون گوشواره های آویز ِ مروارید َ م ، اون کش ِ موی سفید ، موهای بلند َ م ، دست هام که حلقه شده اند دور ِ گردنش ، پاهای لُخت َم ، لاک ِ سفید ِ ناخن هام ، و اون برق ِ موگیرهای مشکی ِ توی موهام رو مرور می کنم ؛ وقتی شادی ام رو ، خنده هام رو مرور می کنم ؛ وقتی خنده هاش رو ، نگاه ِ ش رو ، اون دست های مردونه ی قشنگش رو ، بغل ِ مهربونش رو ، و اون بوسه های فراموش نشدنی اش رو مرور می کنم ، احساس ِ خوشبختی می کنم .
پی نوشت :
نویسنده ی وبلاگ ِ "تلخ ، مثل عسل" ، یه بار نوشته بود :
" لحظهای هست بعد بوسه، همان وقتی که لبها از هم جدا شده اند و روحت مشغول مزه مزه کردن طعمی است که چشیده ... لحظه ای هست بعد بوسه که پیکرها از هم کمی فاصله میگیرند و چشمها جایگزین لبها میشوند. آن چشم در چشم شدن، آن درهم آمیختگی شهوت و شرم، آن نگاه به گمانم جان رابطه است" .
این جمله اش که می گه "آن نگاه ، به گمانم جان ِ رابطه است" رو خیلی دوست دارم .
نگاه . جان ِ رابطه . چیزی که من هر بار به دیشب فکر می کنم ، اول از همه میاد به ذهنم .