یکی از تصمیم های امسال َ م ، اینه که چشم هام رو عمل کنم و شماره اش رو صفر کنم . ( البته اگه صفر بشه ) . دلایل َ م زیاد هستند . چیزهایی که برای من آزار دهنده اند . چند تاشون رو می نویسم .
دلم نمی خواد موقعی که با مرد َ م هستم ، عینک داشته باشم . دلم نمی خواد وقت ِ بوسیدن ، از ترس ِ اینکه مبادا عینک با صورت ِ لطیفش برخورد کنه ، عین ِ دستپاچه ها ، عینک رو پرت کنم اونور . دلم نمی خواد موقع ِ عشقـ*ـبازی ، چشم هام تار ببینه .
نمی تونم از عینک آفتابی استفاده کنم . بین ِ دو ابروهام و بالای ابروهام ، خط افتاده ، چون به محض ِ اینکه می رم بیرون از اتاق ، چه زیر ِ آفتاب ، چه توی سایه ، ابروهام گره می خورن . شماره ی چشم ِ من ، هر لحظه ممکنه بالا پایین بشه . نمی شه خدا تومن عینک ِ آفتابی ِ طبی سفارش بدم ، و فقط چند ماه به کارم بیاد . بعد فریم ِ عینک ِ آفتابی ِ طبی ، عین ِ این عینک های آفتابی ِ بزرگ نیست که . من دلم می خواد عینک تمام ِ صورتم رو گرفته باشه .
به دل َ م مونده که یه بار موقع آرایش کردن ، نَرَم توی آینه ، و با فاصله از آینه ، آرایش کنم . دلم می خواد فردا که توی خونه ی خودم هستم ، عین ِ آدم ، عین ِ یه خانم ، بشینم روی چهار پایه ی کوتاه ِ میز توالت َ م ، و بدون ِ اینکه با دماغ برم توی آینه ، از همون فاصله ، آرایش کنم .
برای جشن و مهمونی ها ، باید عینک بذارم . با لنز گذاشتن مخالفم ( به دلیل ِ عفونت ِ چشم ) . شاید هم چون بلد نیستم بذارم . چش و چال ِ خودم رو در میارم تا یه لنز بذارم . اصلاً گاهی اوقات ، که موهام رو جمع می کنم پشت ، و گوشواره ی آویز می ذارم ، دلم نمی خواد عینک بذارم . دلم می خواد بدون ِ عینک باشم . اما نمی شه .
تابستون ها ، که از یه مغازه ی خنک میام بیرون ، یا از یه تاکسی ِ خنک پیاده می شم ، یهو دنیا تار می شه ، و هیچ جا رو نمی تونم ببینم . آخه وقتی از در ِ سمت ِ چپ ِ تاکسی پیاده می شم ، وسط ِ خیابون ، چطور می تونم شیشه ی بخار گرفته ی عینک رو تمیز کنم ؟ از بالا یا پایین ِ عینک هم که نمی تونم نگاه کنم . ( خُب کور َ م دیگه . موضوع ِ بحث همینه ) . چند بار نزدیک بود لواشک بشم و بیان با کاردک جمع َ م کنند .
خیلی وقت ها نیازه که از پائین ِ عینک نگاه کنم ، اما چشم هام نمی بینند . توی امتحان ِ رانندگی ، که نیاز بود دنده عقب برم ، باید به عقب نگاه می کردم . در حضور ِ افسر ، کامل برگشتم و پشت رو نگاه کردم و یه دستم هم به فرمون بود . قبل از اینکه حرفی بزنه ، گفتم "ببخشید . ما عینکی ها مشکل داریم . من اصلاً نمی تونم از بیرون ِ قاب ِ عینکم ، چیزی رو ببینم . باید کامل برگردم" . موقع ِ رد شدن از خیابون هم ، مشکل دارم . از کنار ِ عینکم ، نمی تونم چیزی ببینم ، و یا باید مثل ِ جغد ، سرم رو کامل بچرخونم ، یا ریسک کنم و از کنار ِ دسته ی عینک ، که عدسی نداره ، نگاه کنم و یه مشت چیز ِ تار ببینم ، و هر لحظه ممکنه اشتباه ببینم و یه ماشین صافم کنه .
گاهی اوقات ، شب ها ، که از چشم هام خیلی کار می کشم ، وقتی که باید همش دور رو نگاه کنم ، مثلاً توی یه مراسم ، حدقه ی چشم هام درد می گیرند و تا توی تاریکی نخوابم و به چشم هام استراحت ندم ، آروم نمی شن .
روزهای بارونی ، من مشکل دارم . نه می تونم بدون ِ عینک باشم ، و نه عینکم برف پاک کن داره . هی باید درش بیارم و خشکش کنم . هی خیس می شه و هی من خشکش می کنم .
برای دریا و استخر ، مشکل دارم . بدون ِ عینک ، مربی ام رو از بقیه تشخیص نمی دم . دلم می خواد زیر ِ آب رو شفاف و واضح ببینم ، اما همه چی تاره .
چشم هام همیشه پشت ِ ویترین هستند . حالا من هر چی خط ِ چشم بکشم و سایه بزنم ، پشت ِ ویترین به چشم نمیاد که .
دیروز یه سوتی دادم ، که هنوز دارم به خودم می خندم . توی حیاط ، داشتم از روبروی اتاق ِ مادربزرگ رد می شدم ، که برم حموم . حس کردم مهمون داره . عینک روی چشمم نبود ( فقط برای خواب و حمام ، عینک ندارم ) . گفتم خُب از همون دور ، سلام می کنم . دو نفر بودند . یکی ایستاده بود ، لباسش بنفش بود ، به خودم گفتم حتماً زن ِ برادر ِ اولیه . خیلی عادی گفتم "سلام" و سرم رو تکون دادم . یکی هم سمت ِ چپ ، جای مهمان نشسته بود . خیلی رسمی باهاش سلام کردم و گفتم "سلام علیکم . حال ِ شما چطوره ؟" . و رد شدم . بعدش یهو یادم اومد که من چند دقیقه پیش ، در رو برای مهمان ِ زن ِ برادر ِ اولی باز کرده بودم و مانتو ِ بنفش تنش بود . یعنی اونی که باهاش خیلی ساده سلام کردم . و یادم اومد اونی که باهاش رسمی سلام کردم ، لباسش رنگ ِ لباس ِ مادری بود . نشستنش هم عین ِ مادری بود : )
پی نوشت :
یه چیزی . من قیافه ی بدون ِ عینک َ م رو دوست ندارم .